گله ئ عاشق - استاد شهریار

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو پنهان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
که پلی بسته به سرچشمه حیوان که مپرس
اینکه پروزا گرفته است همای شوقم
به هواداری سروی است خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق شوق است و امید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس
*

قاصدک - مهدی اخوان ثالث

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
*
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
بور آنجا ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
*
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو فریب
*
قاصدک ! هان ، ولی ...آخر ... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی!
راستی آیا جلائی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جائی؟
*
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز
*
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
*
مهدی اخوان ثالث - م. امید
*

این چه عشقی است

این چه عشقی ست کند وسوسه ایمان مرا

می کشد آتش سوزنده دل و جان مرا

این چه عشقی ست که جانم همه در خواهش او ست

دل من بند دلش، وای که دیوانه ی او ست

داد زین دل، دل دیوانه ی مجنون، بیداد

می کند از غم دوری، دمادم فریاد...

وای بر این من بی دل، به تو دل باخته ام

نیستی، وز غم عشقت کفنی ساخته ام

من پر از عشق پر از شعر پر از شور تو ام

بین به یک جرعه ز جام نفست زنده شدم

این هوس نیست، دلم در طلبت بال زده

تیز پروازِ وجودم ز می ات جام زده

این قفس می شکنم بال و پرت خواهم شد

گر بمانی نفسی، هم نفست خواهم شد

شیما شایسته پور

*

سر کوه بلند - مهدی اخوان ثالث

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبر داد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد
*
سر کوه بلند ابرست و باران
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک . خشت ست
برای آنکه دور افتد ز یاران
*
سر کوه بلند آهوی خسته
سکشته دست و پا غمگین نشسته
شکست دست و پا درد ست ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته
*
سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خون از دهان و زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره یا گریزان
*
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
*
سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار گویند
که هستی سایه ابر است ، دریاب
*
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و صحرا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم
تهران - خرداد 1337
*

چون سبوی تشنه - مهدی اخوان ثالث

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
*
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما - با که باید گفت این ؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
*
جویبار لحظه ها جاری
تهران - تیر 1335
*

کنون بنگر به خوزستان - مهدی اخوان ثالث

کنون بنگر به خوزستان که بینی چونش و چندش
به خون آلوده کارونش ، به بهمنشیر و اروندش
بر او تازان یکی تازی ، به خونریزی و لجبازی
ددی مزدور غرب و شرق ، با صد مکر و ترفندش
ز خونریزی خوش و خندان ، مسلح تا بن دندان
عراق از او چنان زندان ، گرفته عالمی گندش
درختی فاسد و شوم است و بارش بدتر از زقوم
به همت هم توان هم دید از اعماق برکندش
همین رزمنده تو اللهیان ، الله اکبر گوی
به لطف حق توانند از بن و بنیان برآرندش
به چنگ آریم با جنگ و به دست داد بسپاریم
و خواهد دید او از داد فرجام خوشایندش
شهود دادگاه ما شهیدان و یتیمانش
دگر آواره جنگی و جانباز و همانندش
ددک صدام بی دین را، نه دد ، بل عنترک صدام
به روی دار رقصانیم ، با زنجیر و یکچندش
عرب را می کشد نامرد و می گوید عرب خواهم
عجم بگذار و با دین عرب سی نسل پیوندش
اگر رحمی نکرد او بر زن و فرزند و ما مردم
به راه خوی و خونش رفت و حزب لعنت آوندش
تو ای آزاده ایرانی ، شرفمند ، از بنی احرار
به راه لاتزر رو با زن و با اهل فرزندش
خوشا ملک عراق ما، که دارد اشتیاق ما
خوشا دیرین میانرودان ما و اروند و مروندش
امید این لخته خون قلب تو می خواهد بگوید باز
خوشا اقلیم خوزستان و چند و چون دلبندش
*
این شعر را یک سال و اندی پس از شروع جنگ تحمیلی سروده است.
*

عشق جمال جانان دریای آتشین است - عطار نیشابوری


عشق جمال جانان دریای آتشین است
گر عاشقی بسوزی ، زیرا که راهش این است
جایی که شمع رخشان ناگاه برفروزد
پروانه چون نسوزد؟ چون سوختن یقین است
عاشق چو در ره آمد اندر مقام اول
چون سایه ای به خواری افتاد و بر زمین است
چون مدتی برآمد سایه نماند اصلا
کز دور جایگاهی خورشید در کمین است
گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کن
جایی که عشق آمد ، چه جای کفر و دین است؟
چندین هزار رهرو دعوی عشق کردند
بر خاتم طریقت ، منصور چون نگین است
کاریست سخت مشکل کاندر ره طریقت
از هر هزار سالی یک مرد راه بین است
تو مرد ره چه دانی؟ زیرا که مرد ره را
اول قدم در این ره بر چرخ هفتمین است
آن کس که درمعنی زین بحر باز جوید
پیوسته در دو عالم ، جاوید نازنین است
عطار اندرین ره جایی رسید، کانجا
برتر ز جسم و جان دید بيرون ز مهر وکین است
*

ای نفست تاخته در شعر من

ای نفَس ات تاخته در شعر من
اشکِ شبیخون زده بر شعر من

ابر شدی، آمدی این دور و بَر
من به تماشای تو با چشم تر

هُرم نفَس هات، بر آیئنه ام
چون عطش آویخته بر سینه ام

آی...شکیبایی حیران شده
در قلم ام روح تو پنهان شده

چشم مرا باز چرا می بری؟!
پای به زنجیر کجا می بری؟!
.
من که گرفتارترین شاعرم
حرف بزن، حرف، خودم حاضرم

تا که بگویم به خدا سوختم
از تو فقط یک سخن آموختم

عشق، جنون نیست، جنون آور است
راه رسیدن به دل از یک در است

چشم ببندی به سراپای درد
تا که بگویند به تو مرد مرد

سعیدتقی_نیا

*

انسان - معینی کرمانشاهی

در بندها بس بنديان ، انسان به انسان ديده ام
از حكمبر تا حكمران ، حيوان به حيوان ديده ام
در مكر او در فكر اين ، در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان ، شيطان به شيطان ديده ام
ديدى اگر بى خانمان ، از هر تبارى صد جوان
من پيرهاى ناتوان دربان به دربان ديده ام
اى روزگار دل شكن ، هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان ، دندان به دندان ديده ام
از خود رجز خوانى مكن ،تصوير گردانى مكن
من گردن گردنكشان ، رسمان به رسمان ديده ام
شرح ستم بس خوانده ام ، آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان ، دامان به دامان ديده ام
از اين كله تا آن كله فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان ايران به ايران ديده ام
ماتم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران ديوان به ديوان ديده ام
چكش به فرق من مزن اى صبر فولادين من
من ضربت پتك زمان ، سندان به سندان ديده ام
*

من نگویم که به درد دل من گوش کنید - معینی کرمانشاهی

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد
بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد
عاشقانرا بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد
خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من
لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد
بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد
غير غم دارو ندارم بجهان چيست مگر؟
رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد
خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه مخدوش كنيد
سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد
عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد

*