هست در اطراف کردستان دهی
قاسم آباد است آن ویرانه ده
کدخدایی بود کاکا عابدین
خمره ای را پر ز شیره داشته
مرد دزدی ناقلا "یاسی" بنام
بود همسایه بر آن ، کاکای راز
عابدین هرگه که می گشتی برون
نزد خم شیره ، بگرفتی مکان
این عمل تکرار هی میگشته است
تا که روزی ، کدخدای دهکده
لاجرم اطراف خم را کرد سیر
پس همه جا ، جای پاها را بدید
بانگ زد ای یاسی ! از خانه درا
دزد شیره ، یاسی نیرنگ باز
گفت او را این چنین کاکا سخن :
شیره ی من ، از بهر خود پرورده ام
عابدین گفتش : " نظر کن بر زمین
دید یاسی ، موقع انکار نیست
"گفت : من کردم ولی ، کاکا ببخش
بار دیگر ، گر که کردم این چنین
از ترحم عابدین صاف دل
چونکه از این گفتگو چندی گذشت
باز میل شیره کرد آن نابکار
دید بسته عهد ، او با عابدین
فکر بسیاری نمود ، آن نابکار
رفت بر پشت خری شد جایگزین
دست خود را در درون خم ببرد
کار خود را کرد ، چون بر پشت خر
باز دید اوضاع خم ، بر هم شده
پای خم را کرد با دقت نظر
اندرون خمره هم ، سر برد و دید
سخت در حیرت ، فرو شد عابدین
پیش خود میگفت این و می گریست
گر که خر کردست خر را نیست دست
زد دودستی بر سر ، آخر عابدین
چنگ چنگ یاسی و پا پای خر
این حکایت زین سبب کردم بیان
گر بخواهد آدمی ، پی گم کند
هر که اندر خانه دارد شیره ای
آنکه دائم ، کار یاسی می کند
ملک ما را ، خوردنی فهمیده است
او گمان دارد که ایران بردنی است
دید هر چه مستقیما می کند
مردمان از نام او ، رم می کنند
گفت آن به تا برآید کام من
اندرین ره ، مدتی اندیشه کرد
گفت جمهوری ، بیارم در میان
گر نگردد مانع من روزگار
فرق جمعی ، شیره مالی می کنم
نقش جمهوری ، بپای خر ببست
ناگهان ، ایرانیان هوشیار
های هو کردند کاین جمهوری است
این چه بیرق های سرخ و آبی است
ناگهان ملت ، بنای هو گذاشت
نه بزر قصدش ادا شد نه بزور