هما میرافشار - بانوی شعر و ترانه

هما میرافشار – متولد 4 اسفند 1315 – شاعر و ترانه سرای ایرانی ( بانوی شعر و ترانه )  12 خرداد 1405 در سن 89 سالگی در امریکا درگذشت.

تو می آیی
تو می آیی، یقین دارم كه می آیی، زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند، تو می آیی.
یقین دارم كه می آیی.پشیمان هم

دو دستت التماس آمیزمی آید به سوی من ولی پر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد.صدایت در گلو بشكسته و آلوده با گریه،بفریادی مرا با نام میخواند و می گویی كه اینك من،سرم بشكن، دلم را زیر پا له كن
ولی برگرد
همه فریاد خشمت را بجرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جدایی ها بروی صورتم بشكن،مرو ای مهربان بی من كه من دور از تو تنهایم!
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند. لبانی گرم با شوری جنون آنگیز نامت را نمی خواند.
دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست كه سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی
تو می آیی زمانیكه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر كجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید،مبادا بر نگاه دیگری افتد.
دو چشم من تو را دیگر نمی خواند، محالست اینكه بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی
به لبهایم كلام شوق بنشانی.
محالست اینكه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی كه افتادست از كوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینكه بتوانی مرا دیگر بگریانی.
تو می آیی یقین دارم ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاكست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد،بدیوار بلند پیكر گرمت نمی پیچد،
جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند و در آغوش سر گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش،نرم میلغزد.
جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو
دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد،پریشانش نمی سازد،دلی انجا نمی بازد.
تو می آیی یقین دارم.تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس…ان گرما بجانم در نمیگیرد،بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد.
یقین دارم كه می ایی.بیا ای آنكه نبض هستیم در دستهایت بود.دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.بیا ای انكه رگهای تنم با خون گرم خود تماما
معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی بگلدان دل پاكیزه ی گرمم برویانند.
یقین دارم كه می آیی،بیا ،تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد.نگاهت غرق در اشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.دلت را جا گذاری شاید انجا
تا كه سنگ بسترم باشد!
*

مهتاب شدی - فریدون مشیری


گفتی که چو مهتاب کشم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب
اندوه که مهتاب شدی وقت سحر

فریدون توللی

فریدون توللی – متولد سال 1298 در شیراز، شاعر و باستان شناس و فعال سیاسی  و استاد دانشگاه ادبیات دانشگاه تهران بود. اشعار او بیشتر عاشقانه و رمانتیک و احساساتی بود. وی در 9 خرداد 1364 در تهران درگذشت.

*
کارون
بلم، آرام چون قويی سبكبار
به نرمی بر سر كارون همی رفت

به نخلستان ساحل، قرص خورشيد
ز دامان افق بيرون همی رفت

شفق، بازی كنان در جنبش باد
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقايق، باد سرمست
تو پنداری كه پاورچين گذر داشت

جوان، پارو زنان بر سينۀ موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داد، غمگين، در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
*

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از اين حال خرابم
تو كه با ما سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيی به خوابم
*

درون قايق، از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمك تاب مي خورد
زنی خم گشته از قايق بر امواج
سرانگشتش به چين آب مي خورد.

صدا، چون بوی گل در جنبش باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت:

*

تو كه نوشم نئی نيشم چرايی
تو كه يارم نئی پيشم چرايی
تو كه مرهم نئی زخم دلم را
نمک پاش دل ريشم چرايی
*

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نيلوفری داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سری با او، دلی با ديگری داشت

ز ديگر سوی كارون زورقی خورد
سبک بر موج لغزان پيش می راند
چراغی، كورسو می زد به نيزار
صدايی سوزناک از دور مي خواند

نسيمی، اين پيام آورد و بگذشت:
*

چه خوش بی مهربونی از دو سر بی
*

جوان ناليد زير لب به افسوس:
*

كه يكسر مهربونی دردسر بی

قیمت گل - امیرخسرو دهلوی

امیر خسرو دهلوی شاعر قرن هفتم و هشتم هجری

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
دیده بر روی چو گل بنهد و نبود خبرش
گر چه بر دیده ز نوک مژه خاری برسد
گر چه در دیده کشد هیچ غبارش نبود
هر کجا از قدم دوست غباری برسد
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل بشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
خسروا، یار تو، گر می نرسد، یاری کن
بهر تسکین دل خویش که آری برسد

شب بوها- مرتضی جهانگیری

مرتضی جهانگیری

من آن سروم که حتی بشکند هم خم نخواهد شد

نمی ترسم، بزن، از من که چیزی کم نخواهد شد

دلی را که کویری شد به باران خوش مکن هرگز

هزاران قطره می بارد، یکی شبنم نخواهد شد

کسی را که خرابش کرده ای دیگر نباید ساخت

اگر از نو بسازی هم، همان آدم نخواهد شد

کسی دیگر شبیه من تو را عاشق نخواهد کرد

که شب بوها برایت شاخة مریم نخواهد شد

تو هم اندازة خود ظرفیت داری، بدان ای عشق

که هرگز نیل با ضرب عصا زمزم نخواهد شد

کجا دیدی عقابی در اسارت بال بگشاید؟

غرورش خوب می داند بخواهد هم نخواهد شد

از کجا باید خرید؟ - افشین علا

 

حال خوش چند است؟ آن را از كجا بايد خريد؟

از فرنگ، از شهر، يا از روستا بايد خريد؟

از پزشك حاذق آيا نسخه اش بايد گرفت

يا ز داروخانه ها، مثل دوا بايد خريد؟

گر كه بالا می رود اين نيز با نرخ دلار

شايد از صراف ها يا بانک ها بايد خريد

در سفر گويند پيدا می شود، اما كجا؟

از دبی يا كيش يا آنتاليا بايد خريد؟

حال خوش را با دل خوش می توان يكجا گرفت؟

يا كه نه، اين را جدا آن را جدا بايد خريد؟

بر غريبان نيز آيا می توان كرد اعتماد

يا كه تنها از خودی، از آشنا بايد خريد؟

مي توان گاهی سراغش را گرفت از ديش ها

يا فقط آن را ز سيما و صدا بايد خريد؟

محتسب زد زير گوشم ،گفت: اين جنس از كجاست؟

گفتمش: لطفاً ببخشيد، از شما بايد خريد!

فارغ از شوخی، عليرغم تمام غصه ها

بهر شادی، ناز اصحاب وفا بايد خريد

حال خوش كافی نباشد، احسن الاحوال را

كنج خلوت، دور از اغيار، از خدا بايد خريد

*

جان جانان

بابک رادمنش 


از رباعیّاتِ عمرخیّامِ نیشابوری

 حکیم عمرخیّام نیشابوری

ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*

از هجونامۀ فردوسی به سلطان محمود غزنوی

درختی که او تلخ دارد سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
وزو جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به بار آورد
همان میوۀ تلخ بار آورد
*
حکیم ابوالقاسم فردوسی  
به قول نظامی گنجوی: پیر دانای طوس


ابیاتی از آغاز کتاب - شاهنامه فردوسی

به نامِ خداوندِ جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزی دهِ رهنمای
خداوندِ کیهانِ گردان سپهر
فروزندۀ ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندۀ بر شده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه