‏نمایش پست‌ها با برچسب رباعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رباعی. نمایش همه پست‌ها

از رباعیّاتِ عمرخیّامِ نیشابوری

 حکیم عمرخیّام نیشابوری

ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*

یک رباعی از ایرج میرزا

ایرج میرزا

هر ووقت که دیدی غَضَبَت رو آورد
از یک تا صد شماره کن ای سره مرد
در ضمن شماره عقلت آید سر جای
دیگر نکنی آنچه نمی باید کرد
*
 

رباعی : حکیم عمرخیّام نیشابوری

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامدست فریاد مکن
بر گذشته و نامده بیداد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

چند رباعی - اثیرالدین اخسیکتی

 اثیرالدین اخسیکتی

روزم همه چون شب آمد، از درد فراق
لفظم همه یارب آمد، از درد فراق
وآن جان که لبالب آمد از درد فراق
دریاب که بر لب آمد از درد فراق
*
کار از ستمت به جان رسیده است
این کارد به استخوان رسیده است
آهی که جهان به هم نوردد
از دل،به سر زبان رسیده است
*
تا عاقلۀ ما دل دیوانۀ ماست
یک درد نشان ده که نه همخانۀ ماست
هر درد که ساغر جهان حصه کند
چون درنگری نصیب پیمانۀ ماست
* 

عمر خیّام

گردون نگری ز قدّ فرسودۀ ماست
جیحون اثری ز اشک پالودۀ ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهودۀ ماست
فردوس دمی ز وقت آسودۀ ماست
*
هر چند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانۀ خاک
نقّاشِ عزل بهر چه آراست مرا
* 
28 اردیبهشت بزرگاشت حکیم عمر خیّامِ نیشابوری
*

رباعیات - قاسم انوار

 رباعیات
گفتم:  به هزار دل تو را دارم دوست
در خنده شد از ناز که: این شیوه نکوست
گفتم: صنما راه وصال از که به کیست؟
فرمود که : ای دوست هم از دوست بدوست
*
بر گریه و بر زاری من رحمت کن
بر مفلسی و خواری من رحمت کن
بر ناله و بیداری من رحمت کن
بر فقر و نگونساری من رحمت کن
*

رباعی - رشید وطواط

 رباعیات
شب بس به دعا دو دست برداشته ام
بس روز به راه تو نظر داشته ام
از خویشتنم خبر مبادا! همه عمر
گر بی تو زخویشتن خبر داشته ام
*
در دل ز غم عشق تو ناری دارم
وز آب دو دیده پر کناری دارم
با این همه همچو باد، گاه و بیگاه
با خاک سر کوی تو کاری دارم
*

رباعی - ابوسعید ابوالخیر

 گفتگو
گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
بازآوردی حکایتی پیچاپیچ

رباعیات - جویا تبریزی

دو رباعی
مردم و مهر تو را در دل نهان دارم هنوز
از سر خاکم چنین مگذر که جان دارم هنوز
نالۀ پهلو شگافی، بس که لبریز غمم
چون نی منقار در هر استخوان دارم هنوز
*
شد از نگاه که آشفته یار ما امروز
گرفته رنگ خزان نوبهار ما امروز
ز جوش درد تو همدوش ناله برخیزد
به هر کجا که نشیند غبار ما امروز
*
جویای تبریزی 

دوبیتی - معینی کرمانشاهی

ای خوش آن لحظه که خون استد و ما سرد شویم
یا به جمع همۀ شیرزنان مرد شویم
ننگ فرهنگ و شرف باختگان کُشت مرا
باده هم نیست که تا بی خبر از درد شویم

یک رباعی ناب منسوب به عمر خیّام نیشابوری

 شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری وابستی

گفتا شیخا هرانچه گویی هستم

آیا تو هم آنچه می نمایی هستی؟

*