همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

شاعر: رازق فانی، شاعر و داستان نویس از کشور افغانستان

همه جا دکان رنگ است همه‌ رنگ می‌فروشد

دل من به شیشه سوزد همه ‌سنگ می‌فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده‌لوح ما را

چه به ناز می‌رباید چه قشنگ می‌فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه...!

ز شراره‌ای که هر شب دل تنگ می‌فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب!

گل خنده می‌ستاند غم جنگ می‌فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی

که غزال چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد

مدتی است کس ندیده گهری به قُلزُم ما

که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می‌فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام

مطلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

*

غزلی از صائب تبریزی

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
نگاه مو شکافان را نظر بر عاقبت باشد
ز نوش این جهان تلخ، بیش از نوش می ترسم
میانجی سنگ ره می گردد ارباب توکل را
من از رهبر در این وادی، ز رهزن بیش می ترسم
به عنوانی که می ترسند، از رفتن گران جانان
من از بودن در این زندان پر تشویش می ترسم
جنون سرکش من، طوق فرمان برنمی دارد
دعای تنگدستان فتح را در آستین دارد
ز شاهان بیش، من از مردم درویش می ترسم
گرانی می شود در صبح افزون خواب غفلت را
از آن صائب من از موی سفید خویش می ترسم
*
 

ای تشنه ترين دريا سيراب ترين عطشان

شاعر: شهاب الدین موسوی

ای تشنه ترين دريا سيراب ترين عطشان
سر مست سماعی سرخ در دايره ی ميدان
دف می شودت خورشيد كف می زند اقيانوس
موجی ز دلت دريا شوری زدمت طوفان
برخيز و هياهو كن هی هی زن و هوهو كن
تشنه ست دليری ها بر حادثه ای عريان
تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است
اي روح رها از تن بشكن در اين زندان
ايمان خوارج بين اين سكه ی رايج بين
بر مسخ علی كوشد اسلام ابوسفيان
يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم
ما از تو چه می دانيم ای وسعت بی پايان
*

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِل آدم بسرشتدند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتر و عِفافِ ملکوت
با من راه نشین بادۀ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعۀ کار به نامِ من دیوانه زدند
جنگِ هفتادو دو ملّت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلۀ او خندد شمع
آتش آنست که در خرمنِ پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رُخِ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
*

 

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد؟

زدم فالی و حافظ این چنین گفت:

یاری اندرکس نمی بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گلباد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟
لعلی از دُرِّ مروّت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهر یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟
گوی توفیق و کرامت، در میان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمی سسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
*

  

دوبیتی ها - خلیل الله خلیلی

 دوبیتی ها

یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
این کارگه سود و زیان را سوزم
یک شعله جانسوز که از آتش آن
خود را سوزم هر دو جهان را سوزم
*
یارب دردی که ناله آغاز کنم
شوری که سرود شوق را ساز کنم
چشمی که به سوی خویش چون باز کنم
آن گمشده را ز دور آواز کنم
*
بی دولت عشق زندگانی نفسی است
هنگامۀ عشرت جوانی هوسی است
بی باد بهار جای گل در گلشن
یا دستۀ خار خشک یا مشت خسی است
*
طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی تو کجا رفتی باز
*
عارف به دل ذرّه جهان می بیند
آنجا، مه و مهر و کهکشان می بیند
کوری بنگر که چشم دانشور عصر
دست و سر کشتگان در آن می بیند
*
ای صبح نوای زندگی ساز مکن
ای باد سحرپردۀ شب باز مکن
غم های زمانه را به ما یاد مده
ای مرغ درین غمکده آواز مکن
*

الله الله

الله الله  
هیئت شیخداد یزد

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
بزن ای آه غمگین، نفسی بانگ یا حق
قفس سینه بشکن، بزن آهنگ یاحق
الله الله کو صبح فتح و ظفر
کی می آید پایان رنج بشر
عالم در شور و نواست، انسان بر دیر فناست
یکسو طغیان ستم، یکسو آهنگ بلاست
نه خروش آوایی، نه امیدی از جایی
یا رب دلها خون شد، از غربت و تنهایی
ستم از حد بیرون شد، غم دلها افزون شد
رفت از عالم یکسر، آرام و شکیبایی
بنگر خصم سرکش را، بنگر دود و آتش را
یکسو ذبح انسان را، یکسو مسخ ایمان را ،الله
*
الله الله الله الله الله، فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی
یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا
ناجی عالم کو ناجی عالم کو
*
بگذر از دام عصیان بشکن کابوس طغیان
بنگر هر سوی عالم چه رسد بر جان انسان
با ثارالله فریادی تازه بزن
همچون زینب کاخ ظالم بشکن
مردان شهر دعا یاران خون خدا
منجی خود منتظر است امروز ماییم و شما
دل اگر ایمان دارد به خدا دل بسپارد
می آید در میدان مردانه و شیدایی
دل آگه می داند به کجا قرآن خواند
بر نی باید خواندن نی خلوت و تنهایی
هر روز روز عاشورا هر روز بانگ واویلا
عالم از بلا پر شد خاک از کربلا پر شد الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا
ناجی عالم کو ناجی عالم کو
*
خبر از کوفه رسد همه مشتاق حضور
همه سرمست طلب همگی طالب نور
الله الله وای از پیمان شکنان
تنها مانده در میدان مرد زمان
آمد با دعوتشان ای وای از بیعتشان
تنها شد روز نبرد دنیا شد دشمن مرد
سخن از ایمانها شد سخن از پیمانها شد
کوفی ماند و پیمان با آنهمه رسوایی
شه خوبان تنها شد به سر نی سرها شد
زینب ماند و زینب با آن سر سودایی
نور از نیزه ها سر زد آه از سینه ها سر زد
بانگ نینوا زینب تیغ کربلا زینب الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا ناجی عالم کو
ناجی عالم کو
*
دل غمگین بشارت غم عالم سر آید
برود این زمستان خبری دیگر آید
الله الله می آید فصل امید
بر تاریکی می تازد صبح سپید
شب را صبحی دگر است
یاران وقت سحر است
برخیز ای اهل وفا برخیز ای روح رها
جور دیگر باید دید دیده ها را باید شست
تاکی جنگ و نفرت این دوزخ هر جایی
زیر باران باید رفت کینه ها را باید شست
باید پایان یابد این برزخ تنهایی
برخیز تا به هم سازیم از عشق عالمی سازیم
آن روز نو بهار آید آن روز شهسوار آید ، الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا ناجی عالم کو
ناجی عالم کو

به چه قیمیتی

هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی

مست ملک ری، آرام اسب خسته رم کرده
قاضی ات زمین خورده، والی ات ستم کرده  
فرصت تپیدن نیست جای آرمیدن نیست
مرگ میرسد از راه ای به خود ستم کرده
بیشه ها مه آلود هست رقص آتش و دود است
کی امید بهبود است خاک مرده دم کرده
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
خسته ایم از این جنون جهل مردمان دون
حاشا از این سکوت از بیت عنکبوت  
اِنَّ اَوهَنَ البُیُوتِ للَبَیتُ العَنکَبوت
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ای خلیفه ی جوان چه میکنی
کاردها به استخوان رسیده است
خاک بر سر زمین نشسته است
ناله ها به آسمان رسیده است
هوا هوای خستگی، صدای دلشکستگی
چه قدرتی، چه آفتی، چه ناروا خلافتی
به چه قیمتی، شده ای امام مسلمین ، شده ای امیرالمومنین
*
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی، کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی   
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
فرق را شکافت، تیغ های زهرتان
سنگ میزند به ماه، آسمان شهرتان
هیچ گل نمی دهد، مشت های قهرتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بدا به تو یزیدِ مست قدرت
بدا به این مقام و رسم و عنوان
بدا به سلطه ای که عالمانش
گشوده دست و بسته چشم وجدان
خدای قهر تو کجا، خدای مهر ما کجا
تو مست جام قدرتی، چه بیعتی چه بدعتی
چه عدالتی؟ به چه علتی؟ شده این روا به نام دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون  
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ما به کوفه میرویم، شهر عهد های ناتمام
شهر غربت علی، کوچه های بی سلام
جشن شادی شماست، با خیال خامتان
خطبه های زینبی، زهر شد به کامتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بر لبی که بوسه گاه مصطفی است
چوب خیزران اثر نمی کند
نازم آن سری که جز حدیث عشق
با سر بریده سر نمی کند
اگر که در سلاسلم ز من شکسته تر دلم
تو ای هلال یک شبه شکفته ای مقابلم
به چه حالتی؟ چه ملالتی؟ شده این مرانمود دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی
چنان یزید باید خون گریست

وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ

گوشه ی بیداد

گوشۀ بیداد – هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی
نوحه خوانان: حمیدرضا پایدار - مجتبی حیدرپور

از سنگ صدا آمد از اهل صدا نه
در دین شما نام خدا هست خدا نه
هرجا ستمی بود لبی باز نکردید
در گوشه ی بیداد سخن ساز نکردید
ای مست ملک ری خانه ات خراب، خانه ات خراب
این کاخ ظالمان  می‌شود بر آب، می شود بر آب
آزادی گوهر دین است
بیداری شرط یقین است
تاوان ستم سنگین است
به کجا ای غافل
  
خوش باش که ظالم، نبرد راه به منزل  
 
ای شهر تماشا برخیز، فردای رسیدن دور است
با خشک و ترت خواهی سوخت، شمشير عدالت کور است
هله ای طالبان دنیا، هله ای غاصبان دین
چه شد آیین مردمی ها، عجب از کاسبان دین
دست بردارید، حیله بگذارید
آخرین فریاد، از نفس افتاد
ای درس جهالت خوانده، بر جهل مرکب رانده
از عهد جمل برگشته، همرنگ جماعت مانده 
 
از شهر صفا رفت و ندیدیم خدا را
آنان که شکستند دل آینه ها را
دیدند که انسان هدف تیر بلا شد
خاموش نشستند و بريدند صدا را
ای روی‌تان سیاه، خون بی‌گناه مانده بر زمین
های  کو صدایتان، کو خدایتان مردم زمین
ای دست بخون آلوده، دامان ترا می‌گیرد
خونی که به گردن داری، نرود از یادت
خوش باش که ظالم، نبرد راه به منزل  
 

ای زلف رها کرده به آیین دلیران
ای سرو تو آزادی و ما خیل اسیران
زلفی به سر نیزه تکان دادی و گفتی
یک مو نشود خم سر شیران و دلیران
ای مرگ دلبخواه، می رسد ز راه  روز زندگی
این موج ِ شعله ور، می‌نهد ز سر داغ بندگی
خورشید یقین تابیده، تاریخ عطش را بنویس
ای دست قلم‌گردیده، به سر آید باطل
خوش باش که ظالم نبرد، راه به منزل
*

آوار رنگ

آوار رنگ
حسین پناهی

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ
ناپدید ماند
*