طلب - مهدی محمّدی صاحب دیوان

شاعر: مهدی محمّدی صاحب دیوان ( دیوانه )

یار مرا که او شده، یار دگر چرا طلب
من که بدیدمش به دل، عشق دگر چرا طلب

دیده مر اوست را نظر، خانه مر اوست را قمر
نور جهان یکی بود، نور دگر چرا طلب

بادهٔ خاص خورده‌ام، از لب خوش مقال او
مست مقالِ با تو‌ام، قالِ دگر چرا طلب

حال مرا تو تر کنی، مستی من بتر کنی
تا که چنینم از چنان، حال دگر چرا طلب

آب دهی تو خاک من، ریش تو سینه چاک من
شرح زند جوانه ات، زخم دگر چرا طلب

نام تو اسم اعظمی، کو به زبان هر دمی
روز و شب الله‌اللهی، کام بشر چرا طلب

آمده‌ام که دل دهم، هستی خود به گل دهم
خاک وجودم از تو شد، خاک دگر چرا طلب

آمده‌ام که شه شوم، سجده گه ملک شوم
میوه تویی سیب تویی، میوه دگر چرا طلب

گر تو زنی سر از بدن، سر ندهم دمی سخن
تا که تویی سراسرم، سر به بدن چرا طلب

دوست تویی به دیده ام، جز تو کسی ندیده ام
چون که نظر به دل تویی، منظر سر چرا طلب

در طلب سال او، راه من است دام او
وز دل دام و بند او، بند دگر چرا طلب

مستم و دیوانۀ تو شمعم و پروانۀ تو
شمع تمام وصل تو جان دگر چرا طلب
*

تابه - حسین پناهی

تابه

تابه ی جهیزمون یادت میاد؟
با وفاتر از تو بود!

سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند
ساخت با چربی و چرک
هفته و هفت نیمرو! 
دسته اش آب شد و رنگش رفت !
بگذریم،
بگذریم از گذر آن همه رویاهایش!
حسرت دیدن فر؛ پختن پیتزاهایش !
گاه گاهی از سر بی تابی،
گریه میکرد ولی تابانه !
آتش فقر مرا می بوسید !
همزمان با دل من می پوسید !
دل من !تابه ی رویاهایم

زنهار مَخُسب امشب - مولانا

مولانا 

مهمان توام ای جان، زنهار مَخُسب امشب
ای جان و دل مهمان،زنهار مخسب امشب
روی تو چو بَدر آمد، امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان، زنهار مخسب امشب
ای سرو دوصد بستان، آرام دل مستان
بردی دل و جا بستان، زنهار مخسب امشب
ای باغ خوش و خندان، بی تو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان، زنهار مخسب امشب
*

شعری از محمود کیانوش

محمود کیانوش پدرادبیات کودکان ایران 

آن سوی روز رفته – برای جعفر والی (کارگردان، هنرپیشه، فیلم نامه نویس ایرانی) – منبع اسن شعر: هفته کتاب شماره 9 – یکشنبه 12آذر 1340

*
منشین به انتظار و مخوان امید
مرغی که پر کشید نمی آید
آن سوی روز رفته، دیار هست
کانجا نگاه و گام نفرساید
*
با خود مگو که:« مهر فریب آورد»
هرجا که مهر بود، فریبی بود
هرچشم آشنا که به لب خندید
اشک آفرین راز غریبی بود
*
با کس نبود آنچه گمان می رفت
در من نبود آنچه مرا فرسود
رنگ هوس ز دیده فرو شستم
«من» مرد و رفت و پیکر من آسود
تهران بهمن 1338
*
هفته کتاب مجله قدیمی ادبی است با مطالب خواندنی که می توانید از سایت کتابناک دانلود کنید.

بزن باران

بزن باران – محمّد جلالی چیمه ( م. سحر )

بزن باران بهاران فصلِ خون است
خیابان سرخ و صحرا لاله گون است
بزن باران که بی چشمان خورشید
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکارخلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران نسیم از رفتن افتاد
بزن باران دل از دل بستن افتاد
بزن باران به رویش خانهٔ خاک
گـُل از رنگ و گیاه از رُستن افتاد

بزن باران که دیوان در کمین اند
پلیدان در لباس ِ زُهد و دین اند
به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان
عَلمداران ِ وحشت خوشه چین اند

بزن باران ستمکاران به کارند
نهان در ظلمت، اما بی شمارند
بزن باران خدارا صبر بشکن
که دیوان حاکم ِ مُلک و دیارند

بزن باران فریب آئینه دار است
زمان یکسر به کام ِ نابکار است
به نام ِ آسمان و خُدعه ی دین
بر ایرانشهر، شیطان شهریار است

سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است
بزن باران که شیخ ِشهر مست است
ز خون ِعاشقان پیمانهٔ سرخ
به دست ِزاهدان ِشب پرست است

بزن باران وگریان کُن هوا را
سکون بر آسمان بشکن، خدا را
هزاران نغمه در چنگ ِزمان ریز
ببار آن نغمه های آشنا را

بزن باران جهان را مویه سر کُن
به صحرا بار و دریا را خبر کن
بزن باران و گــَرد از باغ برگیر
بزن باران و دورانِ دگر کن

بزن باران به نام ِ هرچه خوبی ست
بیفشان دست، وقتِ پایکوبی ست
مزارع تشنه، جوباران پُر از سنگ
بزن باران که گاه ِ لایروبی ست

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کُن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ دیارم
بپا کُن پرچم ِ رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلند ِروزگاران

*