دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِل آدم بسرشتدند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتر و عِفافِ ملکوت
با من راه نشین بادۀ مستانه زدند
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعۀ کار به نامِ من دیوانه زدند
جنگِ هفتادو دو ملّت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعلۀ او خندد شمع
آتش آنست که در خرمنِ پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رُخِ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
*
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر