شاعر: شهاب الدین موسوی
سر مست سماعی سرخ در دايره ی ميدان
دف می شودت خورشيد كف می زند اقيانوس
موجی ز دلت دريا شوری زدمت طوفان
برخيز و هياهو كن هی هی زن و هوهو كن
تشنه ست دليری ها بر حادثه ای عريان
تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است
اي روح رها از تن بشكن در اين زندان
ايمان خوارج بين اين سكه ی رايج بين
بر مسخ علی كوشد اسلام ابوسفيان
يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم
ما از تو چه می دانيم ای وسعت بی پايان
*