هیئت شیخداد یزد
شاعر: شهاب الدین موسوی
مست ملک ری، آرام اسب خسته رم
کرده
قاضی ات زمین خورده، والی ات ستم کرده
فرصت تپیدن نیست جای آرمیدن نیست
مرگ میرسد از راه ای به خود ستم کرده
بیشه ها مه آلود هست رقص آتش و دود است
کی امید بهبود است خاک مرده دم کرده
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
خسته ایم از این جنون جهل مردمان دون
حاشا از این سکوت از بیت عنکبوت
اِنَّ اَوهَنَ البُیُوتِ للَبَیتُ العَنکَبوت
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ای خلیفه ی جوان چه میکنی
کاردها به استخوان رسیده است
خاک بر سر زمین نشسته است
ناله ها به آسمان رسیده است
هوا هوای خستگی، صدای دلشکستگی
چه قدرتی، چه آفتی، چه ناروا خلافتی
به چه قیمتی، شده ای امام مسلمین ، شده ای امیرالمومنین
*
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی، کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
فرق را شکافت، تیغ های زهرتان
سنگ میزند به ماه، آسمان شهرتان
هیچ گل نمی دهد، مشت های قهرتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بدا به تو یزیدِ مست قدرت
بدا به این مقام و رسم و عنوان
بدا به سلطه ای که عالمانش
گشوده دست و بسته چشم وجدان
خدای قهر تو کجا، خدای مهر ما کجا
تو مست جام قدرتی، چه بیعتی چه بدعتی
چه عدالتی؟ به چه علتی؟ شده این روا به نام دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ما به کوفه میرویم، شهر عهد های ناتمام
شهر غربت علی، کوچه های بی سلام
جشن شادی شماست، با خیال خامتان
خطبه های زینبی، زهر شد به کامتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بر لبی که بوسه گاه مصطفی است
چوب خیزران اثر نمی کند
نازم آن سری که جز حدیث عشق
با سر بریده سر نمی کند
اگر که در سلاسلم ز من شکسته تر دلم
تو ای هلال یک شبه شکفته ای مقابلم
به چه حالتی؟ چه ملالتی؟ شده این مرانمود دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی
چنان یزید باید خون گریست
وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
قاضی ات زمین خورده، والی ات ستم کرده
فرصت تپیدن نیست جای آرمیدن نیست
مرگ میرسد از راه ای به خود ستم کرده
بیشه ها مه آلود هست رقص آتش و دود است
کی امید بهبود است خاک مرده دم کرده
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
خسته ایم از این جنون جهل مردمان دون
حاشا از این سکوت از بیت عنکبوت
اِنَّ اَوهَنَ البُیُوتِ للَبَیتُ العَنکَبوت
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ای خلیفه ی جوان چه میکنی
کاردها به استخوان رسیده است
خاک بر سر زمین نشسته است
ناله ها به آسمان رسیده است
هوا هوای خستگی، صدای دلشکستگی
چه قدرتی، چه آفتی، چه ناروا خلافتی
به چه قیمتی، شده ای امام مسلمین ، شده ای امیرالمومنین
*
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی، کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
فرق را شکافت، تیغ های زهرتان
سنگ میزند به ماه، آسمان شهرتان
هیچ گل نمی دهد، مشت های قهرتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بدا به تو یزیدِ مست قدرت
بدا به این مقام و رسم و عنوان
بدا به سلطه ای که عالمانش
گشوده دست و بسته چشم وجدان
خدای قهر تو کجا، خدای مهر ما کجا
تو مست جام قدرتی، چه بیعتی چه بدعتی
چه عدالتی؟ به چه علتی؟ شده این روا به نام دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی چنان یزید
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
ما به کوفه میرویم، شهر عهد های ناتمام
شهر غربت علی، کوچه های بی سلام
جشن شادی شماست، با خیال خامتان
خطبه های زینبی، زهر شد به کامتان
باید خون گریست وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
*
بر لبی که بوسه گاه مصطفی است
چوب خیزران اثر نمی کند
نازم آن سری که جز حدیث عشق
با سر بریده سر نمی کند
اگر که در سلاسلم ز من شکسته تر دلم
تو ای هلال یک شبه شکفته ای مقابلم
به چه حالتی؟ چه ملالتی؟ شده این مرانمود دین
اول حضرات را خریدند، آیات ثقات را خریدند
فتوای شریح را گرفتند، قاضی قضات را خریدند
هم حکم جهاد را نوشتند، هم حج و صلات را خریدند
این شیعه ی بی اصول کافی
کشتند تو را به حد کافی
این کوفی بی اصول کافی
ترسم که از جهل و جنون
تکرار خون شستن به خون
پیراهن یوسف شود
این کهنه پیراهن تو را
اگر امت شود دچار به شبانی
چنان یزید باید خون گریست
وَعَلَى الاْسْلامِ الْسَّلامُ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر