مست و هوشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت: می باید تو را تا منزل قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانۀ خمّار نیست
گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زان سسب بی خود شدی
گفت: ای بیهموده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
*
نمایش پستها با برچسب پروین اعتصامی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب پروین اعتصامی. نمایش همه پستها
مست و هوشیار - پروین اعتصامی
ناتوان - پروین اعتصامی
ناتوان
جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیری ات زندگانی
بگفت: اندر این نامه حرفی است مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی
تو، به کز توانائی خویش گویی
چه می پرسی از دورۀ ناتوانی
جوانی نکودار کاین مرغ زیبا
نماند در این خانۀ استخوانی
متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر می توانی مده رایگانی
هر آن سرگرانی که من کردم اوّل
جهان کرد از آن بیشتر سرگرانی
چو سرمایه ام سوخت از کار ماندم
که بازی است بی مایه بازارگانی
از آن برد گنج مرا دزد گیتی
که در خواب بودم گه پاسبانی
ایینه ایله خیاط
سیری در دیوان زنده یاد پروین اعتصامی به زبان ترکی
سراینده: حسین پسیان
ایینه ایله خیاط
ایینه نین دردی دئشیلدی، دئدی خیاطه بئله
آخشام اولدو نه قدر ایشله یه جک سن، سن هله
گئجه گوندوز ووروسان هئی منی سن، بیزلی ییسن
گونده یوز یول قانادیب، بیر دفعه اوف اوف دئمیسن
قانا باتدیم دئمه دین فلسفه سین یارماغیوی
بویا دین قانه منی، هم ده کی اؤز بارماغیوی
بیر دئمیرسن کی اوزون ساپ منی دالدان قووالیر
بعضی وقت من گئدیرم، ساپ قیریلیر یولدا قالیر
باشیم اوسته گئدیرم، دالدان هئی اوسگوهدو وورور
بزیرم لوت گزیرم، سینه ده قلبیم توتولور
درزی حیرصلندی دئدی تعریف ائدیرسن اؤزونو
خالق بیر جوت گؤزونن یاخشی گؤرور دار گؤزونو
سنلی منلی نه قدر یاخشی دی بیر لحظه گئدک
داغیلان قلب لره هیممت ائدیب روفه ائدک
چاغیراق پئسیان ایر تیکمه لی واردیر اوره یین
تیکک اما ائله بیل گؤیده قیریلدیر اله یین
*
منبع: مجلۀ آفتاب آذربایجان
*
سراینده: حسین پسیان
ایینه ایله خیاط
ایینه نین دردی دئشیلدی، دئدی خیاطه بئله
آخشام اولدو نه قدر ایشله یه جک سن، سن هله
گئجه گوندوز ووروسان هئی منی سن، بیزلی ییسن
گونده یوز یول قانادیب، بیر دفعه اوف اوف دئمیسن
قانا باتدیم دئمه دین فلسفه سین یارماغیوی
بویا دین قانه منی، هم ده کی اؤز بارماغیوی
بیر دئمیرسن کی اوزون ساپ منی دالدان قووالیر
بعضی وقت من گئدیرم، ساپ قیریلیر یولدا قالیر
باشیم اوسته گئدیرم، دالدان هئی اوسگوهدو وورور
بزیرم لوت گزیرم، سینه ده قلبیم توتولور
درزی حیرصلندی دئدی تعریف ائدیرسن اؤزونو
خالق بیر جوت گؤزونن یاخشی گؤرور دار گؤزونو
سنلی منلی نه قدر یاخشی دی بیر لحظه گئدک
داغیلان قلب لره هیممت ائدیب روفه ائدک
چاغیراق پئسیان ایر تیکمه لی واردیر اوره یین
تیکک اما ائله بیل گؤیده قیریلدیر اله یین
*
منبع: مجلۀ آفتاب آذربایجان
*
آئین و آینه - پروین اعتصامی
وقت سحر به آینه ای گفت شانه ای
کاوخ ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست
ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
خرم کسی که همچو تواش طالعی نکوست
هرگز تو بار زحمت مردم نمی کشی
ما شانه می کشیم به هر جا که تار موست
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر زلف گفتگوست
با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی توست هرآنکس که خوبروست
گفتا هرآنکه عیب کسی در قفا شمرد
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست
در پیش روی خلق به ما جا دهند از آنک
ما را هرآنچه از بد و نیکست روبروست
خاری به طعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هر چه مرا هست رنگ و بوست
چون شانه عیب خلق مکن روبرو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست
زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست
ز انگشت آز دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید نه شایسته رفوست
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه روبروست
آن کیمیا که می طلبی یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت آرزوست
پروین نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده ، کسی را مدار دوست
کاوخ ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست
ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
خرم کسی که همچو تواش طالعی نکوست
هرگز تو بار زحمت مردم نمی کشی
ما شانه می کشیم به هر جا که تار موست
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر زلف گفتگوست
با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی توست هرآنکس که خوبروست
گفتا هرآنکه عیب کسی در قفا شمرد
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست
در پیش روی خلق به ما جا دهند از آنک
ما را هرآنچه از بد و نیکست روبروست
خاری به طعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هر چه مرا هست رنگ و بوست
چون شانه عیب خلق مکن روبرو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست
زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست
ز انگشت آز دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید نه شایسته رفوست
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه روبروست
آن کیمیا که می طلبی یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت آرزوست
پروین نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده ، کسی را مدار دوست
ای رنجبر - پروین اعتصامی
تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند می ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می دهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک می داند ز هر آلودگی
می کند مردار خواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی
غم مخور ، می تابد امشب ماهتاب ای رنجبر
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هرکه پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر
جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
از تو می بایست کردن اجتناب ای رنجبر
هرچه بنویسند حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند می ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می دهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک می داند ز هر آلودگی
می کند مردار خواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی
غم مخور ، می تابد امشب ماهتاب ای رنجبر
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هرکه پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر
جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
از تو می بایست کردن اجتناب ای رنجبر
هرچه بنویسند حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر
توانا و ناتوان - پروین اعتصامی
در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی
ما می رویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که می رسیم تو با ما چه می کنی
هر پارگی به همت من می شود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی
در راه خویشتن اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش مجزا چه می کنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه می کنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنم
چون روز روشن است که فردا چه می کنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف در آنجا چه می کنی
خودبین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده بینا چخ می کنی
پندار ، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی
ما می رویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که می رسیم تو با ما چه می کنی
هر پارگی به همت من می شود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی
در راه خویشتن اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش مجزا چه می کنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه می کنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنم
چون روز روشن است که فردا چه می کنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف در آنجا چه می کنی
خودبین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده بینا چخ می کنی
پندار ، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من ، تو توانا چه می کنی
دزد و قاضی - پروین اعتصامی
دزد و قاضی
برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی : کین خطاکاری چه بود
دزد گفت : از مردم آزاری چه سود
گفت : بدکردار را بد کیفر است
گفت : بدکار از منافق بهتر است
گفت : هان برگوی شغل خویشت
گفت : هستم همچو قاضی راهزن
گفت : آن زرها که بردستی کجاست
گفت : در همیان تلبیس شماست
گفت : آن لعل بدخشانی چه شد
گفت : می دانیم و می دانی چه شد
گفت : پیش کیست آن روشن نگین
گفت : بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا کار توست
مال دزدی جمله در انبار توست
تو قلم بر حکم داور می بری
من ز دیوار و تو از در می بری
حد به گردن داری و حد می زنی
گر یکی باید زدن ، صد می زنی
می زنم من گر ره خلق ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق
می برم من جامه درویش عور
تو ربا و رشوه می گیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل گر یکی ابریق برد
دزد عارف ، دفتر تحقیق برد
دیده های عقل گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من به راه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی کج نکردی راه را
می زدی خود پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش
برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی : کین خطاکاری چه بود
دزد گفت : از مردم آزاری چه سود
گفت : بدکردار را بد کیفر است
گفت : بدکار از منافق بهتر است
گفت : هان برگوی شغل خویشت
گفت : هستم همچو قاضی راهزن
گفت : آن زرها که بردستی کجاست
گفت : در همیان تلبیس شماست
گفت : آن لعل بدخشانی چه شد
گفت : می دانیم و می دانی چه شد
گفت : پیش کیست آن روشن نگین
گفت : بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا کار توست
مال دزدی جمله در انبار توست
تو قلم بر حکم داور می بری
من ز دیوار و تو از در می بری
حد به گردن داری و حد می زنی
گر یکی باید زدن ، صد می زنی
می زنم من گر ره خلق ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق
می برم من جامه درویش عور
تو ربا و رشوه می گیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل گر یکی ابریق برد
دزد عارف ، دفتر تحقیق برد
دیده های عقل گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من به راه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی کج نکردی راه را
می زدی خود پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب ، عیب خود مپوش
بازی زندگی - پروین اعتصامی
عدسی وقت پختن از ماشی
روی پیچید و گفت : این چه کسی است
ماش خندید و گفت : غره مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
هر چه را می پزند خواهد پخت
چه تفاوت که ماش یا عدسی است
جز تو در دیگ هر چه ریخته اند
تو گمان می کنی که خار و خسی است
زحمت من برای مقصودی است
جست و خیز تو بهر ملتمسی است
کارگر هر که هست محترم است
هر کسی در دیار خویش کسی است
فرصت از دست می رود هشدار
عمر چون کاروان بی جرسی است
هر پری را هوای پروازی است
گر پر باز و گر پر مگسی است
جز حقیقت هر آنچه می گوئیم
های هوئی و بازی و هوسی است
چه توان کرد اندرین دریا
دست و پا می زنیم تا نفسی است
نه تو را بر فرار نیروئی است
نه مرا بر خلاص دسترسی است
همه را بار برنهند به پشت
کس نپرسد که فاره یا فرسی است
گر که طاووس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است
روی پیچید و گفت : این چه کسی است
ماش خندید و گفت : غره مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
هر چه را می پزند خواهد پخت
چه تفاوت که ماش یا عدسی است
جز تو در دیگ هر چه ریخته اند
تو گمان می کنی که خار و خسی است
زحمت من برای مقصودی است
جست و خیز تو بهر ملتمسی است
کارگر هر که هست محترم است
هر کسی در دیار خویش کسی است
فرصت از دست می رود هشدار
عمر چون کاروان بی جرسی است
هر پری را هوای پروازی است
گر پر باز و گر پر مگسی است
جز حقیقت هر آنچه می گوئیم
های هوئی و بازی و هوسی است
چه توان کرد اندرین دریا
دست و پا می زنیم تا نفسی است
نه تو را بر فرار نیروئی است
نه مرا بر خلاص دسترسی است
همه را بار برنهند به پشت
کس نپرسد که فاره یا فرسی است
گر که طاووس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است
فلسفه - پروین اعتصامی
نخودی گفت لوبیائی را
کز چه من گردم اینچنین تو دراز
گفت : ما هردو را بباید پخت
چاره ای نیست با زمانه بساز
رمز خلقت به ما نگفت کسی
این حقیقت مپرس ز اهل مجاز
کس بدین رزمگه ندارد راه
کس درین پرده نیست محرم راز
به درازی و گردی من و تو
ننهد قدر چرخ شعبده باز
هر دو روزی دراوفتیم به دیگ
هر دو گردیم جفت سوز و گداز
نتوان بود با فلک گستاخ
نتوان کرد بهر گیتی ناز
سوی مخزن رویم زین مطبخ
سر این کیسه گردد آخر باز
برویم از میان و دم نزنیم
بخروشیم لیک بی آواز
این چه خامی است چون در آخر کار
آتش آمد من و تو را دمساز
گرچه در زحمتیم باز خوشیم
که به ما نیز خلق راست نیاز
دهر بر کار کس نپردازد
هم تو بر کار خویشتن پرداز
چون تن و پیرهن نخواهد ماند
چه پلاس و چه جامه ممتاز
ما کز انجام کار بی خبریم
چه توانیم گفتن از آغاز
کز چه من گردم اینچنین تو دراز
گفت : ما هردو را بباید پخت
چاره ای نیست با زمانه بساز
رمز خلقت به ما نگفت کسی
این حقیقت مپرس ز اهل مجاز
کس بدین رزمگه ندارد راه
کس درین پرده نیست محرم راز
به درازی و گردی من و تو
ننهد قدر چرخ شعبده باز
هر دو روزی دراوفتیم به دیگ
هر دو گردیم جفت سوز و گداز
نتوان بود با فلک گستاخ
نتوان کرد بهر گیتی ناز
سوی مخزن رویم زین مطبخ
سر این کیسه گردد آخر باز
برویم از میان و دم نزنیم
بخروشیم لیک بی آواز
این چه خامی است چون در آخر کار
آتش آمد من و تو را دمساز
گرچه در زحمتیم باز خوشیم
که به ما نیز خلق راست نیاز
دهر بر کار کس نپردازد
هم تو بر کار خویشتن پرداز
چون تن و پیرهن نخواهد ماند
چه پلاس و چه جامه ممتاز
ما کز انجام کار بی خبریم
چه توانیم گفتن از آغاز
نکوهش بیجا - پروین اعتصامی
سیر یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت : از عیب خویش بی خبری
زان ره از خلق عیب می جوئی
گفتن از زشت روئی دگران
نشود باعث نکو روئی
تو گمان می کنی که شاخ گلی
به صف سرو و لاله می روئی
یا که همبوی مشک تاتاری
یا ز ازهار باغ مینوئی
خویشتن بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کوئی
ره ما گر کج است و ناهموار
تو خود این ره چگونه می پوئی
در خود آن به که نیکتر نگری
اول آن به که عیب خود گوئی
ما زبونیم و شوخ جامه و پست
تو چرا شوخ تن نمی شوئی
که تو مسکین چقدر بد بوئی
گفت : از عیب خویش بی خبری
زان ره از خلق عیب می جوئی
گفتن از زشت روئی دگران
نشود باعث نکو روئی
تو گمان می کنی که شاخ گلی
به صف سرو و لاله می روئی
یا که همبوی مشک تاتاری
یا ز ازهار باغ مینوئی
خویشتن بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کوئی
ره ما گر کج است و ناهموار
تو خود این ره چگونه می پوئی
در خود آن به که نیکتر نگری
اول آن به که عیب خود گوئی
ما زبونیم و شوخ جامه و پست
تو چرا شوخ تن نمی شوئی
اشتراک در:
پستها (Atom)