‏نمایش پست‌ها با برچسب فاضل نظری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فاضل نظری. نمایش همه پست‌ها

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

شاعر: فاضل نظری 

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران

آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
*

چگونه نگریم؟ - فاضل نظری

بغض فروخورده ام، چگونه نگریم؟
غنچه پژمرده ام، چگونه نگریم؟
رودم و با گریه دور میشوم از خویش
از همه آزرده ام، چگونه نگریم؟
مرد مگر گریه می کند؟ چه بگویم ؟
طفل زمین خورده ام، چگونه نگریم؟
تنگ پُر از اشک و چشم های تماشا
ماهی دلمرده ام، چگونه نگریم!
پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پُی برده ام، چگونه نگریم؟

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت -فاضل نظری

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی- این تاجر طماع ناخن خشک پیر ــ
مرگ را همچون شراب ناب، کم کم می فروخت

در تمام سال های رفته بر ما، روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
*

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی - فاضل نظری

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می‌ کنی

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می‌ کنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!
باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌ کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می ‌کنی؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی


 

دلواپس گذشته مَباش و غَمَت مَباد - فاضل نظری

دلواپس گذشته مَباش و غَمَت مَباد
من سال‌هاست هیچ نمی‌آورم به یاد
بی‌اعتنا شدم به جهان، بی‌تو آنچنان
کز دیدن تو نیز نه غمگین شَوَم نه شاد
رسم این مگر نبود که گر آتشم زنی؛
خاکستر مرا نسپاری به دست باد؟

گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن!
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد...

این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست

خیر شما رسیده به ما، مرحمت زیاد!