می گرید - هادی رنجی

دل بیدار من، بر مردم خوابیده می گرید
بلی، فهمیده بر احوال نافهمیده می گرید

ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت را
که هر عضوی به درد آید به حالش دیده می گرید

پس از جان دادن عاشق، د ل معشوق می سوزد
که شیرین بهر فرهادِ به خون غلطیده می گرید

نگردد تا رقیب زشت خو، آگه ز حال من
دلم از هجر آن زیباصنم دزدیه می گرید

به روز وصل، هم عاشق بُوَد در گریه و زاری
ز شام هجر از بس دیده اش ترسیده، می گرید
*

دوبیتی - سیاوش سمندر

در دشت بلا، همدم خارش گشتم
رسوا شده، در شهر و دیارش گشتم
از طایفۀ عقل، برونم کردند
ای وای به من، که بیقرارش گشتم
*

رباعیات - قاسم انوار

 رباعیات
گفتم:  به هزار دل تو را دارم دوست
در خنده شد از ناز که: این شیوه نکوست
گفتم: صنما راه وصال از که به کیست؟
فرمود که : ای دوست هم از دوست بدوست
*
بر گریه و بر زاری من رحمت کن
بر مفلسی و خواری من رحمت کن
بر ناله و بیداری من رحمت کن
بر فقر و نگونساری من رحمت کن
*

رباعی - رشید وطواط

 رباعیات
شب بس به دعا دو دست برداشته ام
بس روز به راه تو نظر داشته ام
از خویشتنم خبر مبادا! همه عمر
گر بی تو زخویشتن خبر داشته ام
*
در دل ز غم عشق تو ناری دارم
وز آب دو دیده پر کناری دارم
با این همه همچو باد، گاه و بیگاه
با خاک سر کوی تو کاری دارم
*

رباعی - ابوسعید ابوالخیر

 گفتگو
گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
بازآوردی حکایتی پیچاپیچ

سیاوش کسرائی

دوبیتی 

بیداری گل سوی چمن می کشدم
بلبل دل و باد پیرهن می کشدم
وز گوشۀ خاک غربتم بوی بهار
می آید و جانب وطن می کشدم
*

گنا داره - حسین پناهی

 گناه داره

به گربه هه سنگ می زنی گنا داره

چشماتو  وا کنی اونم خدا داره

ما هممون بادوم یک درختیم

کفترای اسیر تو تور بختیم

خونه می خوای؟ستون می شیم

خاک و گچ و بتون می شیم

مرده داری؟این جونمون

لاغر داری؟این خونمون

رویاهامونو ازمون نگیرین

نگین بمیرن،هممون می میریم

هر کی نتونه بپره دیونه اس؟

پول نباشه قد کشیدن فسونه اس؟

بپر گلی اینور جوب،آقا یحیی منتظره

خواستی بیای،جون حنا

سیگار زر یادت نره !

رباعیات - جویا تبریزی

دو رباعی
مردم و مهر تو را در دل نهان دارم هنوز
از سر خاکم چنین مگذر که جان دارم هنوز
نالۀ پهلو شگافی، بس که لبریز غمم
چون نی منقار در هر استخوان دارم هنوز
*
شد از نگاه که آشفته یار ما امروز
گرفته رنگ خزان نوبهار ما امروز
ز جوش درد تو همدوش ناله برخیزد
به هر کجا که نشیند غبار ما امروز
*
جویای تبریزی 

عبدالرزاق اصفهانی

 الحذر
الحذار ای غافلان زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار.
*
جمال الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی

توبه بخشا - اثیرالدین اخسیکتی

توبه بخشا و رحم کن برما 
مدتی تا در این جهان بودیم
هرزه گفتیم و باد پیمودیم
مردمان در امارت افزایند
ما همه در خسارت افزودیم
ای بسا کز برای سود و زیان
شب نخفتیم و روز ناسودیم
ملکا گرچه ما ز بدبختی
خود نکردیم هر چه فرمودیم
تو ببخشا و رحم کن برما
گرچه بر خویش ما نبخشودیم
شاعر: اثیرالدین اخسیکتی