محمّد حسن فرحبخشیان ( ژولیده نیشابوری ) متولد 13 اسفند 1320 نیشابور – درگذشته 19 مهرماه 1386
هرچه کردم ناله از دل، سنگدل نشنید و رفت
گفتمش: ای دلربا دل را ز دل بردن چه سود؟
از ته دل بر من دیوانه دل خندید و رفت
*
محمّد حسن فرحبخشیان ( ژولیده نیشابوری ) متولد 13 اسفند 1320 نیشابور – درگذشته 19 مهرماه 1386
فریدالدین عطار نیشابوری
روز و شب چون غافلی از روز و شب
کی کنی از سر روز و شب طرب؟
روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب
گه کند از پرتوش سایه نهان
گه کند این سایه آن پرتو طلب
صد هزاران محو در اثبات هست
صد هزار اثبات در محو ای عجب
چون تو در اثبات اول مانده ای
مانده ای از ننگ خود سر در کَنَب
تا نمیری و نگردی زنده باز
صد هزاران بار هستی بی ادب
هر که او جایی فرود آید به غیر
هست او را مرد دون همت طلب
چون ز ره باز اوفتادی می شتاب
تا ابد هرگز مزن دم بی طلب
طالب آن باشد که جانش هر نفس
تشنه تر باشد ولیکن بی سبب
نی سبب نه علتش باشد پدید
نه بود از خود نه از غیرش نسب
چون نباشد او صفت چون باشدش؟
خود همه اوست اینت کاری بو العجب
گر تورا باید که این سر پی بری
خویش را از سیل خود سازی سلب
بر کنار گنج ماندی خاک بیز
در میان بحر ماندی خشک لب
چون رطب آمد غرض از استخوان
استخوان تا چند خایی بی رطب؟
هین شراب صرف درکش مردوار
پس دو عالم پرکن از شور وشعب
مست جاویدان شو و فانی بباش
تا شوی جاوید آزاد از تعب
چون تو آزاد آیی از ننگ وجود
راستت این وقت گیرد حکم چپ
از دم آن کس که این می نوش کرد
دوزخ سوزنده را بگرفت تب
همچو عطار این شراب صاف عشق
نوش کن از دست ساقی عرب
*
طرب: شادی، خوشحالی
کَنَب: شاهدانه
می شتاب: شتاب کن
بوالعجب: عجیب و غریب
خاک بیز: کنایه از شخص
بسیار باریک بین
سَلَب: پوشش
شعب: گروه
تعب: رنج، گرفتاری
*
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهٔ توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دُردیّ خرابات
اگر یک قطره دُردی بر تو ریزم
ز مسجد باز مانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمائی
که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
بگفت این و یکی دُردی به من داد
خِرِف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رَستم
چو موسی میشدم هر دم به میقات
چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را آن مقامات
برآمد آفتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گفتم که ای دانندهٔ راز
بگو تا کی رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا که ای مغرور غافل
رسد هرگز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی آخر فرومانی به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده میان نفی و اثبات
در آن موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه میگویی تو ای عطار آخر
که داند این رموز و این اشارات
*
طامات: سخنان بی اصل و پریشان که بعضی از صوفیان به نشانه کرامت بر زبان می آورند
دُردی: ته مانده شراب در ته کوزه
میقات: محل ملاقات
شهمات: شاه مات، مات
موی سپید
شیّاد
شاعر: فرهاد شیبانی
یه شب مهتابی بود
رنگ چشماش آبی بود
اما تو چشمای من
هرچی بود بی تابی بود
هرچی بود بی تابی بود
یه پرنده که نگاش پرشه از آرزوهاش
اگه بال داشته باشه میتونه وایسه رو پاش
مثل آهو توی دشت
مه تا مهتابی میگشت
که دلم پر زدو رفت روگل بوسه نشست
گل بوسه پرکشید توی برکه ماه رو دید
مثل جنگ ماه و مهر
ماه رو از تو برکه چید
دم باد بی کسی تکیه دادن به کسی
گل لاله عباسی یه سبد یه عباسی
دم باد بی کسی تکیه دادن به کسی
گل لاله عباسی یه سبد یه عباسی
شاعر: فریدون توللی
عـــاشــق دلفســـرده ام آتش ِ جــان ِ من چه شد؟
ســـوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟
برده مـــرا کشـان کشــان ایـــــن دل ِ زار ِ خونفشان
تا دل ِ شهر ِ خامشــــان نام و نشان ِ من چه شد؟
جنگــــی ِ در شکستــه ام زار و نــــزار و خستـــه ام
بــا دل و دســت ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ مـن چه شد؟
خــانه به کـــام ِ دزد و مــن بســـته لبی ، ز بیم ِ تن
بـر سـر ِ خلق انجمـــن شــور و فغان ِ مـن چه شد؟
بیـــنم و ، هــای و هـو کــنم خیــزم و جستجو کنـم
تـا بـه ستیــــزه رو کـــنم تیر و کــمان ِ من چه شد؟
رانــــده ی بی پناهیـــم رنجــــه ی بــــی گـــناهیم
در تب ِ ایـــن تباهیـــم شــادی ِ جان ِ من چه شد؟
دل هــمه ســاله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم
با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟
*
شاعر: فاضل نظری
این چیست که چون دلهره
افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیدهام ای غم به گمانم؟
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
*
هما میرافشار – متولد 4 اسفند 1315 – شاعر و ترانه سرای ایرانی ( بانوی شعر و ترانه ) 12 خرداد 1405 در سن 89 سالگی در امریکا درگذشت.
گفتی که چو مهتاب کشم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب
اندوه که مهتاب شدی وقت سحر
*
فریدون توللی – متولد سال 1298 در شیراز، شاعر و باستان شناس و فعال سیاسی و استاد دانشگاه ادبیات دانشگاه تهران بود. اشعار او بیشتر عاشقانه و رمانتیک و احساساتی بود. وی در 9 خرداد 1364 در تهران درگذشت.
*
کارون
بلم، آرام چون قويی سبكبار
به نرمی بر سر كارون همی رفت
به
نخلستان ساحل، قرص خورشيد
ز
دامان افق بيرون همی رفت
شفق، بازی كنان در جنبش باد
شكوه
ديگر و راز دگر داشت
به
دشتی پر شقايق، باد سرمست
تو
پنداری كه پاورچين گذر داشت
جوان، پارو زنان
بر سينۀ موج
بلم
می راند و جانش در بلم بود
صدا
سر داد، غمگين، در ره باد
گرفتار
دل و بيمار غم بود
*
دو زلفونت بود
تار ربابم
چه می
خواهی از اين حال خرابم
تو
كه با ما سر ياری نداری
چرا
هر نيمه شو آيی به خوابم
*
درون قايق، از
باد شبانگاه
دو
زلفی نرم نرمك تاب مي خورد
زنی
خم گشته از قايق بر امواج
سرانگشتش
به چين آب مي خورد.
صدا، چون بوی گل
در جنبش باد
به
آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان
می خواند و سرشار از غمی گرم
پی
دستی نوازش بخش می گشت:
*
تو كه نوشم نئی
نيشم چرايی
تو
كه يارم نئی پيشم چرايی
تو
كه مرهم نئی زخم دلم را
نمک
پاش دل ريشم چرايی
*
خموشی بود و زن
در پرتو شام
رخی
چون رنگ شب نيلوفری داشت
ز
آزار جوان دلشاد و خرسند
سری
با او، دلی با ديگری داشت
ز ديگر سوی
كارون زورقی خورد
سبک
بر موج لغزان پيش می راند
چراغی،
كورسو می زد به نيزار
صدايی
سوزناک از دور مي خواند
نسيمی، اين پيام
آورد و بگذشت:
*
چه
خوش بی مهربونی از دو سر بی
*
جوان
ناليد زير لب به افسوس:
*
كه
يكسر مهربونی دردسر بی
امیر خسرو دهلوی شاعر قرن هفتم و هشتم هجری
مرتضی جهانگیری
من
آن سروم که حتی بشکند هم خم نخواهد شد
نمی ترسم،
بزن، از من که چیزی کم نخواهد شد
دلی
را که کویری شد به باران خوش مکن هرگز
هزاران
قطره می بارد، یکی شبنم نخواهد شد
کسی
را که خرابش کرده ای دیگر نباید ساخت
اگر
از نو بسازی هم، همان آدم نخواهد شد
کسی
دیگر شبیه من تو را عاشق نخواهد کرد
که
شب بوها برایت شاخة مریم نخواهد شد
تو
هم اندازة خود ظرفیت داری، بدان ای عشق
که
هرگز نیل با ضرب عصا زمزم نخواهد شد
کجا
دیدی عقابی در اسارت بال بگشاید؟
غرورش
خوب می داند بخواهد هم نخواهد شد