عشق

عشق -  اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرندست
عشق خواب یک آهوی روندست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آب اما کشندست
من میمرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرندست
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از لب به دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
*

تؤک ای ساقی

یک ملمّع ترکی و فارسی – ملمّع به شعری گفته می شود که یک مصراع آن به زبان ترکی و مصراع دیگر به زبان فارسی یا عربی و بالعکس باسد. این اشعار دارای زن و قافیه مشترک هستند و در ادبیات فارسی – ترکی رواج زیادی دارند. 

تؤک ای ساق
شاعر: رضا کاظمی اردبیلی
تؤک ای ساقی، جامی دولدور
اورک ده درد و غم بولدور
چو مار هر روز غم و حسرت
اوره ک باشین چالان اولدو
*
تؤک ای ساقی ایچیم باده
دوشوب نازلی یاریم یاده
خودش رفت و ولی فکرش
منی درده سالان اولدو
*
خوشیدیم بیر یاریم واردو
چتین گونده او دلدار اولدو
ولی غافل که آن دلدار
چالیب دالدان، ایلان اولدو
*
دئئیردی سن یادا هئش کیم
فقط سن سن منیم عشقیم
ولی افسوس و صد افسوس
بوتون سؤزلر یالان اولدو
*

الا تهرانیا

الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من؟

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی
چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیّت، ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سرگشتۀ صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو ای بیمار نادانی، چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کلّه ماهی خور، به طوسی کلّه خر گفتی
قمی را بد شمردی، اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی، خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که می دانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو از این کنج شیرکخانه و دکان سیرابی
بجز بدمستی و لاطی و الواطی چه دریابی
در این کولژ که ندهندت بجز لیسانس تنبانی
نخواهی بوعلی‌سینا شد و بونصر فارابی
به گاه ادعا گویی که دیپلم دارم از لندن
الا تهرانیا انصاف می‌کن! خر تویی یا من
*

تو عقل و هوش خود دیدی که در غوغای شهریور
کشیدند از دو سو، همسایگان در خاک ما لشگر
به نقّ و نال هم هر روز، حال بد کنی بدتر
کنون ترکیه بین و ناز شست ترکها بنگر
که چون ماندند با آن موقعیّت از بلا ایمن
الا تهرانیا انصاف می‌کن! خر تویی یا من

*
گمان کردم که با من همدل  و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر می خوالستی عیب زبان هم رفع می کردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصالف می کن خر توئی یا من
*
به شهریور به پارین که طیّارات با تعجیل
فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیّل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا از رادیو تعطیل
تو را تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
به قفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز
چو در ترکیّه رفتم، وه چه حرمت دیدم و اعجاز
به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز
من آخر سالها سرباز ایران بودم و جانباز
چرا پس روز را شب خوانی و افرشته اهریمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
به دستم تا سلاحی بود، راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای، از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی ماندست و حوضش چشم ما روشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چو استاد دغل سنگ محک بر سکّۀ ما زد
تو را تنها پذیرفت و مرا از امتحات رد کرد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید، با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد  هر یک را به تنهائیبدو تازد
چنان اندازدش از پا، که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آن که دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
تو را تا ترکِ آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدین سان بود
چه شد کُرد و لُر یاغی؟  کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقائی؟ کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان چونی؟ نه تیری ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نه چائی ز لاهیجان
از این قحط و بلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصّه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد، دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من
*

گفت اهل کجائی داداش؟ - سعید عیسوی پور

شاعر: سعید عیسوی پور

گفت اهل کجائی داداش؟
یک لحظه من گیلان شوم
من دم به دم تهران شوم
در حافظ شیراز و من
با قالی کرمان شوم
در یزد و با یزدان شوم
با رستمِ سیستان شوم
زان شوق آن نصف جهان
در آن تمام جان شوم
لبریزم از تبریز او
ایلام روح انگیز او
خاری رود در پای او
می میرم و ویران شوم
آری لرستانی شوم
بوشهر و دلواری شوم
در فومن و در رشت او
میرزای کوچک خان شوم
عمرم همه مازنداران
آن مردمان قهرمان
باشد که آید یک زمان
در پای او قربان شوم
قزوین شوم سمنان شوم
بوی خوش ریحان شوم
همراه هرمزگان شوم
همرنگ او الوان شوم
مشهد شوم زنجان شوم
البریز و خوزستان شوم
اندر گلستانش گهی
در لوطِ او باران شوم
ایران شوم ایران شوم
چون قلب در کیهان شوم
آخر شوم من خاک او
در دامن شلمان شوم
*
شِلمان نام شهر و روستائی در شهرستان لنگرود استان گیلان است
*
منبع : صفحه اینستاگرام سعید عیسوی پور
*

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

شاعر: رازق فانی، شاعر و داستان نویس از کشور افغانستان

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

دل من به شیشه سوزد همه ‌سنگ می‌فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده‌لوح ما را

چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه...!

ز شراره‌ای که هر شب دل تنگ می‌فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب!

گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد

مدتی است کس ندیده گهری به قُلزُم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

*

غزلی از صائب تبریزی

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه مو شکافان را نظر بر عاقبت باشد
ز نوش این جهان تلخ، بیش از نوش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را
من از رهبر در این وادی، ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند، از رفتن گران جانان
من از بودن در این زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من، طوق فرمان برنمی دارد
دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد
ز شاهان بیش، من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را
از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم
*
 

ای تشنه ترين دريا سيراب ترين عطشان

شاعر: شهاب الدین موسوی

ای تشنه ترين دريا سيراب ترين عطشان
سر مست سماعی سرخ در دايره ی ميدان
دف می شودت خورشيد كف می زند اقيانوس
موجی ز دلت دريا شوری زدمت طوفان
برخيز و هياهو كن هی هی زن و هوهو كن
تشنه ست دليری ها بر حادثه ای عريان
تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است
اي روح رها از تن بشكن در اين زندان
ايمان خوارج بين اين سكه ی رايج بين
بر مسخ علی كوشد اسلام ابوسفيان
يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم
ما از تو چه می دانيم ای وسعت بی پايان
*

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِل آدم بسرشتدند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتر و عِفافِ ملکوت
با من راه نشین بادۀ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعۀ کار به نامِ من دیوانه زدند
جنگِ هفتادو دو ملّت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلۀ او خندد شمع
آتش آنست که در خرمنِ پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رُخِ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
*

 

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد؟

زدم فالی و حافظ این چنین گفت:

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گلباد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟
لعلی از دُرِّ مروّت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهر یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟
گوی توفیق و کرامت، در میان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمی سسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
*

  

دوبیتی ها - خلیل الله خلیلی

 دوبیتی ها

یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
این کارگه سود و زیان را سوزم
یک شعله جانسوز که از آتش آن
خود را سوزم هر دو جهان را سوزم
*
یارب دردی که ناله آغاز کنم
شوری که سرود شوق را ساز کنم
چشمی که به سوی خویش چون باز کنم
آن گمشده را ز دور آواز کنم
*
بی دولت عشق زندگانی نفسی است
هنگامۀ عشرت جوانی هوسی است
بی باد بهار جای گل در گلشن
یا دستۀ خار خشک یا مشت خسی است
*
طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی تو کجا رفتی باز
*
عارف به دل ذرّه جهان می بیند
آنجا، مه و مهر و کهکشان می بیند
کوری بنگر که چشم دانشور عصر
دست و سر کشتگان در آن می بیند
*
ای صبح نوای زندگی ساز مکن
ای باد سحرپردۀ شب باز مکن
غم های زمانه را به ما یاد مده
ای مرغ درین غمکده آواز مکن
*