روز و شب چون غافلی از روز و شب - عطار

فریدالدین عطار نیشابوری 

روز و شب چون غافلی از روز و شب
کی کنی از سر روز و شب طرب؟
روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب
گه کند از پرتوش سایه نهان
گه کند این سایه آن پرتو طلب
صد هزاران محو در اثبات هست
صد هزار اثبات در محو ای عجب
چون تو در اثبات اول مانده ای
مانده ای از ننگ خود سر در کَنَب
تا نمیری و نگردی زنده باز
صد هزاران بار هستی بی ادب
هر که او جایی فرود آید به غیر
هست او را مرد دون همت طلب
چون ز ره باز اوفتادی می شتاب
تا ابد هرگز مزن دم بی طلب
طالب آن باشد که جانش هر نفس
تشنه تر باشد ولیکن بی سبب
نی سبب نه علتش باشد پدید
نه بود از خود نه از غیرش نسب
چون نباشد او صفت چون باشدش؟
خود همه اوست اینت کاری بو العجب
گر تورا باید که این سر پی بری
خویش را از سیل خود سازی سلب
بر کنار گنج ماندی خاک بیز
در میان بحر ماندی خشک لب
چون رطب آمد غرض از استخوان
استخوان تا چند خایی بی رطب؟
هین شراب صرف درکش مردوار
پس دو عالم پرکن از شور وشعب
مست جاویدان شو و فانی بباش
تا شوی جاوید آزاد از تعب
چون تو آزاد آیی از ننگ وجود
راستت این وقت گیرد حکم چپ
از دم آن کس که این می نوش کرد

دوزخ سوزنده را بگرفت تب
همچو عطار این شراب صاف عشق
نوش کن از دست ساقی عرب

*
طرب: شادی، خوشحالی
کَنَب: شاهدانه
می شتاب: شتاب کن
بوالعجب: عجیب و غریب

خاک بیز: کنایه از شخص بسیار باریک بین
سَلَب: پوشش
شعب: گروه
تعب: رنج، گرفتاری
*
 

هیچ نظری موجود نیست: