‏نمایش پست‌ها با برچسب صائب تبریزی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صائب تبریزی. نمایش همه پست‌ها

غزلی از صائب تبریزی

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه مو شکافان را نظر بر عاقبت باشد
ز نوش این جهان تلخ، بیش از نوش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را
من از رهبر در این وادی، ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند، از رفتن گران جانان
من از بودن در این زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من، طوق فرمان برنمی دارد
دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد
ز شاهان بیش، من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را
از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم
*
 

یک دوبیتی زیبا از صائب تبریزی

صائب تبریزی

نُه بار به کند و بند و زندان بودن
نُه طارم افلاک به گل اندودن
نُه قلّۀ قاف را به آهن سودن
به زان که دمی همدم نادان بودن

*  

صائب تبریزی

شاه من در کوی تو تا کی کنم فریاد کی؟
داخی طاقت قالمامیشدیر ، دادکی ، بیداد کی
همدمم غم ، مونسم غم ، دلبر و غمخوار غم
ای دولانیم باشینا ، سن سیز دگیل دلشاد هی
گاه عشوه ، گاه غمزه ، گه تغافل ، گه نیاز
آپاریرسان عقلیمی بیر شیوه کار استاد هی
بس همه شب در فراقت زار و نالان بی رقیب
قالمیشام زار و نزار ، ای یار من ، ایمداد هی
در دل صائب بسی جا کرده است چشمان مست
ایکی کافر بیر مسلمان اؤلدورور بیداد هی
*