نوحه خوان حسین فخری
نمی شد باورم تنها بمانی
چنین لب تشنه بر دریا بمانی
برادر تاب هجرانت چه سخت است
که این اندوه را بر جان من بست
*
فدای صوت قرآن لبانت
فدای رقص پاک خون چکانت
بزن بر روی من لبخند شیرین
تمنائی ندارم من بجز این
*
مرا مسحور کرده دیدۀ تو
امان از حنجر ببریدۀ تو
تو شمعی و منم پروانۀ
فدای نرگس مستانۀ تو
ببین تیرغمت بر دل نشسته
ببین پشت من از داغت شکسته
چو دیدم شمر با خنجر تو را کشت
مرا هجران و اندوه و بلا کشت
به خود لرزیدم و صیحه کشیدم
برهنه تا سوی مقتل دویدم
میان مقتلت چون پا نهادم
عنان صبر خویش از کف بدادم
به چشمم تار شد خورشید انور
که می زد دست و پا نعش تو بی سر
کنارت چون رسیدم دیدم آنجا
نشسته مادرم محزون و تنها
به نعشت می نمود گریان نظاره
که زخمت بود افزون از ستاره
توان گفتگو در او ندیدم
ز دل آه مکرر می کشیدم
مرا دید و اشارت بر سنان کرد
غم دل را به این حالت بیان کرد
یکایک تیرها می کرد بیرون
ز جسم بی سرت با قلب پرخون
کشد این غصه آخر خواهرت را
که بیند لخت و عریان پیکرت را
به یک سو می زنم با قلب خسته
سنان و نیزه ها را دسته دسته
نه سر داری که رویت را ببوسم
نه فرصت تا غم دل با تو گویم
به پشتم تازیانه ها پیاپی
فرو آید اخا می بینی از نی
ببین آتش گلستانت گرفته
امان از ما و طفلانت گرفته
رسیده موسم محمل سواری
نه عباس و علی گلعذاری
بگو عباس دشمن را براند
حرم را یک به یک محمل نشاند
سپاه من یتیمان تو هستند
که مدهوش و پریشان تو هستند
به کوفه می روم تنهای تنها
به طفلان تو هستم جای بابا
کنون آماده ام بهر اسیری
چه می شد زینب از این غم بمیری
*
چنین لب تشنه بر دریا بمانی
برادر تاب هجرانت چه سخت است
که این اندوه را بر جان من بست
*
فدای صوت قرآن لبانت
فدای رقص پاک خون چکانت
بزن بر روی من لبخند شیرین
تمنائی ندارم من بجز این
*
مرا مسحور کرده دیدۀ تو
امان از حنجر ببریدۀ تو
تو شمعی و منم پروانۀ
فدای نرگس مستانۀ تو
ببین تیرغمت بر دل نشسته
ببین پشت من از داغت شکسته
چو دیدم شمر با خنجر تو را کشت
مرا هجران و اندوه و بلا کشت
به خود لرزیدم و صیحه کشیدم
برهنه تا سوی مقتل دویدم
میان مقتلت چون پا نهادم
عنان صبر خویش از کف بدادم
به چشمم تار شد خورشید انور
که می زد دست و پا نعش تو بی سر
کنارت چون رسیدم دیدم آنجا
نشسته مادرم محزون و تنها
به نعشت می نمود گریان نظاره
که زخمت بود افزون از ستاره
توان گفتگو در او ندیدم
ز دل آه مکرر می کشیدم
مرا دید و اشارت بر سنان کرد
غم دل را به این حالت بیان کرد
یکایک تیرها می کرد بیرون
ز جسم بی سرت با قلب پرخون
کشد این غصه آخر خواهرت را
که بیند لخت و عریان پیکرت را
به یک سو می زنم با قلب خسته
سنان و نیزه ها را دسته دسته
نه سر داری که رویت را ببوسم
نه فرصت تا غم دل با تو گویم
به پشتم تازیانه ها پیاپی
فرو آید اخا می بینی از نی
ببین آتش گلستانت گرفته
امان از ما و طفلانت گرفته
رسیده موسم محمل سواری
نه عباس و علی گلعذاری
بگو عباس دشمن را براند
حرم را یک به یک محمل نشاند
سپاه من یتیمان تو هستند
که مدهوش و پریشان تو هستند
به کوفه می روم تنهای تنها
به طفلان تو هستم جای بابا
کنون آماده ام بهر اسیری
چه می شد زینب از این غم بمیری
*
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر