کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتریِ زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خودصورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقۀ پیشین تا روز پسین باشد
*
اشعار ناب
وبلاک یازدهم
غزل شماره 161 - حافظ
غزل شماره 5 - حافظ
غزل شماره 5
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا
که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد
که بازبینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی
به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات
الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی
تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با
دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر
تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی
لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین
کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر
که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا
بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
*
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
بیاور آن شراب صبحگاهی را وبرخیزید ای مستان
*
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
ما را خوش تر و شیرین تر است از بوسۀ دوشیزگان
*
ترجمه دو مصراع عربی: محمّدرضا شفیعی کدکنی
محمّد رضا شفیعی کدکنی در 9 مهرماه 1318 در کدکن خراسان چشم به جهان گشود. تخلّص
او م. سرشک است.استاد ممتاز دانشگاه تهران، ادیب، شاعر، نویسنده و پژوهشگر ایرانی
است.
مهرماه 1398 در هفتمین دوره جشنواره بین المللی هنر برای صلح، نشان عالی هنر برای
صلح به او اهدا شد.
برایشان سلامتی و موفقیت هرچه بیشتر آرزومندم.
*
خدا کنه یادت بیاد
خداکنه یادت بیاد - ترانه ای از حسن شماعی زاده
نام ترانه سرا را پیدا نکردم
خدا کنه یادت بیاد،چقد دلم تورو میخواد
دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم خیلی زیاد
با هر نفس،دل هرجا هست،از من فقط تو رو میخواد
*
خدا کنه یادت بیاد،چقد دلم تورو میخواد
دلم تنگه،دلم تنگه،برای تو خیلی زیاد
با هر نفس،دل هرجا هست،از من فقط تو رو میخواد
*
چشمای تو تا وقتی که، عشقمو فریاد میزنه
تا وقتی نبض زندگی، اسم تو رو داد می زنه
تو سایه بون عشق تو، میشه نشست و تازه شد
با عشق تو تو این هوا، نفس کشید و زنده شد
*
خدا کنه یادت بیاد، چقد دلم تورو میخواد
دوست دارم،دوست دارم، دوست دارم خیلی زیاد
با هر نفس،دل هرجا هست، از من فقط تو رو میخواد
*
با تو میشه دنیا رو داشت، از بی کسی پروا نداشت
مگه میشه تو رو نداشت، سر پی خوشبختی گذاشت؟
تو باغ رنگیِ نگات، میشه گل ستاره کاشت
با این همه دلبستگی، کجا میشه دوستت نداشت؟
*
خدا کنه یادت بیاد، چقد دلم تورو میخواد
دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم خیلی زیاد
با هر نفس، دل هرجا هست، از من فقط تو رو میخواد
*
خدا کنه یادش بیاد، چقدر دلم اونو میخواد
دوسش دارم، دوسش دارم، دوسش دارم خیلی زیاد
با هر نفس، دل هرجا هست
اونی که من دوسش دارم، بازم به فریادم بیاد
*
شبها نمیذاری بخوابم - ایرج رزمجو
ترانه سرا: ایرج رزمجو
چرا شبها نمیذاری بخوابم؟
نمیدونم
چرا دیشب دوباره
تو خواب راحت من پا گذاشتی
شتابون اومدی اون نیمه ی
شب
سرشک غم تو چشمام جا گذاشتی
اگه یادت باشه خودت میخواستی
که هر چی بود میون ما تموم شه
تو رفتی و برات فرقی نمی کرد
که خواب خوش به چشمونم حروم شه
اگه حرفی واسه گفتن نداری
چرا شبها نمیذاری بخوابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شب آیی به خوابم
چرا شب ها نمیذاری بخوابم
چرا شب ها نمیذاری بخوابم
نبودی تا ببینی از غم تو
چه شب ها سر روی زانوم گرفتم
مثل ابر بهاری گریه کردم
تا این که عاقبت آروم گرفتم
نمیخواستم که بعد از رفتن تو
دیگه هیچکس سراغ از من بگیره
حالا بازم میای شبها بخوابم
نمیخوای یاد تو در من بمیره
اگه حرفی واسه گفتن نداری
چرا شبها نمیذاری بخوابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شب آیی به خوابم
چرا شب ها نمیذاری بخوابم
چرا شبه ا نمیذاری بخوابم
*
مُرداب - اردلان سرفراز
مرداب
میون یه دشت لخت
زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام، آه...
*
من همونم که یه روز
می خواستم دریا بشم
میخواستم بزرگترین
دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم، آه...
*
اولش چشمه بودم
زیر آسمون پیر
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود
پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام یه چاله کند، آه...
*
توی چاله افتادم
خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید
اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم
یه طرف میرم تو خاک
یه طرف به آسمون
*
خورشید از اون بالاها
زمین هم از این پایین
هی بخارم می کنن
زندگیم شده همین
با چشام مردنمو
دارم اینجا میبینم
سر نوشتم همینه
من اسیر زمینم
*
هیچی باقی نیست ازم
قطره های آخره
خاک تشنه همین ام
داره همراش میبره
خشک میشم تموم میشم
فردا که خورشید میاد
شِن جام و پر میکنه
که میاره دست باد، آه...
*
غریب آشنا - اردلان سرفراز
غریب آشنا
من از
شهر غریب بی نشونی اومدم
برای هم صدایی هم زبونی اومدم
من از مرز غریب جاده های
پرغبار
سراپای وجودم اشتیاق و انتظار
پر از گرد و غبار میام از راه
دور
من از قصه پرم تویی سنگ صبور
چه خوبه پاک کنی غبارو از تنم
که خستم از سفر به فکر موندنم
غریب آشنا غریب آشنا
به حرفام گوش بده بخون بازم برام
من و تو باهمیم نگو تنهام
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونی منتظر تا برگردم خونم
تو زندونم با تو من آزادم
*
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پرغبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تو از راه میرسی، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار، میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم، غبارو از تنت
غریب آشنا، دوسِت دارم بیا
منو همرات ببر، به شهر قصه ها
بگیر دست منو، تو اون دستات
چه خوبه سقفمون، یکی باشه با هم
بمونم منتظر، تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو، من آزادم
غریب آشنا، دوسِت دارم بیا
میشینم میشمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بیایی، بازم اینجا
چه خوبه سقفمون، یکی باشه با هم
بمونم منتظر، تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو، من آزادم
*
سپیده دم
سپیده دم
ترانه سرا: فریدون خشنود
خواننده: جواد یساری
سپیده دم اومد و وقت رفتن
حرفی نداریم ما برای گفتن
حرفی که بوده بین ما تموم شد
اینجا برام نیست دیگه جای موندن
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون
میخوام برم، نگو که دیوونهای
برای موندن ندارم بونهای
وقت خداحافظیه، تو گلوم
حلقه زده بغض غریبونهای
یادت باشه خونمو کردی ویرون
خونمو کردی ویرون
*
طلب - مهدی محمّدی صاحب دیوان
شاعر: مهدی محمّدی صاحب دیوان ( دیوانه )
یار مرا که او شده، یار دگر چرا طلب
من که بدیدمش به دل، عشق دگر چرا طلب
دیده مر اوست را نظر، خانه مر اوست را قمر
نور جهان یکی بود، نور دگر چرا طلب
بادهٔ خاص خوردهام، از لب خوش مقال او
مست مقالِ با توام، قالِ دگر چرا طلب
حال مرا تو تر کنی، مستی من بتر کنی
تا که چنینم از چنان، حال دگر چرا طلب
آب دهی تو خاک من، ریش تو سینه چاک من
شرح زند جوانه ات، زخم دگر چرا طلب
نام تو اسم اعظمی، کو به زبان هر دمی
روز و شب اللهاللهی، کام بشر چرا طلب
آمدهام که دل دهم، هستی خود به گل دهم
خاک وجودم از تو شد، خاک دگر چرا طلب
آمدهام که شه شوم، سجده گه ملک شوم
میوه تویی سیب تویی، میوه دگر چرا طلب
گر تو زنی سر از بدن، سر ندهم دمی سخن
تا که تویی سراسرم، سر به بدن چرا طلب
دوست تویی به دیده ام، جز تو کسی ندیده ام
چون که نظر به دل تویی، منظر سر چرا طلب
در طلب سال او، راه من است دام او
وز دل دام و بند او، بند دگر چرا طلب
مستم و دیوانۀ تو شمعم و پروانۀ تو
شمع تمام وصل تو جان دگر چرا طلب
*
تابه - حسین پناهی
تابه
تابه ی جهیزمون یادت میاد؟
با وفاتر از تو بود!
سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند
ساخت با چربی و چرک
هفته و هفت نیمرو!
دسته اش آب شد و رنگش رفت !
بگذریم،
بگذریم از گذر آن همه رویاهایش!
حسرت دیدن فر؛ پختن پیتزاهایش !
گاه گاهی از سر بی تابی،
گریه میکرد ولی تابانه !
آتش فقر مرا می بوسید !
همزمان با دل من می پوسید !
دل من !تابه ی رویاهایم
زنهار مَخُسب امشب - مولانا
مولانا
مهمان توام ای جان، زنهار مَخُسب امشب
ای جان و دل مهمان،زنهار مخسب امشب
روی تو چو بَدر آمد، امشب شب قدر آمد
ای شاه همه خوبان، زنهار مخسب امشب
ای سرو دوصد بستان، آرام دل مستان
بردی دل و جا بستان، زنهار مخسب امشب
ای باغ خوش و خندان، بی تو دو جهان زندان
آنی تو و صد چندان، زنهار مخسب امشب
*