‏نمایش پست‌ها با برچسب شعرای افغانستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعرای افغانستان. نمایش همه پست‌ها

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

شاعر: رازق فانی، شاعر و داستان نویس از کشور افغانستان

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

دل من به شیشه سوزد همه ‌سنگ می‌فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده‌لوح ما را

چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه...!

ز شراره‌ای که هر شب دل تنگ می‌فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب!

گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد

مدتی است کس ندیده گهری به قُلزُم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

*

ای وای وطن وای

 شاعر: خلیل الله خلیلی

گــــویید بـــه نـــوروز کـه امــسال نــیایـــــد
در کشور خونیــــن کــفنـان ره نـگشـــــایــــد

بـلـبـل بــه چمــن نـغــمــه شـــادی نـســرایـــد
مــــاتـم زدگان را لــــب پـــرخـنــده نــشایـــد
خون می دمد از خاک شهیدان وطن‌ وای
ای وای وطن وای
گلگون کفنان را چه بهـــار و چــــه زمستــــان
خونین جگران را چه بیابـــان چـــه گلستــــان
در کشور آتـــــش‌زده در خـــــانــــه ویــــران
کس نیست زند بوسه به رخسار یتیمان
کس نیست که دوزد به تن مرده کفن‌ وای
ای وای وطن وای
از سینه هر سنگ تو خون می دمد امروز
از خاک تو مستی و جنون می دمد‌ امروز
آن لاله چی دیده که نگون می‌دمد‌ امروز
وآن سبزه چرا زرد و زبون می دمد امروز
سرخ است به خون پا و سر و سرو و‌ سمن‌ وای
ای وای وطن وای


دوبیتی - علی بیانی

دوبیتی
شاعر: علی بیانی
 
پر از اندوهم و شادم کند باز
کشد در بند و آزادم کند باز
به طرز دلبری چشمان نازت
خرابم کرده آبادم کند باز
*
شب و ماه و ستاره دشت برچی
گلوی پاره پاره دشت برچی
کتاب و دفتر و میز پر از خون
منم، من، یک هزاره دشت برچی
*
پر از خون در ارزگان پرپرم من
ورق های کدامین دفترم من؟
کسی با خون نوشته یادگاری
گمانم خاطرات هاجرم من
*
تو  کاجی از غرورت ترس دارند
چه پنهان از حضورت ترس دارند
هزاره، خار چشم کیستی تو
که اینقدر از شعورت ترس دارند؟
*
دلی در آرزویت می کشیدم
شبی دستی به مویت می کشیدم
اگر نقاش بودم پشت یک میز
خودم را روبرویت می کشیدم
*
مسیر صخره و سنگ است با من
دلی که بی جهت تنگ است با من
خیالی نیست، کابل شاد باشد
غمی که ناشی از جنگ است با من
*
همین که یاد کابل می کند دل
جوانه می زند گُل می کند دل
دل است و هیچ کارش منطقی نیست
کجا منطق تحمّل می کند دل؟
*