قیمت گل - امیرخسرو دهلوی

امیر خسرو دهلوی شاعر قرن هفتم و هشتم هجری

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
دیده بر روی چو گل بنهد و نبود خبرش
گر چه بر دیده ز نوک مژه خاری برسد
گر چه در دیده کشد هیچ غبارش نبود
هر کجا از قدم دوست غباری برسد
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل بشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
خسروا، یار تو، گر می نرسد، یاری کن
بهر تسکین دل خویش که آری برسد

شب بوها- مرتضی جهانگیری

مرتضی جهانگیری

من آن سروم که حتی بشکند هم خم نخواهد شد

نمی ترسم، بزن، از من که چیزی کم نخواهد شد

دلی را که کویری شد به باران خوش مکن هرگز

هزاران قطره می بارد، یکی شبنم نخواهد شد

کسی را که خرابش کرده ای دیگر نباید ساخت

اگر از نو بسازی هم، همان آدم نخواهد شد

کسی دیگر شبیه من تو را عاشق نخواهد کرد

که شب بوها برایت شاخة مریم نخواهد شد

تو هم اندازة خود ظرفیت داری، بدان ای عشق

که هرگز نیل با ضرب عصا زمزم نخواهد شد

کجا دیدی عقابی در اسارت بال بگشاید؟

غرورش خوب می داند بخواهد هم نخواهد شد

از کجا باید خرید؟ - افشین علا

 

حال خوش چند است؟ آن را از كجا بايد خريد؟

از فرنگ، از شهر، يا از روستا بايد خريد؟

از پزشك حاذق آيا نسخه اش بايد گرفت

يا ز داروخانه ها، مثل دوا بايد خريد؟

گر كه بالا می رود اين نيز با نرخ دلار

شايد از صراف ها يا بانک ها بايد خريد

در سفر گويند پيدا می شود، اما كجا؟

از دبی يا كيش يا آنتاليا بايد خريد؟

حال خوش را با دل خوش می توان يكجا گرفت؟

يا كه نه، اين را جدا آن را جدا بايد خريد؟

بر غريبان نيز آيا می توان كرد اعتماد

يا كه تنها از خودی، از آشنا بايد خريد؟

مي توان گاهی سراغش را گرفت از ديش ها

يا فقط آن را ز سيما و صدا بايد خريد؟

محتسب زد زير گوشم ،گفت: اين جنس از كجاست؟

گفتمش: لطفاً ببخشيد، از شما بايد خريد!

فارغ از شوخی، عليرغم تمام غصه ها

بهر شادی، ناز اصحاب وفا بايد خريد

حال خوش كافی نباشد، احسن الاحوال را

كنج خلوت، دور از اغيار، از خدا بايد خريد

*

جان جانان

بابک رادمنش 


از رباعیّاتِ عمرخیّامِ نیشابوری

 حکیم عمرخیّام نیشابوری

ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*

از هجونامۀ فردوسی به سلطان محمود غزنوی

درختی که او تلخ دارد سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
وزو جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به بار آورد
همان میوۀ تلخ بار آورد
*
حکیم ابوالقاسم فردوسی  
به قول نظامی گنجوی: پیر دانای طوس


ابیاتی از آغاز کتاب - شاهنامه فردوسی

به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزی دهِ رهنمای
خداوندِ کیهانِ گردان سپهر
فروزندۀ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندۀ بر شده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم  دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعۀ پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی 
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینۀ وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوۀ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها  به زکاتم دادند
هاتف آنروز به من مژدۀ این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
*

گل بی رخ یار خوش نباشد

گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با یار شکر لب و گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقّر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
*

شرابِ تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

شرابِ تلخ می خواهم، که مردافکن بود زورش 
که تا یک دم بیاسایم، ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور، ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان غافل
به لَعبِ زهرۀ چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافی ت، راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمائی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان، منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان، نمی پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می آید، بدین بازوی بی زورش 
حافظ