جان جانان

بابک رادمنش 


از رباعیّاتِ عمرخیّامِ نیشابوری

 حکیم عمرخیّام نیشابوری

ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*

از هجونامۀ فردوسی به سلطان محمود غزنوی

درختی که او تلخ دارد سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
وزو جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به بار آورد
همان میوۀ تلخ بار آورد
*
حکیم ابوالقاسم فردوسی  
به قول نظامی گنجوی: پیر دانای طوس


ابیاتی از آغاز کتاب - شاهنامه فردوسی

به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزی دهِ رهنمای
خداوندِ کیهانِ گردان سپهر
فروزندۀ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندۀ بر شده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم  دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی 
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینۀ وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوۀ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها  به زکاتم دادند
هاتف آنروز به من مژدۀ این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
*

گل بی رخ یار خوش نباشد

گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با یار شکر لب و گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقّر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
*

شرابِ تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

شرابِ تلخ می خواهم، که مردافکن بود زورش 
که تا یک دم بیاسایم، ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور، ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان غافل
به لَعبِ زهرۀ چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافی ت، راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمائی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان، منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان، نمی پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می آید، بدین بازوی بی زورش 
حافظ

عشق

عشق -  اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرندست
عشق خواب یک آهوی روندست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آب اما کشندست
من میمرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرندست
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از لب به دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
*

تؤک ای ساقی

یک ملمّع ترکی و فارسی – ملمّع به شعری گفته می شود که یک مصراع آن به زبان ترکی و مصراع دیگر به زبان فارسی یا عربی و بالعکس باسد. این اشعار دارای زن و قافیه مشترک هستند و در ادبیات فارسی – ترکی رواج زیادی دارند. 

تؤک ای ساق
شاعر: رضا کاظمی اردبیلی
تؤک ای ساقی، جامی دولدور
اورک ده درد و غم بولدور
چو مار هر روز غم و حسرت
اوره ک باشین چالان اولدو
*
تؤک ای ساقی ایچیم باده
دوشوب نازلی یاریم یاده
خودش رفت و ولی فکرش
منی درده سالان اولدو
*
خوشیدیم بیر یاریم واردو
چتین گونده او دلدار اولدو
ولی غافل که آن دلدار
چالیب دالدان، ایلان اولدو
*
دئئیردی سن یادا هئش کیم
فقط سن سن منیم عشقیم
ولی افسوس و صد افسوس
بوتون سؤزلر یالان اولدو
*

الا تهرانیا

الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من؟

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی
چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیّت، ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سرگشتۀ صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو ای بیمار نادانی، چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کلّه ماهی خور، به طوسی کلّه خر گفتی
قمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی، خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که می دانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو از این کنج شیرکخانه و دکان سیرابی
بجز بدمستی و لاطی و الواطی چه دریابی
در این کولژ که ندهندت بجز لیسانس تنبانی
نخواهی بوعلی‌سینا شد و بونصر فارابی
به گاه ادعا گویی که دیپلم دارم از لندن
الا تهرانیا انصاف می‌کن! خر تویی یا من
*

تو عقل و هوش خود دیدی که در غوغای شهریور
کشیدند از دو سو، همسایگان در خاک ما لشگر
به نقّ و نال هم هر روز، حال بد کنی بدتر
کنون ترکیه بین و ناز شست ترکها بنگر
که چون ماندند با آن موقعیّت از بلا ایمن
الا تهرانیا انصاف می‌کن! خر تویی یا من

*
گمان کردم که با من همدل  و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر می خوالستی عیب زبان هم رفع می کردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصالف می کن خر توئی یا من
*
به شهریور به پارین که طیّارات با تعجیل
فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیّل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا از رادیو تعطیل
تو را تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
به قفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز
چو در ترکیّه رفتم، وه چه حرمت دیدم و اعجاز
به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز
من آخر سالها سرباز ایران بودم و جانباز
چرا پس روز را شب خوانی و افرشته اهریمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
به دستم تا سلاحی بود، راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای، از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی ماندست و حوضش چشم ما روشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چو استاد دغل سنگ محک بر سکّۀ ما زد
تو را تنها پذیرفت و مرا از امتحات رد کرد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید، با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد  هر یک را به تنهائیبدو تازد
چنان اندازدش از پا، که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آن که دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو را تا ترکِ آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدین سان بود
چه شد کُرد و لُر یاغی؟  کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقائی؟ کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان چونی؟ نه تیری ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نه چائی ز لاهیجان
از این قحط و بلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصّه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد، دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*

گفت اهل کجائی داداش؟ - سعید عیسوی پور

شاعر: سعید عیسوی پور

گفت اهل کجائی داداش؟
یک لحظه من گیلان شوم
من دم به دم تهران شوم
در حافظ شیراز و من
با قالی کرمان شوم
در یزد و با یزدان شوم
با رستمِ سیستان شوم
زان شوق آن نصف جهان
در آن تمام جان شوم
لبریزم از تبریز او
ایلام روح انگیز او
خاری رود در پای او
می میرم و ویران شوم
آری لرستانی شوم
بوشهر و دلواری شوم
در فومن و در رشت او
میرزای کوچک خان شوم
عمرم همه مازنداران
آن مردمان قهرمان
باشد که آید یک زمان
در پای او قربان شوم
قزوین شوم سمنان شوم
بوی خوش ریحان شوم
همراه هرمزگان شوم
همرنگ او الوان شوم
مشهد شوم زنجان شوم
البریز و خوزستان شوم
اندر گلستانش گهی
در لوطِ او باران شوم
ایران شوم ایران شوم
چون قلب در کیهان شوم
آخر شوم من خاک او
در دامن شلمان شوم
*
شِلمان نام شهر و روستائی در شهرستان لنگرود استان گیلان است
*
منبع : صفحه اینستاگرام سعید عیسوی پور
*

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

شاعر: رازق فانی، شاعر و داستان نویس از کشور افغانستان

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

دل من به شیشه سوزد همه ‌سنگ می‌فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده‌لوح ما را

چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه...!

ز شراره‌ای که هر شب دل تنگ می‌فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب!

گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد

مدتی است کس ندیده گهری به قُلزُم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

*

غزلی از صائب تبریزی

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه مو شکافان را نظر بر عاقبت باشد
ز نوش این جهان تلخ، بیش از نوش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را
من از رهبر در این وادی، ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند، از رفتن گران جانان
من از بودن در این زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من، طوق فرمان برنمی دارد
دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد
ز شاهان بیش، من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را
از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم
*
 

ای تشنه ترين دريا سيراب ترين عطشان

شاعر: شهاب الدین موسوی

ای تشنه ترين دريا سيراب ترين عطشان
سر مست سماعی سرخ در دايره ی ميدان
دف می شودت خورشيد كف می زند اقيانوس
موجی ز دلت دريا شوری زدمت طوفان
برخيز و هياهو كن هی هی زن و هوهو كن
تشنه ست دليری ها بر حادثه ای عريان
تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است
اي روح رها از تن بشكن در اين زندان
ايمان خوارج بين اين سكه ی رايج بين
بر مسخ علی كوشد اسلام ابوسفيان
يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم
ما از تو چه می دانيم ای وسعت بی پايان
*

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِل آدم بسرشتدند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتر و عِفافِ ملکوت
با من راه نشین بادۀ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعۀ کار به نامِ من دیوانه زدند
جنگِ هفتادو دو ملّت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلۀ او خندد شمع
آتش آنست که در خرمنِ پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رُخِ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
*

 

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد؟

زدم فالی و حافظ این چنین گفت:

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گلباد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟
لعلی از دُرِّ مروّت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهر یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟
گوی توفیق و کرامت، در میان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمی سسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
*

  

دوبیتی ها - خلیل الله خلیلی

 دوبیتی ها

یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
این کارگه سود و زیان را سوزم
یک شعله جانسوز که از آتش آن
خود را سوزم هر دو جهان را سوزم
*
یارب دردی که ناله آغاز کنم
شوری که سرود شوق را ساز کنم
چشمی که به سوی خویش چون باز کنم
آن گمشده را ز دور آواز کنم
*
بی دولت عشق زندگانی نفسی است
هنگامۀ عشرت جوانی هوسی است
بی باد بهار جای گل در گلشن
یا دستۀ خار خشک یا مشت خسی است
*
طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی تو کجا رفتی باز
*
عارف به دل ذرّه جهان می بیند
آنجا، مه و مهر و کهکشان می بیند
کوری بنگر که چشم دانشور عصر
دست و سر کشتگان در آن می بیند
*
ای صبح نوای زندگی ساز مکن
ای باد سحرپردۀ شب باز مکن
غم های زمانه را به ما یاد مده
ای مرغ درین غمکده آواز مکن
*

الله الله

الله الله  
هیئت شیخداد یزد

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
بزن ای آه غمگین، نفسی بانگ یا حق
قفس سینه بشکن، بزن آهنگ یاحق
الله الله کو صبح فتح و ظفر
کی می آید پایان رنج بشر
عالم در شور و نواست، انسان بر دیر فناست
یکسو طغیان ستم، یکسو آهنگ بلاست
نه خروش آوایی، نه امیدی از جایی
یا رب دلها خون شد، از غربت و تنهایی
ستم از حد بیرون شد، غم دلها افزون شد
رفت از عالم یکسر، آرام و شکیبایی
بنگر خصم سرکش را، بنگر دود و آتش را
یکسو ذبح انسان را، یکسو مسخ ایمان را ،الله
*
الله الله الله الله الله، فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی
یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا
ناجی عالم کو ناجی عالم کو
*
بگذر از دام عصیان بشکن کابوس طغیان
بنگر هر سوی عالم چه رسد بر جان انسان
با ثارالله فریادی تازه بزن
همچون زینب کاخ ظالم بشکن
مردان شهر دعا یاران خون خدا
منجی خود منتظر است امروز ماییم و شما
دل اگر ایمان دارد به خدا دل بسپارد
می آید در میدان مردانه و شیدایی
دل آگه می داند به کجا قرآن خواند
بر نی باید خواندن نی خلوت و تنهایی
هر روز روز عاشورا هر روز بانگ واویلا
عالم از بلا پر شد خاک از کربلا پر شد الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا
ناجی عالم کو ناجی عالم کو
*
خبر از کوفه رسد همه مشتاق حضور
همه سرمست طلب همگی طالب نور
الله الله وای از پیمان شکنان
تنها مانده در میدان مرد زمان
آمد با دعوتشان ای وای از بیعتشان
تنها شد روز نبرد دنیا شد دشمن مرد
سخن از ایمانها شد سخن از پیمانها شد
کوفی ماند و پیمان با آنهمه رسوایی
شه خوبان تنها شد به سر نی سرها شد
زینب ماند و زینب با آن سر سودایی
نور از نیزه ها سر زد آه از سینه ها سر زد
بانگ نینوا زینب تیغ کربلا زینب الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا ناجی عالم کو
ناجی عالم کو
*
دل غمگین بشارت غم عالم سر آید
برود این زمستان خبری دیگر آید
الله الله می آید فصل امید
بر تاریکی می تازد صبح سپید
شب را صبحی دگر است
یاران وقت سحر است
برخیز ای اهل وفا برخیز ای روح رها
جور دیگر باید دید دیده ها را باید شست
تاکی جنگ و نفرت این دوزخ هر جایی
زیر باران باید رفت کینه ها را باید شست
باید پایان یابد این برزخ تنهایی
برخیز تا به هم سازیم از عشق عالمی سازیم
آن روز نو بهار آید آن روز شهسوار آید ، الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا ناجی عالم کو
ناجی عالم کو

به چه قیمیتی

هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی

مست ملک ری، آرام اسب خسته رم کرده
قاضی ات زمین خورده، والی ات ستم کرده  
فرصت تپیدن نیست جای آرمیدن نیست
مرگ میرسد از راه ای به خود ستم کرده
بیشه ها مه آلود هست رقص آتش و دود است
کی امید بهبود است خاک مرده دم کرده
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
خسته ایم از این جنون جهل مردمان دون
حاشا از این سکوت از بیت عنکبوت  
اِنَّ اَوهَنَ البُیُوتِ للَبَیتُ العَنکَبوت
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ای خلیفه ی جوان چه میکنی
کاردها به استخوان رسیده است
خاک بر سر زمین نشسته است
ناله ها به آسمان رسیده است
هوا هوای خستگی، صدای دلشکستگی
چه قدرتی، چه آفتی، چه ناروا خلافتی
به چه قیمتی، شده ای امام مسلمین ، شده ای امیرالمومنین
*
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی، کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی   
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
فرق را شکافت، تیغ های زهرتان
سنگ میزند به ماه، آسمان شهرتان
هیچ گل نمی دهد، مشت های قهرتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بدا به تو یزیدِ مست قدرت
بدا به این مقام و رسم و عنوان
بدا به سلطه ای که عالمانش
گشوده دست و بسته چشم وجدان
خدای قهر تو کجا، خدای مهر ما کجا
تو مست جام قدرتی، چه بیعتی چه بدعتی
چه عدالتی؟ به چه علتی؟ شده این روا به نام دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون  
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ما به کوفه میرویم، شهر عهد های ناتمام
شهر غربت علی، کوچه های بی سلام
جشن شادی شماست، با خیال خامتان
خطبه های زینبی، زهر شد به کامتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بر لبی که بوسه گاه مصطفی است
چوب خیزران اثر نمی کند
نازم آن سری که جز حدیث عشق
با سر بریده سر نمی کند
اگر که در سلاسلم ز من شکسته تر دلم
تو ای هلال یک شبه شکفته ای مقابلم
به چه حالتی؟ چه ملالتی؟ شده این مرانمود دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی
چنان یزید باید خون گریست

وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ

گوشه ی بیداد

گوشۀ بیداد – هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی
نوحه خوانان: حمیدرضا پایدار - مجتبی حیدرپور

از سنگ صدا آمد از اهل صدا نه
در دین شما نام خدا هست خدا نه
هرجا ستمی بود لبی باز نکردید
در گوشه ی بیداد سخن ساز نکردید
ای مست ملک ری خانه ات خراب، خانه ات خراب
این کاخ ظالمان  می‌شود بر آب، می شود بر آب
آزادی گوهر دین است
بیداری شرط یقین است
تاوان ستم سنگین است
به کجا ای غافل
  
خوش باش که ظالم، نبرد راه به منزل  
 
ای شهر تماشا برخیز، فردای رسیدن دور است
با خشک و ترت خواهی سوخت، شمشير عدالت کور است
هله ای طالبان دنیا، هله ای غاصبان دین
چه شد آیین مردمی ها، عجب از کاسبان دین
دست بردارید، حیله بگذارید
آخرین فریاد، از نفس افتاد
ای درس جهالت خوانده، بر جهل مرکب رانده
از عهد جمل برگشته، همرنگ جماعت مانده 
 
از شهر صفا رفت و ندیدیم خدا را
آنان که شکستند دل آینه ها را
دیدند که انسان هدف تیر بلا شد
خاموش نشستند و بريدند صدا را
ای روی‌تان سیاه، خون بی‌گناه مانده بر زمین
های  کو صدایتان، کو خدایتان مردم زمین
ای دست بخون آلوده، دامان ترا می‌گیرد
خونی که به گردن داری، نرود از یادت
خوش باش که ظالم، نبرد راه به منزل  
 

ای زلف رها کرده به آیین دلیران
ای سرو تو آزادی و ما خیل اسیران
زلفی به سر نیزه تکان دادی و گفتی
یک مو نشود خم سر شیران و دلیران
ای مرگ دلبخواه، می رسد ز راه  روز زندگی
این موج ِ شعله ور، می‌نهد ز سر داغ بندگی
خورشید یقین تابیده، تاریخ عطش را بنویس
ای دست قلم‌گردیده، به سر آید باطل
خوش باش که ظالم نبرد، راه به منزل
*

آوار رنگ

آوار رنگ
حسین پناهی

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ
ناپدید ماند
*

نمیشد باورم تنها بمانی

نوحه خوان: حسین فخری

نمی شد باورم تنها بمانی
چنین لب تشنه بر دریا بمانی
برادر تاب هجرانت چه سخت است
که این اندوه را بر جان من بست
*
فدای صوت قرآن لبانت
فدای رقص پاک خون چکانت
بزن بر روی من لبخند شیرین
تمنائی ندارم من بجز این
*
مرا مسحور کرده دیدۀ تو
امان از حنجر ببریدۀ تو
تو شمعی و منم پروانۀ
فدای نرگس مستانۀ تو
ببین تیرغمت بر دل نشسته
ببین پشت من از داغت شکسته
چو دیدم شمر با خنجر تو را کشت
مرا هجران و اندوه و بلا کشت
به خود لرزیدم و صیحه کشیدم
برهنه تا سوی مقتل دویدم
میان مقتلت چون پا نهادم
عنان صبر خویش از کف بدادم
به چشمم تار شد خورشید انور
که می زد دست و پا نعش تو بی سر
کنارت چون رسیدم دیدم آنجا
نشسته مادرم محزون و تنها
به نعشت می نمود گریان نظاره
که زخمت بود افزون از ستاره
توان گفتگو در او ندیدم
ز دل آه مکرر می کشیدم
مرا دید و اشارت بر سنان کرد
غم دل را به این حالت بیان کرد
یکایک تیرها می کرد بیرون
ز جسم بی سرت با قلب پرخون
کشد این غصه آخر خواهرت را
که بیند لخت و عریان پیکرت را
به یک سو می زنم با قلب خسته
سنان و نیزه ها را دسته دسته
نه سر داری که رویت را ببوسم
نه فرصت تا غم دل با تو گویم
به پشتم تازیانه ها پیاپی
فرو آید اخا می بینی از نی
ببین آتش گلستانت گرفته
امان از ما و طفلانت گرفته
رسیده موسم محمل سواری
نه عباس و علی گلعذاری
بگو عباس دشمن را براند
حرم را یک به یک محمل نشاند
سپاه من یتیمان تو هستند
که مدهوش و پریشان تو هستند
به کوفه می روم تنهای تنها
به طفلان تو هستم جای بابا
کنون آماده ام بهر اسیری
چه می شد زینب از این غم بمیری
*

حسبی الله

خواننده: محسن چاوشی
ترانه سرا: مهدی عباسی

تکیه به عرش داده‌ای
به این زمانه خیره‌ای
چقدر آیه سوخته
چه روزگار تیره‌ای
*

خیره به پست‌تر شدن
خیره به خیره ‌سر شدن
خیره به حمله ‌ور شدن
خیره به خون‌ جگر شدن
*

به این همه فراعنه
به برده‌داری نوین
به خوردن تن جنین
به این قساوت زمین
*

مدرسه‌های بی‌پناه
دخترکان بی‌گناه
بیا! کمک رسیده آه
سنگدلان رو سیاه
*

دریده‌ گان پر غضب
دهان نجس و بی‌ادب
مریض و واجب‌ المطب
قماش تجزیه‌ طلب
*

پشت به ساحت وطن
در التماس اهرمن
نمیزنی! چرا بزن!
آه وطن! وطن! وطن!
*

صبر چگونه می‌کنی؟
بر این همه جفا علی؟
بغض چگونه می‌خوری؟
یاد بده به ما علی
*

آه امام اولین
بگو به منجی زمین
تمام دل شکستگان
منتظرند بعد از این
*

میان دشمن و وطن
ننگ بر آن که شک کند
ننگ بر آن که خواسته
شمر به ما کمک کند
*

بکش غم کشنده را
مبر ز یاد خنده را
فکر نکن چه می‌شود
خدا بس است بنده را
*


گفتند گل مگویید

شاعر: شهاب الدین موسوی 
نوحه خوان: علی ساکت 

گفتند گل مگویید، این حکم پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشن ترین گناه است
حکم شکوفه تکفیر، حد بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
این شهر مردگان است، آواز تازه ممنوع
لبهای غنچه بر باد، گل بی اجازه ممنوع
دارالخلافه آباد، جهل و خرافه آزاد
بیداد پشت بیداد، حرف اضافه ممنوع
گل بی اجازه ممنوع
این سایه باوران را، ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است، آیینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی، سر در تنور بهتر
ای شهر بی هیاهو، دیروز باورت کو
شور قلندرت کو، بانگ ابوذرت کو
این کوچه ها علی را، تسلیم چاه کردند
آیینه را شکستند، نفرین به ماه کردند
این سایه باوران را، ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است، آیینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی، سر در تنور بهتر
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور
تن های مرده بر خاک، مردان زنده در گور
حاشا از این تباهی، تا کی شب سیاهی
آن روی دیگرت کو،
این سایه باوران را، ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است، آیینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی، سر در تنور بهتر
من حسینم، رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
های های مردم از این بیراهه برگردید، برگردید
پرچم دشمن نمایان شد، اگر مردید برگردید
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
ای لباس ظلم را جای عدالت پیرهن کرده
جامه ی رنگ و ریای دین و دین داری به تن کرده
کاخ اگر همسایه با دیوار دین باشد خطاکاری است
شمر شمشیر امیرالمومنین باشد خطاکاری است
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
صحنه ی آزادگی در خون شناور می شود هرجا
باورم کن عشق باور می شود هر جا
دور دور دین فروشان است، ای فرمان بران ظلم
دور ظلم ظالمان، روزی آخر می شود هرجا
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
های های ای کاروان رفته در دامان گمراهی
باز راه کعبه را انگار گم کردید برگردید
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید

 

یا مولا

خواننده و ترانه سرا: محسن چاوشی

رخصت بده از دلبر و دلداده بگم
از گریه خونه به روی سجاده بگم
تا گوش خزون نشنوه آواز منو
درد دلامو بذار برات ساده بگم
*

یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
هر جا که برم روح و تنم می گه علی
تنها نه تنم که پیرهنم می گه علیتنم
بشکافن اگه قبر منو بعد یه عمر
حتی متلاشی شدنم میگه علی
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
دیگه به لبم رسیده جونم مولا
میخوام برم و دیگه نمونم مولا
شرمندم اگه نمی تونم با این بغض
از غصه تو روضه نخونم مولا
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
دستای نبی به اقتدارت گرمه
پشت یه جهان به اعتبارت گرمه
نامردم اگه بترسم از لشکر شب
تا پشت دلم به ذوالفقارت گرمه
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*

چون صاعقه حق حق زد و چون زلزله پيچيد

شاعر: شهاب الدین موسوی

ای عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
عشق آمد و عشق آمد از اين عشق مپرهيز
نور آمد و نور آمد و شور آمد و با شور
از خانه برون آمده آن شاهد مستور
يار آمد و ديار عيار آمد و عيار
از پرده برون تاخته آن گوهر منظور
اين حيدر كرارست يا احمد مختار
اين جام تجلی زده اين نور علی نور
دادند و نهادند ز سر چشمه ی خورشيد
در سينه ي او جوششی از باده ی توحيد
جوشيد و خروشيد و بنوشيد از آن جام
رقصان شد و چرخان شد و طوفان شد و غريد
ساغر زد و تسخر زد و پرپر زد از اين دام
چون صاعقه حق حق زد و چون زلزله پيچيد
هفت آينه حيرت شد و هفتاد و دو خورشيد
هفتاد و دو خون جوش زد و عشق پسنديد
هفتاد و دو خون موج زد از جوش تمنا
هفتاد و دو آيينه سحر غرق تماشا
هفتاد و دو بيخود شده هفتاد و دو لبريز
هفتاد و دو شط حنجره در شعشعه يكريز
اي عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
عشق آمد و عشق آمد از اين عشق بپرهيز
ذرات جهان جمله به جوشند و خروشند
چون چشم به هم نامده گوشند و به هوشند
اعصار و قرون خسته زنجير كه بشتاب
تاريخ برآورده سر از گور كه درياب
دريا به خروش آمد از اين شور شررخيز
طوفان و جنون جامه دريدند كه برخيز
برخيز و ببين آن چه به انسان ز جفا رفت
برخيز كه اين قافله هم راه خطا رفت
رنگ از گل و نور از دل و صدق از همه جا رفت
پرواز به خون خفت، پرستو به عزا رفت
برخيز و ببين آنچه كه ديديم و كشيديم
با نام حسين آينه ي جور يزيديم
برخيز و ببين داعيه داران خلافت
ز آغاز چه گفتند و چه كردند به غايت
اي آينه گردان جهان آينه  گردان
ما سلسله بر جان و تويی سلسله جنبان
از تيره ي اين ابر چنان صاعقه باز آی
اي خورده مي وحدت از اين تفرقه باز آی
بنگر شتر كينه ی صفين و جمل را
آن پينه ی پيشانی ياران دغل را
وز چمبر اين بغض فرو خورده فراز آی
سودي ندهد موعظه زين شقشقه باز آی
اين موج خروشان را زنجير ز پا بشكن
*

شرمت باد - شهاب الدین موسوی

نوحه شرمت باد
نوحه خوان: سید احمد دشمه

یا ایها المدثر
آه از این قوم
نمی رسد کسی به داد مردم
بخوان ای جان لبالب، به گوشِ اهل زمانه
طنین خطبه زینب، امان از ظلمِ زمانه
نامه هایتان فریب، همه وعده ها دروغ
سایه های پشتِ سر، مردمانِ بی فروغ
مثل خط کوفی است دین مبین شما
این چه مسلمانی است وای به دین شما
این چه مسلمانی است وای به دین شما
به نان به اسم اعظم خدایان
دلم گرفته از همه خدایان
به نان به اسم اعظم خدایان
دلم گرفته از همه خدایان
خدا، خدا قسم به آه سینه سوز زینب
خدا، خدا به خیمه های نیمه سوز زینب
به چلچراغ گریه ی شبانه
به اشک مردمان این زمانه
نمانده غیر نوحه حرف تازه
جنازه در جنازه در جنازه
شرمت باد، شرمت باد ، دستان به خون آلوده
برخیزید، برخیزید، ای مردم خواب آلوده
خطبه ی دیگر، کاخ ستمگر، بر سر سلطان می ریزد
یوسف کنعان، از غم زندان، بار دگر بر می خیزد
با نام آزادی خشم خدایان می میرد
این موجِ بیداری آینه را پس میگیرد
شادی و غم جور و ستم می گذرد از پی هم
ناله ی نی خنده ی می می گذرد موسم دی
بخوان ای جان لبالب به گوش اهل زمانه
طنین خطبه زینب امان از ظلم زمانه
بسته چشمِ معرفت، مردمانِ گریه باز
داغ سجده بر جبین، صفِ اولِ نماز
وقت خاموشی زبان، وقت دم زدن خموش
حج سنگتان قبول، کوفیان دین فروش
وای از آن دم که بگردد ورق
لب به سخن باز کند مرغ حق
خدا، خدا قسم به آه سینه سوز زینب
خدا، خدا به خیمه های نیمه سوز زینب
نمی رسد صدای حق پرستان
به گوشِ حاکمان خفته آسان
به چلچراغِ گریه ی شبانه
ستاره های اشک دانه، دانه
نفس گرفته کو هوای تازه
جنازه در جنازه در جنازه
شرمت باد، شرمت باد دستان به خون آلوده
برخیزید، برخیزید، ای مردم خواب آلوده
خطبه دیگر، کاخ ستمگر، بر سر سلطان می ریزد
یوسف کنعان، از غم زندان، بار دگر بر می خیزد
با نام آزادی، خشم خدایان می میرد
این موجِ بیداری، آینه را پس می گیرد
شادی و غم جور و ستم می گذرد از پی هم
ناله ی نی خنده ی می می گذرد موسم دی
بخوان ای جان لبالب، به گوش اهل زمانه
طنین خطبه ی زینب، امان از ظلم زمانه
کاش در این شهر کسی ظلم روا ندارد
ظلم اگر باب شود ملک بقا ندارد
بتاب ای ماه شبانه امان از ظلم زمانه
یا صاحب الزمان امان از ظلم زمانه

افطار

شعر افطار - رحیم معینی کرمانشاهی

شنیدم بایزید آن عارف حق
چو چشمش باز شد در نورمطلق
ز شهر عاشقی آرام، آرام
غبارآلوده آمد سوی بسطام
چو این بازآمدن مردم شنیدند
به استقبال مرد حق دویدند
به ظاهر سیل جمعیّت روان بود
ولی در پرده بحثِ امتحان بود
تکبُّر چونکه در تقوی نهد پای
مسیمِ امتحان برخیزد از جای
بیابان چون پُر از خلق زمین گشت
خدابین مردِ حقّی، خلق بین گشت
ندا آمد که زیرِ آن قبا کیست
که از آن بایزید اکنون نشان نیست
کجا شد بایزید پاک بازی
که جایش بایزیدِ خاک بازی
چو این بشنید گوشِ مردِ حق جوی
برای این که باز آرد به حق روی
فغان زد گرچه اکنون روزه دارم
لیکن تشنه ای بی اختیارم
بگفتندش که ای در زُهد پادار
زمانی نیست تا هنگامِ افطار
بگفتا دانم این فعلی حرام است
ولی اکنون چُنین حالم به کام است
چو آب آورده شد، گفت این که آب است
علاجِ دردِ من جامی شراب است
شراب آمد، تحّرها فزون شد
دلِ ظاهرپسندان غرقِ خون شد
به لب آورد عارف آتشین آب
وزین کفران نعمت، خلق بی تاب
مریدان را به جوش آمد رگ و پوست
که آیا این همان مردِ خداجوست
در این هنگامه از آن خلقِ دنیا
به یک دَم شد تُهی دامانِ صحرا
مراد آنگه چو برگشت از مُریدش
جهانِ عشق ماند و بایزیدش
ملامتگر اسیرِ قیدِ هستی
ملامت جو رها از خودپرستی
نَفَس را تازه کرد آن تازه خودجو
سر تنهای خود را زد به زانو
که ای « من » در رهم چاهی گشودیپ
ز خالق سوی خلقم ره نمودی

به خودبینی مرا چون می کشانند
همان بهتر سیه رویم بدانند
کسی کو عاشق آدم شدن بود
دمادم در پی خود سوختن بود
زخَلقش خوش نیاید بانگِ تحسین
کسی از خود بُرید و شد خدابین
علی گفتا اگر مردِ خدایی
به گوش ات ناید از پایی صدایی
که از پیرو صدایِ پا شنیدن
همان و شمعِ ره دیگر ندیدن
*

ماهی گیر

شعر ماهی گیر - رحیم معینی کرمانشاهی

دست مــاهی گیــــر را بینی اگـــر

نقشِ او در صیدِ ماهی دیدنی ست

لطف‌ها درخُــدعه ها ریزد بســی

نُکته نُکته این سخن بشنیدنی ست

*

قطعه ای بس کوچک از نانی خمیر

بـر ســـر قُــــلّابِ فـــــــولادین زنــد

دام خــود را تا در انـــــــــدازد در آب

حقّه‌هـــا بر مــــاهیِ مسکیـــن زند

*

طــعـمـه را آزاد در آب افـــکَــنَــــد

این دقیقــــا معنــــیِ آزادی است

شوقِ ماهی، خوردن آن قطعه نان

ذوقِ ماهی گیـــر در صیّـــادی است

*

بازیِ این نـــان ربـــائی را شکـار

بازگـــوید با دهــانِ باز خـــویـش

آید و واپس گـــریزد زیــرِ مــــوج

بازگردد با تمــــامِ ناز خــــویـش

*

بار دیگــر چون دهــــان را واکنـد

سویِ خود قلّاب و نان را برکشد

نان به کام آرد، ولی جانش مگـو

قصّه از مــاهی به بحر و بَر کشد

*

مـکـــر ماهی گیـــر نقشـــی نو زند

چـونـــکه ماهی باز هم جوید گریز

چـنـــد پیـــچ از بنــد دامش بگسلد

تا شود ماهی رها در جست و خیز

*

در حـقـیـقـت این فریب دیگـری ست

تیـغـــه ی قــــلاب اگـــــر آزادتــــر

نـــرم نرمــــک تا نشیند در گلـــــو

بـــازیِ صـیّـــاد هــــم، صـیـّـادتــر

*

مــاهیِ دل ســاده در بازیـــگــــری

شــوخیِ قلّاب، در فَک بستنش

بنــدِ ماهی گیــر رقصـــــان تـر در آب

تا چــه آرَد تیـغــه ی آبـسـتـنـش

*

وحشت ماهی چو افزون زان فشار

بـنــــــــد را آزادتــــر بـیـنــــــی در آب

چون سرِ قُـلّاب مُحکــــم جــــا گرفت

مـــاهـی از بــازی فتــد در پیچ و تاب

*

وقتِ با قــــدرت کشیـــدن‌هـا رسـد

مــــاهـــیِ آزاده در دنـبـــــالِ بـنـــد

این بدان معنی که در دنیـــایِ مــــا

هرچه آزادی ست، نوعی ریشخند

*

اهـــلِ تـدبیـــر اینـچُنین تـزویرهــا

روزِ بـازی بــا اســیــــران می‌کنند

بندیـان را چون هـراســــان بنگرند

بندهــا را سست و لـرزان می‌کنند

*

این کسان صیّــــاد و مردم صیــد هــا

سست دامی شان ز محکم کاری است

وعـــده هـــائی چــــون ز آزادی دهند

بـنـــــدِ قُـــــلّابی در آبِ جـــاری است

*

قید ها محکم به گــردن‌ها چو گشت

دیگـــر این دربنـــد، آن دربنــد نیست

صیــــد ها در سفره و صیّــــاد مست
دیگــــر این لبخنـــد، آن لبخند نیست

*