‏نمایش پست‌ها با برچسب خواننده: داریوش اقبالی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواننده: داریوش اقبالی. نمایش همه پست‌ها

عشق

عشق -  اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرندست
عشق خواب یک آهوی روندست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آب اما کشندست
من میمرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرندست
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از لب به دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
*

وطن پرنده پر در خون

 وطن
خواننده: داریوش
شاعر: ایرج جنتی عطائی

 وطن پرنده ی پر در خون

وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیدهی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه میریزند
سحر دوباره بر میخیزند
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی
حرف آخر رستن را
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردم
امروز ما امروز فریاد
فـردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم
با تمامی یارانم گل سرود شکستن را
بگو که به خون میسرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران بگو به ایران

با شما آیندگانم

شعر: ایرج جنتی عطائی

با شما آیندگانم ای جهانسازان خشنود
ای برابرهای فردا قرن ما قرنی چنین بود
قرن زندان ، قرن میله قرن اعدام حقیقت
قرن تن دادن به دارو قرن کشتار شهامت
قرن استعمار خاک و قرن استثمار انسان
قرن تن دادن به دارو دل بردن از دیاران
قرن دلالان خون و قرن همخوانه فروشان
قرن ضحاکان پیرو سلطهء افعی بدوشان
قرن زندان ، قرن میله قرن اعدام حقیقت
قرن تن دادن به دارو قرن کشتار شهامت
*


ایران نگاه کن

ترانه سرا:  منوچهر نامور آزاد

ايران نگاه كن اين جنگل است
كه ناباورانه می رويد بعد از حريقهای پياپی
ايران نگاه كن
جنگل هنوز پر ز تپش ايستاده است
با گيسوان درهم و رنگين
با دستهايی از جوانه و از گل
ايران نگاه كن، نگاه كن، نگاه
ايران نگاه كن دامان پاك جنگل
آنک هزار دانه شكفته
اينک هزار مشت فشرده
من عاشقانه رويش اين نسل تازه را
در واژه واژه ک شعر و ترانم تصوير مک كنم
من مرگ را به ترس
ترس را به خشم
خشم را به عشق سپردم

عشق را كنون با خود ميان دريای جنگل بردم
من در كنار ياران
فرياد با هزاران
ايران نگاه كن، ايران نگاه كن، ايران نگاه كن
*


رهگذار عمر

شاعر: تورج نگهبان
خواننده: داریوش اقبالی

رهگذار عمرسيری در دياری روشن و تاريك

رهگذار عمر راهی بر فضایی دور يا نزديك
كس نمیداند كدامين روز می‌آيد
كس نمي‌داند كدامين روز می‌ميرد
چيست اين افسانه هستی خدايا چيست
پس چرا آگاهی از اين قصه مارا نيست
صحبت از مهر و محبت چيست؟
جاي آن در قلب ما خالی است؟
روزی انسان بنده ی عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی‌پيمود
چيست اين افسانه ی هستي خدايا چيست؟
پس چرا آگاهی از اين قصه ما را نيست؟
كس نمیداند كدامين روز می‌آيد
كس نمی‌داند كدامين روز می‌ميرد
*

 

یاران

شاعر: تورج نگهبان
خواننده: داریوش اقبالی

یاران ز چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
کاین بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
کان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
وآن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ما را بگشودند
اندوه، که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
وآن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند

دردا در گنجینه به ما را بگشودند
اندوه، که بر دوست ره خانه ببستند
*


علی کنکوری - ایرج جنتی عطائی

با چشای بی فروغ
میون راست و دروغ
خودمو گم می کنم
توی این شهر شلوغ
*
پچ پچ آدمکا
بس که تو هم می دوه
دیگه فریاد منو
سایه ام نمی شنوه
*
صدای زنجیر تو گوشم میخونه
که داری از غافله دور می مونی
سرتو خم کن تا درا وا بشن
تا بگی نه! پشت کنکور می مونی
*
من می خوام مثل همه، ساده زندگی کنم
چادر موندنمو، هر جا خواستم بزنم
تو این دریا نمی خوانم، نهنگ کوری باشم
توی این درهای قفل، علی کنکوری باشم
*
صدای زنجیر تو گوشم میخونه
که داری از غافله دور می مونی
سرتو خم کن تا درا وا بشن
تا بگی نه! پشت کنکور می مونی
*
 


خسته ام - اردلان سرفراز

محبس خویشتن منم، از این حصار خسته ام
من همه تن انا الحقم، کجاست  دار، خسته ام

در همه جای این زمین، هم نفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من، به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت، به یادگار خسته ام
از انتظار معجزه، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام، هم از بهار خسته ام
به گردِ خویش گشته ام، سوار این چرخ فلک
بس است تکرار ملال، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم، در این غبار خسته ام
به من تمام می ود، سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته، از این قمار خسته ام
گذشته از جاده ی ما، تهی ترین غبارها
از این غبار بی سوار، از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار، ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار، خسته ام

ای نازنین

 

ای نازنین ای نازنین درآینه ما را ببین 
از شرم این صدچهره ها درآینه افتاده چین 
از تندباد حادثه گفتی که جان دربرده ایم 
اما چه جان دربردنی؟!! دیریست که در خود مرده ایم

ای نازنین ای نازنین درآینه ما را ببین 
از شرم این صدچهره ها درآینه افتاده چین  
اینجا به جز درد و دروغ همخانه ای با ما نبود 
درغربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود 
عشق و شعو و اعتقاد کالای بازار کساد 
سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد 
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت 
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت  
اینجا مرا تنها گذاشت 
*
ای نازنین ای نازنین درآینه ما را ببین 
از شرم این صدچهره ها درآینه افتاده چین 
من با تو گریه کرده ام درسوگ همراهان خویش 
آنانکه عاشق مانده اند در خانه بر بیمان خویش 
ای مثل من در خود اسیر لیلای من با من بمیر 
تنها به یمن مرگ ما این قصه می ماند به جا 
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت 
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت  
اینجا مرا تنها گذاشت

ای نازنین ای نازنین درآینه ما را ببین 
از شرم این صدچهره ها درآینه افتاده چین 
ای مثل من درخود اسیر لیلای من با من بمیر 
تنها به یمن مرگ ما این قصه می ماند به جا  

ای نازنین ای نازنین درآینه ما را ببین 
از شرم این صدچهره ها درآینه افتاده چین

آشفته بازار

آشفته بازار
شاعر: اردلان سرفراز

دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری، نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
بجز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا با تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحل ها ندیدند
به دوش خستگان باری است دنیا
مرا در موج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداری است دنیا
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواری است دنیا
عجب دریای طوفانی است دنیا
عجب یار وفاداری است دنیا

*

آینه

 آینه
شاعر: اردلان سرفراز

رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم!!
رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم 

من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم
بنده خاک خاکِ ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم  

رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم!!
رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم 

دنیا همون بوده و هست حقارت از ما و منه
وگرنه پیشِ کائنات زمین مث یه ارزنه
زمین بزرگ و باز نیست دنیای رمز و راز نیست
به هر طرف رو می کنم راهِ رهایی باز نیست  

دنیا کوچک تر از اونه که ما تصور می کنیم
فقط با یک عکس بزرگ چشمامونو پُر می کنیم
به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم

پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم 

من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم
بنده خاک خاکِ ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم 

رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم!!
رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم 

*

 

اجازه

اجازه
شاعر: اردلان سرفراز

کوهو میذارم رو دوشم

رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم
میارم ماهو تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

دنیا رو کولم می گیرم
روزی صد دفعه می میرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تو اگه می خوای نذارم
هیچ کسی تو رو ببینه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره

چشم ماهو در میارم
یه نبردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم
جای چشم اون میزارم
آفتاب و ورش می دارم
واسه چشمات در میذارم
از چشام آینه می سازم
با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
*

امان از

امان از
شاعر: شهیار قنبری

امان از راه بی‌عابر
امان از شهر بی‌شاعر
امان از روز بی‌روزن

امان از اینهمه رهزن
امان از باد بی‌باده
امان از سرو افتاده
امان از تیغ بی‌دردان

بجای بوسه برگردن
امان از سایه‌ی بی‌سر
بر این درگاه درد ‌آور
امان از ناتمام تو

امان از ناتمام من
امان از شعله آخر
هجوم باد و خاکستـر
که از پروانه‌ی پَرپَر

اجاق شب نشد روشن
امان از روز بی‌رؤیا
امان از شام مرگ‌آوا
امان از جای صد دشنه

میان چین پیـــراهن
ببار ای خوب دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غم‌خانه‌ی بی مِـی

ندارد آب مردافکن
برقصانم غزلبانو
بچرخانم، غزلبانو
میان گفتن و خفتن

میان ماندن و رفتن

*

بالای نی

شاعر: شهیار قنبری
بشنو از نی پای می
بشنــو از بالای نی

وقت از نی کَر شدن
وقت عریان‌تر شدن
گُم شدن، پیدا شدن
بی در و پیکر شدن
رد شو از هر نابلد
در عبور از فصل بد
رو به این بی‌منظره
این غزل‌کُش، این جسد!
این همه بی‌خاطره

این همه بی‌پنجره
خیل خود جلادِ تلخ
این زُلالِ باکِـــره
تار یــار ما به دار

خلوتِ ما، بی‌حصار
مسلخ سبــزینه‌ها
جنگل بی‌برگ و بار

بشنو از نی پای می
بشنــو از بالای نی

بشنو از این زخم جان
بشنو از این، ناگـهان
بشنو از من، بی‌دریغ
در حضـــور غایبـان

رد شو از آوار برگ
رد شو از فصل تگرگ
رد شو از این زمهریر
رد شو از دیوار مرگ

پُر کُن از می، نای نی
بغض سیل‌آسای نی
بشنو از دل‌ضربه‌ها
بشنو از دریای نی

وقتِ از نی، کر شدن
وقتِ عاشق‌تر شدن
گُم شدن، پیدا شدن
وقفِ یکدیگر شدن

بشنو از نی پای می
بشنو از بالای نی

*


  

برادر جان - ایرج جنتی عطائی

 برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
 نمی دونی برادرجان چه غمگینم
 نمی دونی برادرجان
 گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
*
 نمی دونی چه سخته در به در بودن
 مثل توفان همیشه در سفر بودن
 برادر جان نمی دونی
 چه تلخه وارث درد پدر بودن
*
 دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
 دلم تنگه از این روزای بی امید
 از این شبگردی های خسته و مأیوس
 از این تکرار بیهوده دلم تنگه
 همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
*
 دلم خوش نیست غمگینم ، برادرجان
 از این تکرار بی رؤیا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
 همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
*
 به فردا دلخوشم ، شاید که با فردا
 طلوع خوب خوشبختی من باشه
 شب رو با رنج  تنهایی من سر کن
 شاید فردا روز عاشق شدن باشه
*

بوی خوب گندم

بوی خوب گندم  
شاعر: شهیار قنبری
بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من، هرچی میکارم مال تو
اهل طاعونی این قبیله مشرقیم
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله، تن پوش تو از پوست پلنگ 

بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من، هرچی میکارم مال تو 
*

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازۀ تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
*
شهر تو شهر فرنگ، آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا، همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر، تن من ریشۀ سخت
طپش عکس یه برگ، مونده امّا رو درخت
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
*
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خونِ رگِ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست، هرکی که نیست داد میزنم
بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال من
یه وجب خاک مال من، هرچی میکارم مال من
*


به من نگو دوستت دارم

به من نگو دوستت دارم  
مص
طفی جاویدان
حالا که کار تو شده
پُر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده
فرسنگ‌ها دور از خدا
به من نگو دوست دارم
که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم
که باورم نمی‌شه

تو با این چرب زبونی
هی به من دروغ میگی
می‌خواهی گولم بزنی
هی به من دروغ میگی
به من نگو دوست دارم
که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم
که باورم نمی‌شه

تو با دل شکسته‌ام

انقده جفا نکُن
تو اگه دوسم نداری
اینجوری بَد تا نکُن
به من نگو دوست دارم
که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم
که باورم نمی‌شه
*

گلایه - اردلان سرفراز

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده 
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده 
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا 
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده 
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست 
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست 
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم 
هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست 
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست 
گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست 
حوصله ای نیست 
حوصله ای نیست 
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم 
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست 
دیریست که از خانه خرابان جهانم 
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست 
در حسرت دیدار تو آواره ترینم 
هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست 
فاصله ای نیست 
روبروی تو کی ام من به اسیر سر سپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار اینه مرده 
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل 
بین ما پل عذابه ، من خسته پایه ی پل
ای که نزدیکی مثل من ،‌ به من اما خیلی دوری 
خوب نگاه کن تا ببینی ، چهره ی درد و صبوری
کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم 
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از توخسته ام 
ببین که خسته ام ،‌ غرور سنگم اما شکسته ام 
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکسته ام 
تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خسته ام 
ببین که خسته ام تنها غروره عصای دستم 
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم 
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم 
تو سراپا بی خیالی ، من همه تجسم عذابم 
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحمل درد 
تو نفهمیدی چه دردی ، زانوی خستمو تا کرد 
زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم 
این که اسمش زندگی نیست 
جون به لب هام می رسونم 
هیچی جز شعر شکستن ، قصه ی فردای من نیست 
این ترانه ی زواله ، این صدا صدای من نیست 
ببین که خسته ام ، تنها غروره عصای دستم 
کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم 
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از توخسته ام 
ببین که خسته ام ،‌ غرور سنگم اما شکسته ام 
از عذاب با تو بودن یه ستون نیمه جونم 
این که اسمش زندگی نیست 
جون به لب هام می رسونم 
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحمل درد 
تو نفهمیدی چه دردی ،‌ زانوی خستمو تا کرد

*

قلندر - اردلان سرفراز

دربدر همیشگی ،‌ کولی صد ساله منم 
خاک تمام جاده هاس ، جامه ی کهنه ی تنم 
هزار راه رفتم ، هزار زخم خوردم 
تا تو مرا زنده کنی ، هزار بار کرده ام 
شب از سرم گذشته بود 
در شب من شعله زدی 
برای تطهیر تنم 
صاعقه وار آمده ای 
قلندرم ، قلندرم 
گمشده ی دربدرم 
فروتر از خاک زمین 
از آسمان فراترم 
قلندرانه سوختم ، لب از گلایه دوختم 
برهنگی خریدم و خرقه ی تن فروختم 
هوا شدی نفس شدم 
تیشه زدی ، ریشه شدم 
آب شدی ، عطش شدم 
سنگ زدی شیشه شدم 
قلندرم قلندرم 
تهی ز قهر و کین شدم 
برهنه چون زمین شدم 
مرا تو خواستی این چنین 
ببین که این چنین شدم 
سپرده ام تن به زمین 
خون به رگ زمان شدم 
سایه صفت در پی تو 
راهی لامکان شدم 
هیچ شدم تا که شوم 
سایه ی تو وقت سفر 
مرا به خویشتن بخوان 
به باغ ایینه ببر 
قلندرم قلندرم

عشق - اردلان سرفراز

عشق لالایی بارون تو شباس 
نم نم بارون پشت شیشه هاس 
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاس 
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
تو خود عشقی که شوق موندنی 
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره 
تویی که فریاد دردای منی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
دستای تو خورشید و نشون می دن 
چشمای بستمو بیدار می کنن 
صدای بال پرنده رو لبات 
تو گوشام دوباره تکرار می کنن 
زندگی وقتی که بیزاری باشه 
روز و شب هاش همه تکراری باشه 
شاید عشق برای بعضی عاشقا 
لحظه ی بزرگ بیداری باشه 
عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی عزیز با تو بودنه 
آخرین پناه موندن منه 
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی