از هجونامۀ فردوسی به سلطان محمود غزنوی

درختی که او تلخ دارد سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
وزو جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به بار آورد
همان میوۀ تلخ بار آورد
*
حکیم ابوالقاسم فردوسی  
به قول نظامی گنجوی: پیر دانای طوس


ابیاتی از آغاز کتاب - شاهنامه فردوسی

به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزی دهِ رهنمای
خداوندِ کیهانِ گردان سپهر
فروزندۀ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندۀ بر شده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم  دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی 
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینۀ وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوۀ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها  به زکاتم دادند
هاتف آنروز به من مژدۀ این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
*

گل بی رخ یار خوش نباشد

گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با یار شکر لب و گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقّر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
*

شرابِ تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

شرابِ تلخ می خواهم، که مردافکن بود زورش 
که تا یک دم بیاسایم، ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور، ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان غافل
به لَعبِ زهرۀ چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافی ت، راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمائی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان، منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان، نمی پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می آید، بدین بازوی بی زورش 
حافظ

عشق

عشق -  اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرندست
عشق خواب یک آهوی روندست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آب اما کشندست
من میمرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرندست
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از لب به دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
*

تؤک ای ساقی

یک ملمّع ترکی و فارسی – ملمّع به شعری گفته می شود که یک مصراع آن به زبان ترکی و مصراع دیگر به زبان فارسی یا عربی و بالعکس باسد. این اشعار دارای زن و قافیه مشترک هستند و در ادبیات فارسی – ترکی رواج زیادی دارند. 

تؤک ای ساق
شاعر: رضا کاظمی اردبیلی
تؤک ای ساقی، جامی دولدور
اورک ده درد و غم بولدور
چو مار هر روز غم و حسرت
اوره ک باشین چالان اولدو
*
تؤک ای ساقی ایچیم باده
دوشوب نازلی یاریم یاده
خودش رفت و ولی فکرش
منی درده سالان اولدو
*
خوشیدیم بیر یاریم واردو
چتین گونده او دلدار اولدو
ولی غافل که آن دلدار
چالیب دالدان، ایلان اولدو
*
دئئیردی سن یادا هئش کیم
فقط سن سن منیم عشقیم
ولی افسوس و صد افسوس
بوتون سؤزلر یالان اولدو
*

الا تهرانیا

الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من؟

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی
چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیّت، ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سرگشتۀ صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو ای بیمار نادانی، چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کلّه ماهی خور، به طوسی کلّه خر گفتی
قمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی، خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که می دانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو از این کنج شیرکخانه و دکان سیرابی
بجز بدمستی و لاطی و الواطی چه دریابی
در این کولژ که ندهندت بجز لیسانس تنبانی
نخواهی بوعلی‌سینا شد و بونصر فارابی
به گاه ادعا گویی که دیپلم دارم از لندن
الا تهرانیا انصاف می‌کن! خر تویی یا من
*

تو عقل و هوش خود دیدی که در غوغای شهریور
کشیدند از دو سو، همسایگان در خاک ما لشگر
به نقّ و نال هم هر روز، حال بد کنی بدتر
کنون ترکیه بین و ناز شست ترکها بنگر
که چون ماندند با آن موقعیّت از بلا ایمن
الا تهرانیا انصاف می‌کن! خر تویی یا من

*
گمان کردم که با من همدل  و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر می خوالستی عیب زبان هم رفع می کردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصالف می کن خر توئی یا من
*
به شهریور به پارین که طیّارات با تعجیل
فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیّل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا از رادیو تعطیل
تو را تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
به قفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز
چو در ترکیّه رفتم، وه چه حرمت دیدم و اعجاز
به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز
من آخر سالها سرباز ایران بودم و جانباز
چرا پس روز را شب خوانی و افرشته اهریمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
به دستم تا سلاحی بود، راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای، از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی ماندست و حوضش چشم ما روشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چو استاد دغل سنگ محک بر سکّۀ ما زد
تو را تنها پذیرفت و مرا از امتحات رد کرد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید، با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد  هر یک را به تنهائیبدو تازد
چنان اندازدش از پا، که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آن که دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو را تا ترکِ آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدین سان بود
چه شد کُرد و لُر یاغی؟  کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقائی؟ کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان چونی؟ نه تیری ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نه چائی ز لاهیجان
از این قحط و بلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصّه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد، دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*

گفت اهل کجائی داداش؟ - سعید عیسوی پور

شاعر: سعید عیسوی پور

گفت اهل کجائی داداش؟
یک لحظه من گیلان شوم
من دم به دم تهران شوم
در حافظ شیراز و من
با قالی کرمان شوم
در یزد و با یزدان شوم
با رستمِ سیستان شوم
زان شوق آن نصف جهان
در آن تمام جان شوم
لبریزم از تبریز او
ایلام روح انگیز او
خاری رود در پای او
می میرم و ویران شوم
آری لرستانی شوم
بوشهر و دلواری شوم
در فومن و در رشت او
میرزای کوچک خان شوم
عمرم همه مازنداران
آن مردمان قهرمان
باشد که آید یک زمان
در پای او قربان شوم
قزوین شوم سمنان شوم
بوی خوش ریحان شوم
همراه هرمزگان شوم
همرنگ او الوان شوم
مشهد شوم زنجان شوم
البریز و خوزستان شوم
اندر گلستانش گهی
در لوطِ او باران شوم
ایران شوم ایران شوم
چون قلب در کیهان شوم
آخر شوم من خاک او
در دامن شلمان شوم
*
شِلمان نام شهر و روستائی در شهرستان لنگرود استان گیلان است
*
منبع : صفحه اینستاگرام سعید عیسوی پور
*

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

شاعر: رازق فانی، شاعر و داستان نویس از کشور افغانستان

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

دل من به شیشه سوزد همه ‌سنگ می‌فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده‌لوح ما را

چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه...!

ز شراره‌ای که هر شب دل تنگ می‌فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب!

گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد

مدتی است کس ندیده گهری به قُلزُم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

*