دوبیتی ها - خلیل الله خلیلی

 دوبیتی ها

یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
این کارگه سود و زیان را سوزم
یک شعله جانسوز که از آتش آن
خود را سوزم هر دو جهان را سوزم
*
یارب دردی که ناله آغاز کنم
شوری که سرود شوق را ساز کنم
چشمی که به سوی خویش چون باز کنم
آن گمشده را ز دور آواز کنم
*
بی دولت عشق زندگانی نفسی است
هنگامۀ عشرت جوانی هوسی است
بی باد بهار جای گل در گلشن
یا دستۀ خار خشک یا مشت خسی است
*
طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی تو کجا رفتی باز
*
عارف به دل ذرّه جهان می بیند
آنجا، مه و مهر و کهکشان می بیند
کوری بنگر که چشم دانشور عصر
دست و سر کشتگان در آن می بیند
*
ای صبح نوای زندگی ساز مکن
ای باد سحرپردۀ شب باز مکن
غم های زمانه را به ما یاد مده
ای مرغ درین غمکده آواز مکن
*

الله الله

الله الله  
هیئت شیخداد یزد

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
بزن ای آه غمگین، نفسی بانگ یا حق
قفس سینه بشکن، بزن آهنگ یاحق
الله الله کو صبح فتح و ظفر
کی می آید پایان رنج بشر
عالم در شور و نواست، انسان بر دیر فناست
یکسو طغیان ستم، یکسو آهنگ بلاست
نه خروش آوایی، نه امیدی از جایی
یا رب دلها خون شد، از غربت و تنهایی
ستم از حد بیرون شد، غم دلها افزون شد
رفت از عالم یکسر، آرام و شکیبایی
بنگر خصم سرکش را، بنگر دود و آتش را
یکسو ذبح انسان را، یکسو مسخ ایمان را ،الله
*
الله الله الله الله الله، فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی
یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا
ناجی عالم کو ناجی عالم کو
*
بگذر از دام عصیان بشکن کابوس طغیان
بنگر هر سوی عالم چه رسد بر جان انسان
با ثارالله فریادی تازه بزن
همچون زینب کاخ ظالم بشکن
مردان شهر دعا یاران خون خدا
منجی خود منتظر است امروز ماییم و شما
دل اگر ایمان دارد به خدا دل بسپارد
می آید در میدان مردانه و شیدایی
دل آگه می داند به کجا قرآن خواند
بر نی باید خواندن نی خلوت و تنهایی
هر روز روز عاشورا هر روز بانگ واویلا
عالم از بلا پر شد خاک از کربلا پر شد الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا
ناجی عالم کو ناجی عالم کو
*
خبر از کوفه رسد همه مشتاق حضور
همه سرمست طلب همگی طالب نور
الله الله وای از پیمان شکنان
تنها مانده در میدان مرد زمان
آمد با دعوتشان ای وای از بیعتشان
تنها شد روز نبرد دنیا شد دشمن مرد
سخن از ایمانها شد سخن از پیمانها شد
کوفی ماند و پیمان با آنهمه رسوایی
شه خوبان تنها شد به سر نی سرها شد
زینب ماند و زینب با آن سر سودایی
نور از نیزه ها سر زد آه از سینه ها سر زد
بانگ نینوا زینب تیغ کربلا زینب الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا ناجی عالم کو
ناجی عالم کو
*
دل غمگین بشارت غم عالم سر آید
برود این زمستان خبری دیگر آید
الله الله می آید فصل امید
بر تاریکی می تازد صبح سپید
شب را صبحی دگر است
یاران وقت سحر است
برخیز ای اهل وفا برخیز ای روح رها
جور دیگر باید دید دیده ها را باید شست
تاکی جنگ و نفرت این دوزخ هر جایی
زیر باران باید رفت کینه ها را باید شست
باید پایان یابد این برزخ تنهایی
برخیز تا به هم سازیم از عشق عالمی سازیم
آن روز نو بهار آید آن روز شهسوار آید ، الله
*
الله الله الله الله فریاد از جور زمان
الله الله فریاد از اهرمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی یا رب کو دم مسیحایی
بزن ای دل آه دعا مگر آید روح بقا ناجی عالم کو
ناجی عالم کو

به چه قیمیتی

هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی

مست ملک ری، آرام اسب خسته رم کرده
قاضی ات زمین خورده، والی ات ستم کرده  
فرصت تپیدن نیست جای آرمیدن نیست
مرگ میرسد از راه ای به خود ستم کرده
بیشه ها مه آلود هست رقص آتش و دود است
کی امید بهبود است خاک مرده دم کرده
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
خسته ایم از این جنون جهل مردمان دون
حاشا از این سکوت از بیت عنکبوت  
اِنَّ اَوهَنَ البُیُوتِ للَبَیتُ العَنکَبوت
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ای خلیفه ی جوان چه میکنی
کاردها به استخوان رسیده است
خاک بر سر زمین نشسته است
ناله ها به آسمان رسیده است
هوا هوای خستگی، صدای دلشکستگی
چه قدرتی، چه آفتی، چه ناروا خلافتی
به چه قیمتی، شده ای امام مسلمین ، شده ای امیرالمومنین
*
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی، کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی   
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
فرق را شکافت، تیغ های زهرتان
سنگ میزند به ماه، آسمان شهرتان
هیچ گل نمی دهد، مشت های قهرتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بدا به تو یزیدِ مست قدرت
بدا به این مقام و رسم و عنوان
بدا به سلطه ای که عالمانش
گشوده دست و بسته چشم وجدان
خدای قهر تو کجا، خدای مهر ما کجا
تو مست جام قدرتی، چه بیعتی چه بدعتی
چه عدالتی؟ به چه علتی؟ شده این روا به نام دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون  
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ما به کوفه میرویم، شهر عهد های ناتمام
شهر غربت علی، کوچه های بی سلام
جشن شادی شماست، با خیال خامتان
خطبه های زینبی، زهر شد به کامتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بر لبی که بوسه گاه مصطفی است
چوب خیزران اثر نمی کند
نازم آن سری که جز حدیث عشق
با سر بریده سر نمی کند
اگر که در سلاسلم ز من شکسته تر دلم
تو ای هلال یک شبه شکفته ای مقابلم
به چه حالتی؟ چه ملالتی؟ شده این مرانمود دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی
چنان یزید باید خون گریست

وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ

گوشه ی بیداد

گوشۀ بیداد – هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی
نوحه خوانان: حمیدرضا پایدار - مجتبی حیدرپور

از سنگ صدا آمد از اهل صدا نه
در دین شما نام خدا هست خدا نه
هرجا ستمی بود لبی باز نکردید
در گوشه ی بیداد سخن ساز نکردید
ای مست ملک ری خانه ات خراب، خانه ات خراب
این کاخ ظالمان  می‌شود بر آب، می شود بر آب
آزادی گوهر دین است
بیداری شرط یقین است
تاوان ستم سنگین است
به کجا ای غافل
  
خوش باش که ظالم، نبرد راه به منزل  
 
ای شهر تماشا برخیز، فردای رسیدن دور است
با خشک و ترت خواهی سوخت، شمشير عدالت کور است
هله ای طالبان دنیا، هله ای غاصبان دین
چه شد آیین مردمی ها، عجب از کاسبان دین
دست بردارید، حیله بگذارید
آخرین فریاد، از نفس افتاد
ای درس جهالت خوانده، بر جهل مرکب رانده
از عهد جمل برگشته، همرنگ جماعت مانده 
 
از شهر صفا رفت و ندیدیم خدا را
آنان که شکستند دل آینه ها را
دیدند که انسان هدف تیر بلا شد
خاموش نشستند و بريدند صدا را
ای روی‌تان سیاه، خون بی‌گناه مانده بر زمین
های  کو صدایتان، کو خدایتان مردم زمین
ای دست بخون آلوده، دامان ترا می‌گیرد
خونی که به گردن داری، نرود از یادت
خوش باش که ظالم، نبرد راه به منزل  
 

ای زلف رها کرده به آیین دلیران
ای سرو تو آزادی و ما خیل اسیران
زلفی به سر نیزه تکان دادی و گفتی
یک مو نشود خم سر شیران و دلیران
ای مرگ دلبخواه، می رسد ز راه  روز زندگی
این موج ِ شعله ور، می‌نهد ز سر داغ بندگی
خورشید یقین تابیده، تاریخ عطش را بنویس
ای دست قلم‌گردیده، به سر آید باطل
خوش باش که ظالم نبرد، راه به منزل
*

آوار رنگ

آوار رنگ
حسین پناهی

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ
ناپدید ماند
*

نمیشد باورم تنها بمانی

نوحه خوان: حسین فخری

نمی شد باورم تنها بمانی
چنین لب تشنه بر دریا بمانی
برادر تاب هجرانت چه سخت است
که این اندوه را بر جان من بست
*
فدای صوت قرآن لبانت
فدای رقص پاک خون چکانت
بزن بر روی من لبخند شیرین
تمنائی ندارم من بجز این
*
مرا مسحور کرده دیدۀ تو
امان از حنجر ببریدۀ تو
تو شمعی و منم پروانۀ
فدای نرگس مستانۀ تو
ببین تیرغمت بر دل نشسته
ببین پشت من از داغت شکسته
چو دیدم شمر با خنجر تو را کشت
مرا هجران و اندوه و بلا کشت
به خود لرزیدم و صیحه کشیدم
برهنه تا سوی مقتل دویدم
میان مقتلت چون پا نهادم
عنان صبر خویش از کف بدادم
به چشمم تار شد خورشید انور
که می زد دست و پا نعش تو بی سر
کنارت چون رسیدم دیدم آنجا
نشسته مادرم محزون و تنها
به نعشت می نمود گریان نظاره
که زخمت بود افزون از ستاره
توان گفتگو در او ندیدم
ز دل آه مکرر می کشیدم
مرا دید و اشارت بر سنان کرد
غم دل را به این حالت بیان کرد
یکایک تیرها می کرد بیرون
ز جسم بی سرت با قلب پرخون
کشد این غصه آخر خواهرت را
که بیند لخت و عریان پیکرت را
به یک سو می زنم با قلب خسته
سنان و نیزه ها را دسته دسته
نه سر داری که رویت را ببوسم
نه فرصت تا غم دل با تو گویم
به پشتم تازیانه ها پیاپی
فرو آید اخا می بینی از نی
ببین آتش گلستانت گرفته
امان از ما و طفلانت گرفته
رسیده موسم محمل سواری
نه عباس و علی گلعذاری
بگو عباس دشمن را براند
حرم را یک به یک محمل نشاند
سپاه من یتیمان تو هستند
که مدهوش و پریشان تو هستند
به کوفه می روم تنهای تنها
به طفلان تو هستم جای بابا
کنون آماده ام بهر اسیری
چه می شد زینب از این غم بمیری
*

حسبی الله

خواننده: محسن چاوشی
ترانه سرا: مهدی عباسی

تکیه به عرش داده‌ای
به این زمانه خیره‌ای
چقدر آیه سوخته
چه روزگار تیره‌ای
*

خیره به پست‌تر شدن
خیره به خیره ‌سر شدن
خیره به حمله ‌ور شدن
خیره به خون‌ جگر شدن
*

به این همه فراعنه
به برده‌داری نوین
به خوردن تن جنین
به این قساوت زمین
*

مدرسه‌های بی‌پناه
دخترکان بی‌گناه
بیا! کمک رسیده آه
سنگدلان رو سیاه
*

دریده‌ گان پر غضب
دهان نجس و بی‌ادب
مریض و واجب‌ المطب
قماش تجزیه‌ طلب
*

پشت به ساحت وطن
در التماس اهرمن
نمیزنی! چرا بزن!
آه وطن! وطن! وطن!
*

صبر چگونه می‌کنی؟
بر این همه جفا علی؟
بغض چگونه می‌خوری؟
یاد بده به ما علی
*

آه امام اولین
بگو به منجی زمین
تمام دل شکستگان
منتظرند بعد از این
*

میان دشمن و وطن
ننگ بر آن که شک کند
ننگ بر آن که خواسته
شمر به ما کمک کند
*

بکش غم کشنده را
مبر ز یاد خنده را
فکر نکن چه می‌شود
خدا بس است بنده را
*


گفتند گل مگویید

شاعر: شهاب الدین موسوی 
نوحه خوان: علی ساکت 

گفتند گل مگویید، این حکم پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشن ترین گناه است
حکم شکوفه تکفیر، حد بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
این شهر مردگان است، آواز تازه ممنوع
لبهای غنچه بر باد، گل بی اجازه ممنوع
دارالخلافه آباد، جهل و خرافه آزاد
بیداد پشت بیداد، حرف اضافه ممنوع
گل بی اجازه ممنوع
این سایه باوران را، ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است، آیینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی، سر در تنور بهتر
ای شهر بی هیاهو، دیروز باورت کو
شور قلندرت کو، بانگ ابوذرت کو
این کوچه ها علی را، تسلیم چاه کردند
آیینه را شکستند، نفرین به ماه کردند
این سایه باوران را، ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است، آیینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی، سر در تنور بهتر
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور
تن های مرده بر خاک، مردان زنده در گور
حاشا از این تباهی، تا کی شب سیاهی
آن روی دیگرت کو،
این سایه باوران را، ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است، آیینه دور بهتر
نجوا به چاه اولی، سر در تنور بهتر
من حسینم، رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
های های مردم از این بیراهه برگردید، برگردید
پرچم دشمن نمایان شد، اگر مردید برگردید
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
ای لباس ظلم را جای عدالت پیرهن کرده
جامه ی رنگ و ریای دین و دین داری به تن کرده
کاخ اگر همسایه با دیوار دین باشد خطاکاری است
شمر شمشیر امیرالمومنین باشد خطاکاری است
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
صحنه ی آزادگی در خون شناور می شود هرجا
باورم کن عشق باور می شود هر جا
دور دور دین فروشان است، ای فرمان بران ظلم
دور ظلم ظالمان، روزی آخر می شود هرجا
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید
های های ای کاروان رفته در دامان گمراهی
باز راه کعبه را انگار گم کردید برگردید
من حسینم رو به سوی راستی باز آورید ای قوم
روز عاشورا غروبش صبح بیداری است برگردید

 

یا مولا

خواننده و ترانه سرا: محسن چاوشی

رخصت بده از دلبر و دلداده بگم
از گریه خونه به روی سجاده بگم
تا گوش خزون نشنوه آواز منو
درد دلامو بذار برات ساده بگم
*

یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
هر جا که برم روح و تنم می گه علی
تنها نه تنم که پیرهنم می گه علیتنم
بشکافن اگه قبر منو بعد یه عمر
حتی متلاشی شدنم میگه علی
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
دیگه به لبم رسیده جونم مولا
میخوام برم و دیگه نمونم مولا
شرمندم اگه نمی تونم با این بغض
از غصه تو روضه نخونم مولا
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
دستای نبی به اقتدارت گرمه
پشت یه جهان به اعتبارت گرمه
نامردم اگه بترسم از لشکر شب
تا پشت دلم به ذوالفقارت گرمه
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*
یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم زیر سنگ اومده
*

چون صاعقه حق حق زد و چون زلزله پيچيد

شاعر: شهاب الدین موسوی

ای عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
عشق آمد و عشق آمد از اين عشق مپرهيز
نور آمد و نور آمد و شور آمد و با شور
از خانه برون آمده آن شاهد مستور
يار آمد و ديار عيار آمد و عيار
از پرده برون تاخته آن گوهر منظور
اين حيدر كرارست يا احمد مختار
اين جام تجلی زده اين نور علی نور
دادند و نهادند ز سر چشمه ی خورشيد
در سينه ي او جوششی از باده ی توحيد
جوشيد و خروشيد و بنوشيد از آن جام
رقصان شد و چرخان شد و طوفان شد و غريد
ساغر زد و تسخر زد و پرپر زد از اين دام
چون صاعقه حق حق زد و چون زلزله پيچيد
هفت آينه حيرت شد و هفتاد و دو خورشيد
هفتاد و دو خون جوش زد و عشق پسنديد
هفتاد و دو خون موج زد از جوش تمنا
هفتاد و دو آيينه سحر غرق تماشا
هفتاد و دو بيخود شده هفتاد و دو لبريز
هفتاد و دو شط حنجره در شعشعه يكريز
اي عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
عشق آمد و عشق آمد از اين عشق بپرهيز
ذرات جهان جمله به جوشند و خروشند
چون چشم به هم نامده گوشند و به هوشند
اعصار و قرون خسته زنجير كه بشتاب
تاريخ برآورده سر از گور كه درياب
دريا به خروش آمد از اين شور شررخيز
طوفان و جنون جامه دريدند كه برخيز
برخيز و ببين آن چه به انسان ز جفا رفت
برخيز كه اين قافله هم راه خطا رفت
رنگ از گل و نور از دل و صدق از همه جا رفت
پرواز به خون خفت، پرستو به عزا رفت
برخيز و ببين آنچه كه ديديم و كشيديم
با نام حسين آينه ي جور يزيديم
برخيز و ببين داعيه داران خلافت
ز آغاز چه گفتند و چه كردند به غايت
اي آينه گردان جهان آينه  گردان
ما سلسله بر جان و تويی سلسله جنبان
از تيره ي اين ابر چنان صاعقه باز آی
اي خورده مي وحدت از اين تفرقه باز آی
بنگر شتر كينه ی صفين و جمل را
آن پينه ی پيشانی ياران دغل را
وز چمبر اين بغض فرو خورده فراز آی
سودي ندهد موعظه زين شقشقه باز آی
اين موج خروشان را زنجير ز پا بشكن
*