شب بوها- مرتضی جهانگیری

مرتضی جهانگیری

من آن سروم که حتی بشکند هم خم نخواهد شد

نمی ترسم، بزن، از من که چیزی کم نخواهد شد

دلی را که کویری شد به باران خوش مکن هرگز

هزاران قطره می بارد، یکی شبنم نخواهد شد

کسی را که خرابش کرده ای دیگر نباید ساخت

اگر از نو بسازی هم، همان آدم نخواهد شد

کسی دیگر شبیه من تو را عاشق نخواهد کرد

که شب بوها برایت شاخة مریم نخواهد شد

تو هم اندازة خود ظرفیت داری، بدان ای عشق

که هرگز نیل با ضرب عصا زمزم نخواهد شد

کجا دیدی عقابی در اسارت بال بگشاید؟

غرورش خوب می داند بخواهد هم نخواهد شد

هیچ نظری موجود نیست: