صدایم کن

شاعر: معینی کرمانشاهی

تو را هرگز نمی بخشم
تو تنها عشق من بودی
به یاد آور زمانی را
که گرم سوختن بودی

*
سرابی بودی و از تشنه کامی
چشمه ات پنداشتم روزی
کویری بودی و بذر وفا
در سینه ات می کاشتم روزی
*
مرا دیوانه باید گفت می دانم
تو را تنها امید خویش می دانم
*
تو ای تنها امید من
تو ای تنها پناه من
تویی تنها در این دنیا
امید گاه گاه من
*
صدایم کن، صدایم کن
ز تنهایی رهایم کن
*

 

غزلی از شیخ بهائی

 شیخ بهائی

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی، همه احتراز کردن
شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز کردن
به خدا قسم که آن را، ثمر آن قدر نباشد
که به روی ناامیدی، در بسته باز کردن
*
اعتکاف: گوشه نشینی برای تفکر و عبادت و مانند آنها
ملاهی: عیش و عشرت، خوشگذرانی
مناهی: کارهای نهی شده
احتراز: دوری کردن، پرهیز کردن
*

مخمس - شیخ بهائی

مخمسی بسیار زیبا از شیخ بهائی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد بسراید، شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
*
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
*
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
*
هر در که زنم، صاحب آن خانه توئی تو
هر در که روم، پرتو کاشانه توئی تو
در میکده و دیر که جانانه توئی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی، کعبه و بتخانه بهانه
*
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
*
عاقل به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
هرکس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
*
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هرچند که عاصی است، ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
*

یک دوبیتی زیبا از صائب تبریزی

صائب تبریزی

نُه بار به کند و بند و زندان بودن
نُه طارم افلاک به گل اندودن
نُه قلّۀ قاف را به آهن سودن
به زان که دمی همدم نادان بودن

*