شاعر: مهدی محمّدی صاحب دیوان ( دیوانه )
یار مرا که او شده، یار دگر چرا طلب
من که بدیدمش به دل، عشق دگر چرا طلب
دیده مر اوست را نظر، خانه مر اوست را قمر
نور جهان یکی بود، نور دگر چرا طلب
بادهٔ خاص خوردهام، از لب خوش مقال او
مست مقالِ با توام، قالِ دگر چرا طلب
حال مرا تو تر کنی، مستی من بتر کنی
تا که چنینم از چنان، حال دگر چرا طلب
آب دهی تو خاک من، ریش تو سینه چاک من
شرح زند جوانه ات، زخم دگر چرا طلب
نام تو اسم اعظمی، کو به زبان هر دمی
روز و شب اللهاللهی، کام بشر چرا طلب
آمدهام که دل دهم، هستی خود به گل دهم
خاک وجودم از تو شد، خاک دگر چرا طلب
آمدهام که شه شوم، سجده گه ملک شوم
میوه تویی سیب تویی، میوه دگر چرا طلب
گر تو زنی سر از بدن، سر ندهم دمی سخن
تا که تویی سراسرم، سر به بدن چرا طلب
دوست تویی به دیده ام، جز تو کسی ندیده ام
چون که نظر به دل تویی، منظر سر چرا طلب
در طلب سال او، راه من است دام او
وز دل دام و بند او، بند دگر چرا طلب
مستم و دیوانۀ تو شمعم و پروانۀ تو
شمع تمام وصل تو جان دگر چرا طلب
*