موی سپید - جهانبخش پازوکی

 موی سپید

موی سپیدو توی آینه دیدم
آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هیم زد که خودت رو نباز
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
رفته بودم تا مثل یک کبوتر
باز کنم تو آسمون بال وپر
دیدم که شوقی ندارم به پرواز
عقل هی ام زد که خودت رو نباز
رفتم که با شادی و سازش کنم
گلهای گلدون و نوازش کنم
از دل بی حوصله غمگین شدم
تشنه دلداری و تسکین شدم
عقل هیم زد که خودت رو نباز

عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
*

شیّاد - شاعر: فرهنگ قاسمی

شیّاد

رنج و عذاب از من
شنگی و شاب از تو
خونِ جگر از من
مویِ خضاب از تو
*
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
*
کار و تلاش از من
راحت و خواب از تو
کاسۀ خون از من
تنگ گلاب از تو
*
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
*
سوز و گداز از من
عمرِ دراز از تو
لطف و صفا از من
رنگ و ریا از تو
*
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
*

گل لاله عباسی - فرهاد شیبانی

شاعر: فرهاد شیبانی

یه شب مهتابی بود
رنگ چشماش آبی بود
اما تو چشمای من
هرچی بود بی تابی بود
هرچی بود بی تابی بود
یه پرنده که نگاش پرشه از آرزوهاش
اگه بال داشته باشه میتونه وایسه رو پاش
مثل آهو توی دشت
مه تا مهتابی میگشت
که دلم پر زدو رفت روگل بوسه نشست
گل بوسه پرکشید توی برکه ماه رو دید
مثل جنگ ماه و مهر
ماه رو از تو برکه چید
دم باد بی کسی تکیه دادن به کسی
گل لاله عباسی یه سبد یه عباسی
دم باد بی کسی تکیه دادن به کسی
گل لاله عباسی یه سبد یه عباسی

عـــاشــق دلفســـرده ام آتش ِ جــان ِ من چه شد؟

شاعر: فریدون توللی 

عـــاشــق دلفســـرده ام آتش ِ جــان ِ من چه شد؟
ســـوز ِ درون ِ من چه شد شور ِ نهان ِ من چه شد؟
برده مـــرا کشـان کشــان ایـــــن دل ِ زار ِ خونفشان
تا دل ِ شهر ِ خامشــــان نام و نشان ِ من چه شد؟
جنگــــی ِ در شکستــه ام زار و نــــزار و خستـــه ام
بــا دل و دســت ِ بسـته ام تیغ ِ زبان ِ مـن چه شد؟
خــانه به کـــام ِ دزد و مــن بســـته لبی ، ز بیم ِ تن
بـر سـر ِ خلق انجمـــن شــور و فغان ِ مـن چه شد؟
بیـــنم و ، هــای و هـو کــنم خیــزم و جستجو کنـم
تـا بـه ستیــــزه رو کـــنم تیر و کــمان ِ من چه شد؟
رانــــده ی بی پناهیـــم رنجــــه ی بــــی گـــناهیم
در تب ِ ایـــن تباهیـــم شــادی ِ جان ِ من چه شد؟
دل هــمه ســاله ، زار ِ غم جان همه روزه در ستم
با همه تاج و تخت ِ جم ، فر ِ کیان ِ من چه شد؟ 

*

 

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

شاعر: فاضل نظری 

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران

آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
*

هما میرافشار - بانوی شعر و ترانه

هما میرافشار – متولد 4 اسفند 1315 – شاعر و ترانه سرای ایرانی ( بانوی شعر و ترانه )  12 خرداد 1405 در سن 89 سالگی در امریکا درگذشت.

تو می آیی
تو می آیی، یقین دارم كه می آیی، زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند، تو می آیی.
یقین دارم كه می آیی.پشیمان هم

دو دستت التماس آمیزمی آید به سوی من ولی پر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد.صدایت در گلو بشكسته و آلوده با گریه،بفریادی مرا با نام میخواند و می گویی كه اینك من،سرم بشكن، دلم را زیر پا له كن
ولی برگرد
همه فریاد خشمت را بجرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جدایی ها بروی صورتم بشكن،مرو ای مهربان بی من كه من دور از تو تنهایم!
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند. لبانی گرم با شوری جنون آنگیز نامت را نمی خواند.
دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست كه سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی
تو می آیی زمانیكه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر كجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید،مبادا بر نگاه دیگری افتد.
دو چشم من تو را دیگر نمی خواند، محالست اینكه بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی
به لبهایم كلام شوق بنشانی.
محالست اینكه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی كه افتادست از كوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینكه بتوانی مرا دیگر بگریانی.
تو می آیی یقین دارم ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاكست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد،بدیوار بلند پیكر گرمت نمی پیچد،
جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند و در آغوش سر گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش،نرم میلغزد.
جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو
دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد،پریشانش نمی سازد،دلی انجا نمی بازد.
تو می آیی یقین دارم.تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس…ان گرما بجانم در نمیگیرد،بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد.
یقین دارم كه می ایی.بیا ای آنكه نبض هستیم در دستهایت بود.دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.بیا ای انكه رگهای تنم با خون گرم خود تماما
معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی بگلدان دل پاكیزه ی گرمم برویانند.
یقین دارم كه می آیی،بیا ،تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد.نگاهت غرق در اشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.دلت را جا گذاری شاید انجا
تا كه سنگ بسترم باشد!
*

مهتاب شدی - فریدون مشیری


گفتی که چو مهتاب کشم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب
اندوه که مهتاب شدی وقت سحر

فریدون توللی

فریدون توللی – متولد سال 1298 در شیراز، شاعر و باستان شناس و فعال سیاسی  و استاد دانشگاه ادبیات دانشگاه تهران بود. اشعار او بیشتر عاشقانه و رمانتیک و احساساتی بود. وی در 9 خرداد 1364 در تهران درگذشت.

*
کارون
بلم، آرام چون قويی سبكبار
به نرمی بر سر كارون همی رفت

به نخلستان ساحل، قرص خورشيد
ز دامان افق بيرون همی رفت

شفق، بازی كنان در جنبش باد
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقايق، باد سرمست
تو پنداری كه پاورچين گذر داشت

جوان، پارو زنان بر سينۀ موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داد، غمگين، در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
*

دو زلفونت بود تار ربابم
چه می خواهی از اين حال خرابم
تو كه با ما سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آيی به خوابم
*

درون قايق، از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمك تاب مي خورد
زنی خم گشته از قايق بر امواج
سرانگشتش به چين آب مي خورد.

صدا، چون بوی گل در جنبش باد
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت:

*

تو كه نوشم نئی نيشم چرايی
تو كه يارم نئی پيشم چرايی
تو كه مرهم نئی زخم دلم را
نمک پاش دل ريشم چرايی
*

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نيلوفری داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سری با او، دلی با ديگری داشت

ز ديگر سوی كارون زورقی خورد
سبک بر موج لغزان پيش می راند
چراغی، كورسو می زد به نيزار
صدايی سوزناک از دور مي خواند

نسيمی، اين پيام آورد و بگذشت:
*

چه خوش بی مهربونی از دو سر بی
*

جوان ناليد زير لب به افسوس:
*

كه يكسر مهربونی دردسر بی

قیمت گل - امیرخسرو دهلوی

امیر خسرو دهلوی شاعر قرن هفتم و هشتم هجری

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
دیده بر روی چو گل بنهد و نبود خبرش
گر چه بر دیده ز نوک مژه خاری برسد
گر چه در دیده کشد هیچ غبارش نبود
هر کجا از قدم دوست غباری برسد
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل بشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
خسروا، یار تو، گر می نرسد، یاری کن
بهر تسکین دل خویش که آری برسد

شب بوها- مرتضی جهانگیری

مرتضی جهانگیری

من آن سروم که حتی بشکند هم خم نخواهد شد

نمی ترسم، بزن، از من که چیزی کم نخواهد شد

دلی را که کویری شد به باران خوش مکن هرگز

هزاران قطره می بارد، یکی شبنم نخواهد شد

کسی را که خرابش کرده ای دیگر نباید ساخت

اگر از نو بسازی هم، همان آدم نخواهد شد

کسی دیگر شبیه من تو را عاشق نخواهد کرد

که شب بوها برایت شاخة مریم نخواهد شد

تو هم اندازة خود ظرفیت داری، بدان ای عشق

که هرگز نیل با ضرب عصا زمزم نخواهد شد

کجا دیدی عقابی در اسارت بال بگشاید؟

غرورش خوب می داند بخواهد هم نخواهد شد