عطار نیشابوری

با گل گفتم که داد بستان و برو
آب رخ خود خواه ز باران و برو
گل گفت که بر من ابر از آن میگرید
یعنی که بشوی دست از جان و برو
*
در غنچه نگاه کن که چون میجوشد
پیکانش نگر که همچو خون می جوشد
بلبل سرِ پیکانش به منقار بسفت
خون از سرِ پیکانش برون می جوشد
*


از کرده خویشتن پشیمانم - مسعود سعد سلمان

آن قدیمها این قصیده در کتاب فارسی دبیرستانمان بود و ازبرش کرده بودم. امروز هر چه زمزمه کردم بعضی از ابیاتش به خاطرم نیامد. سرانجام از قفسه ( کتابخانه مجازی فارسی ) پیدایش کردم.

از کردهء خويشتن پشيمانم
جز توبه ره دگر نمي‌دانم
کارم همه بخت بد بپيچاند
در کام، زبان همي چه پيچانم
اين چرخ به کام من نمي‌گردد
بر خيره سخن همي چه گردانم
در دانش تيزهوش برجيسم
در جنبش کند سير کيوانم
گه خسته ی آفت لهاوورم
گه بسته ی تهمت خراسانم
تا زاده‌ام ای شگفت محبوسم
تا مرگ مگر که وقف زندانم
يک چند کشيده داشت بخت من
در محنت و در بلاي الوانم
چون پيرهن عمل بپوشيدم
بگرفت قضای بد گريبانم
بر مغز من ای سپهر هر ساعت
چندين چه زني تو؟ من نه سندانم
در خون چه کشي تنم؟ نه زوبينم
در تف چه بري دلم؟ نه پيکانم
حمله چه کني که کند شمشيرم
پويه چه دهی که تنگ ميدانم
رو رو! که بايستاد شبديزم
بس بس! که فرو گسست خفتانم
سبحان‌الله همي نگويد کس
تا من چه سزای بند سلطانم
در جمله من گدا کيم آخر
نه رستم زال زر نه دستانم
نه چرخ کشم نه نيزه پردازم
نه قتلغ بر تنم نه پيشانم
نه در صدد عيون اعمالم
نه از عدد وجوه اعيانم
من اهل مزاح و ضحکه و زيچم
مرد سفر و عصا و انبانم
از کوزه ی اين و آن بود آبم
در سفره ی اين و آن بود نانم
پيوسته اسير نعمت اينم
همواره رهين منت آنم
عيبم همه اين که شاعری فحلم
دشوار سخن شده‌ست آسانم
در سينه کشيده عقل گفتارم
بر ديده نهاده فضل ديوانم
شاهين هنرم نه فاخته مهرم
طوطي سخنم نه بلبل الحانم
مر لؤلؤ عقل و در دانش را
جاري نظام و نيک وزانم
نقصان نکنم که در هنر بحرم
خالي نشوم که در ادب کانم
از گوهر دامني فرو ريزد
گر آستيي ز طبع بفشانم
در غيبت و در حضور يکرويم
در انده و در سرور يکسانم
در ظلمت عزل روشن اطرافم
در زحمت شغل ثابت ارکانم
با عالم پير قمر مي‌بازم
داو دو سر و سه سر همي خوانم
وانگه بکشم همه دغاي او
بنگر چه حريف آبدندانم
بسيار بگويم و برآسايم
زان پس که زبان همي برنجانم
کس بر من هيچ سر نجنباند
پس ريش چو ابلهان چه جنبانم؟!
ايزد داند که هست همچون هم
در نيک و بد آشکار و پنهانم
والله که چو گرگ يوسفم والله
بر خيره همي نهند بهتانم
گر هرگز ذرهءي کژي باشد
در من نه ز پشت سعد سلمانم
بر بيهده باز مبتلا گشتم
آورد قضا به سمج ويرانم
بکشفت سپهر باز بنيادم
بشکست زمانه باز پيمانم
در بند نه شخص، روح مي‌کاهم
از ديده نه اشک، مغز مي‌رانم
بيهش نيم و چو بيهشان باشم
صرعي نيم و به صرعيان مانم
غم طبع شد و قبول غم‌ها را
چون تافته ريگ زير بارانم
چون سايه شدم ز ضعف وز محنت
از سايهء خويشتن هراسانم
با حنجره زخم يافته گويم
با کوژي خم گرفته چوگانم
اندر زندان چو خويشتن بينم
تنها گويي که در بيابانم
در زاويهء فرخج و تاريکم
با پيرهن سطبر و خلقانم
گوري است سياه رنگ دهليزم
خوکي است کريه روي دزبانم
گه انده جان به باس بگسارم
گه آتش دل به اشک بنشانم
تن سخت ضعيف و دل قوي بينم
اميد به لطف و صنع يزدانم
باطل نکند زمانه‌ام ايرا
من بندي روزگار بهمانم
هرگه که به نظم وصف او يازم
والله که چو عاجزان فرومانم
حري که من از عنايت رايش
با حاصل و دستگاه و امکانم
رادي که من از تواتر برش
در نور عطا و ظل احسانم
اي آنکه هميشه هر کجا هستم
بر خوان سخاوت تو مهمانم
بي‌جرم نگر که چون درافتادم
داني که کنون چگونه حيرانم
بر دل غم و انده پراکنده
جمع است ز خاطر پريشانم
زي درگه تو همي رود بختم
در سايهء تو همي خزد جانم
مظلومم و خيزد از تو انصافم
بيمارم و باشد از تو درمانم
آخر وقتي به قوت جاهت
من داد ز چرخ سفله بستانم
از محنت باز خر مرا يک ره
گر چند به دست غم گروگانم
چون بخريدي مرا گران مشمر
داني که به هر بهايي ارزانم
از قصهء خويش اندکي گفتم
گرچه سخن است بس فراوانم
پيوسته چو ابر و شمع مي‌گريم
وين بيت چو حرز و ورد مي‌خوانم:
فرياد رسيدم اي مسلمانان
از بهر خداي اگر مسلمانم
گر بيش به گرد شغل کس گردم
هم پيشهء هدهد سليمانم!

تک بیت

از شروع این جهان مرد از پی زن می دوید
از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد

شروين سليماني

*

یک مستزاد از شیخ بهائی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،

روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،

یک روز سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،

آهسته بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟

این حرف شنید
*

دوستم داشته باش - شهیار قنبری

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگها می سوزند ، یادها می گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند 

*

خزان - زنده یاد شهریار

خزان است و هنگامه برگریز
شگفتا از این باد هنگامه خیز
ربایند افرشتگان رنگ و بوی
بدان جادوئیها که آرند نیز
عروس گل از شو گرفته طلاق
عجوزش به سر کوفت رخت و جهیز
ز سنجان باران و شلاق باد
بود نازکان را گریزا گریز
زمین گوئی از اشک عاشق گل است
که پای پریچهرگان خورد لیز
درختان چو پای گریزی نماند
گشودند با باد دست ستیز
فرو ریخت جلاد باد خزان
جوانان باغ از دم تیغ تیز
شهیدان نهادند پهلو به خاک
به سودای نوروز و آن رستخیز
پراکند دربار سلطان گل
خدم رفت و خیل غلام و کنیز
گشودند زاغان به تاراج دست
نماند از بساط چمن هیچ چیز
نه بر گردن سرو طوق سمن
نه در گوش مو گوشوار مویز
زر و زیور از خود بریزد چمن
که دنیا پس از گل نیرزد پشیز
بنالد به تابوت گل گردباد
بگردد به گرد چمن خاکبیز
حرم بانوی بید مجنون نگر
که گیسو کند در عزای عزیز
ز ساز درختان به مضراب باد
چه آهنگها وا شود ناله خیز
به سیر طبیعت برو شهریار
که ذوقی نیانگیزدت پشت میز
*

گله ئ عاشق - استاد شهریار

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو پنهان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
که پلی بسته به سرچشمه حیوان که مپرس
اینکه پروزا گرفته است همای شوقم
به هواداری سروی است خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق شوق است و امید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس
*

قاصدک - مهدی اخوان ثالث

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
*
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
بور آنجا ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
*
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو فریب
*
قاصدک ! هان ، ولی ...آخر ... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی!
راستی آیا جلائی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جائی؟
*
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز
*
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
*
مهدی اخوان ثالث - م. امید
*

این چه عشقی است

این چه عشقی ست کند وسوسه ایمان مرا

می کشد آتش سوزنده دل و جان مرا

این چه عشقی ست که جانم همه در خواهش او ست

دل من بند دلش، وای که دیوانه ی او ست

داد زین دل، دل دیوانه ی مجنون، بیداد

می کند از غم دوری، دمادم فریاد...

وای بر این من بی دل، به تو دل باخته ام

نیستی، وز غم عشقت کفنی ساخته ام

من پر از عشق پر از شعر پر از شور تو ام

بین به یک جرعه ز جام نفست زنده شدم

این هوس نیست، دلم در طلبت بال زده

تیز پروازِ وجودم ز می ات جام زده

این قفس می شکنم بال و پرت خواهم شد

گر بمانی نفسی، هم نفست خواهم شد

شیما شایسته پور

*

سر کوه بلند - مهدی اخوان ثالث

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبر داد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد
*
سر کوه بلند ابرست و باران
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک . خشت ست
برای آنکه دور افتد ز یاران
*
سر کوه بلند آهوی خسته
سکشته دست و پا غمگین نشسته
شکست دست و پا درد ست ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته
*
سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خون از دهان و زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره یا گریزان
*
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
*
سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار گویند
که هستی سایه ابر است ، دریاب
*
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و صحرا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم
تهران - خرداد 1337
*