انیشتن - زنده یاد محمد حسین شهریار

انیشتن یک سلام ناشناس البته می بخشی
دوان در سایه روشنهای یک مهتاب خلیائی
نسیم شرق می آید ، شکنج طره ها افشان
فشرده زیر بازو ، شاخه های نرگس و مریم
از آنهائی که در سعدیه و شیراز می رویند
ز چین و موج دریاهاو پیچ و تاب جنگالها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را
...
دورن کاخ استغنا ، فرو از تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان در بگشا
که بی هنگام و ناخوانده است
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد
...
نبوغ شعر مشرق نیز
با آئین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم ، از در رسیده می زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت و دانای مغرب را
...
انیشتن آفرین بر تو
خلا با سرعت نوری که داری درنوردیدی
زمان ، در جاودان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست
جهان دین و دانش را ، تو با هم آشتی دادی
انیشتن ناز شست تو
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما ، حباب روی چین آب می ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم
جهان جسم
موجی از جهان روح می بینم
...
انیشتن صد هزار احسن
ولیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد
انیشتن اژدهای جنگ
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
...
چه می گویم ؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود ؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد رفت ؟
مگر یک مادر از دل « وای فرزندم » نخواهد گفت ؟
...
انیشتن بغض دارم در گلو
دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملیت
یکی کن ای بزرگ استاد
زمین ، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
...
انیشتن ؟
نامی از ایران ویران هم شنیدستی ؟
حکیما محترم میدار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را
...
انیشتن پا فراتر نه
جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حل این معما کن
و گر شد از زبان علم
این قفل کهن وا کن
انیشتن باز هم بالا
خدا را هم تو پیدا کن

۱ نظر:

Salavati Zadeh گفت...

سلام
این شعرو من سالها پیش شنیده بودم. همون موقع با این تیکه که اینشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما محترم میدار مهد ابن سینا را... اشک تو چشام جمع شد و تا جایی که می شد به یاد سپردمش. امروز به صورت ناخودآگاه توی گوگل گشتم ببینم می تونم این شعرو پیدا کنم. اولین لینک وبلاگ شما بود. مثل دفعه پیش باز دلم لرزید. خدا شهریار شاعر حکیم آذری رو رحمت کنه. بابت تشکر نوشتم این مطلبو و امیدوارم موفق باشین