‏نمایش پست‌ها با برچسب جامی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامی. نمایش همه پست‌ها

جامی - شعری از کتابهای درسی ما

نورالدّین عبدالرّحمن بن احمد بن محمّد جامی(متولد تربت جام – درگذشته در هرات) ملقّب به خاتم الشعرا    

خارکَش پیری با دلق درشت

پشته خار همی بُرد به پشت

لنگ لگان قدمی برمی داشت

هر قدم دانۀ شکری می کاشت

کای فرازندۀ این چرخ بلند

وی نوازندۀ دلهای نژند

کنم از جِیب نظر تا دامن

چه عزیزی که نکردی با من

درِ دولت به رُخَم بگشادی

تاجِ عزّت به سرم بنهادی

حدِّ من نیست ثنایت گفتن

گوهرِ شُکرِ عطایت سُفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رخشِ پندار همی راند ز دور

آمد آن شکرگزاریش به گوش

گفت:« کای پیرِ خِرِف گشته خموش

خار بر پشت زنی زینسان گام

دولتت چیست عزیزیت کدام

عمر در خارکشی باخته ای

عزّت از خواری نشناخته ای؟»

پیر گفتا:« که چه عزت زین به

که نیم بر در تو بالین نه

کای فلان چاشت بده یا شامم

نان و آبی که خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت

به خَسی چون تو گرفتار نساخت

به رهِ حِرص شتابنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با این همه افتادگیم

عزِّ آزادی و آزادگیم»

زاغ و کبک - از تحفه الاحرارجامی

 جامی (نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد جامی )

زاغی از آنجا که فراغی گزید
رخت خود از باغ به راغی کشید

زنگ زدود آینهٔ باغ را
خال سیه گشت رخ راغ را
دید یکی عرصه به دامان کوه
عرضه‌ده مخزن پنهان کوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان
داده ز فیروزه و لعلش نشان
نادره کبکی به جمال تمام
شاهد آن روضهٔ فیروزه‌فام
فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ
دوخته بر سدره سجاف دورنگ
تیهو و دراج بدو عشقباز
بر همه از گردن و سر سرفراز
پایچه‌ها برزده تا ساق پای
کرده ز چستی به سر کوه جای
بر سر هر سنگ زده قهقهه
پی سپرش هم ره و هم بیرهه
تیزرو و تیزدو و تیزگام
خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام
هم حرکاتش متناسب به هم
هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را
و آن روش و جنبش هموار را
با دلی از دور گرفتار او
رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای
در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می‌کشید
وز قلم او رقمی می‌کشید
در پی‌اش القصه در آن مرغزار
رفت براین قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته
رهروی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش
ماند غرامت‌زده از کار خویش
*
تحفة الاحرار (هدیه‌ی آزادگان
)
 نخستین مثنوی تعلیمی جامی است که به سبک و سیاق مخزن‌الاسرار نظامی سروده شده‌است. در این کتاب اشارت‌هایی به آفرینش، اسلام، نماز، زکات، حج، عزلت، تصوف، عشق و شاعری آمده‌است. در انتهای این مثنوی جامی به فرزند خود ضیاءالدین یوسف پندنامه‌ای نگاشته‌است که در آن از جوانی خود یاد کرده‌است. این کتاب بر وزن «مفتعلن مفتعلن فاعلن» سروده شده‌است.