‏نمایش پست‌ها با برچسب فریدون - توللی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فریدون - توللی. نمایش همه پست‌ها

عـــاشــق دلفســـرده ام آتش ِ جــان ِ من چه شد؟

شاعر: فریدون توللی 

عـــاشــق دلفســـرده ام آتش ِ جــان ِ من چه شد؟
ســـوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟
برده مـــرا کشـان کشــان ایـــــن دل ِ زار ِ خونفشان
تا دل ِ شهر ِ خامشــــان نام و نشان ِ من چه شد؟
جنگــــی ِ در شکستــه ام زار و نــــزار و خستـــه ام
بــا دل و دســت ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ مـن چه شد؟
خــانه به کـــام ِ دزد و مــن بســـته لبی ، ز بیم ِ تن
بـر سـر ِ خلق انجمـــن شــور و فغان ِ مـن چه شد؟
بیـــنم و ، هــای و هـو کــنم خیــزم و جستجو کنـم
تـا بـه ستیــــزه رو کـــنم تیر و کــمان ِ من چه شد؟
رانــــده ی بی پناهیـــم رنجــــه ی بــــی گـــناهیم
در تب ِ ایـــن تباهیـــم شــادی ِ جان ِ من چه شد؟
دل هــمه ســاله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم
با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟ 

*

 

فریدون توللی

فریدون توللی – متولد سال 1298 در شیراز، شاعر و باستان شناس و فعال سیاسی  و استاد دانشگاه ادبیات دانشگاه تهران بود. اشعار او بیشتر عاشقانه و رمانتیک و احساساتی بود. وی در 9 خرداد 1364 در تهران درگذشت.

*
کارون
بلم، آرام چون قويی سبكبار
به نرمی بر سر كارون همی رفت

به نخلستان ساحل، قرص خورشيد
ز دامان افق بيرون همی رفت

شفق، بازی كنان در جنبش باد
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقايق، باد سرمست
تو پنداری كه پاورچين گذر داشت

جوان، پارو زنان بر سينۀ موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داد، غمگين، در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
*

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از اين حال خرابم
تو كه با ما سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيی به خوابم
*

درون قايق، از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمك تاب مي خورد
زنی خم گشته از قايق بر امواج
سرانگشتش به چين آب مي خورد.

صدا، چون بوی گل در جنبش باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت:

*

تو كه نوشم نئی نيشم چرايی
تو كه يارم نئی پيشم چرايی
تو كه مرهم نئی زخم دلم را
نمک پاش دل ريشم چرايی
*

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نيلوفری داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سری با او، دلی با ديگری داشت

ز ديگر سوی كارون زورقی خورد
سبک بر موج لغزان پيش می راند
چراغی، كورسو می زد به نيزار
صدايی سوزناک از دور مي خواند

نسيمی، اين پيام آورد و بگذشت:
*

چه خوش بی مهربونی از دو سر بی
*

جوان ناليد زير لب به افسوس:
*

كه يكسر مهربونی دردسر بی