من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه مو شکافان را نظر بر عاقبت باشد
ز نوش این جهان تلخ، بیش از نوش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را
من از رهبر در این وادی، ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند، از رفتن گران جانان
من از بودن در این زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من، طوق فرمان برنمی دارد
دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد
ز شاهان بیش، من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را
از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم
*