غزلی زیبا از حافظ شیرازی
دوش وقت سحر از
غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شَعشَعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوۀ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
*
شعشعه: روشنی، تابندگی
برات: برگه پاداش و سعادت
هاتف: ندا دهندۀ غیبی
ثبات: استقامت
جلوۀ ذات: آشکار
شدن نور و زیبایی و حقیقت مطلق خداوند
انفاس: نفس های پاک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر