افطار

شعر افطار - رحیم معینی کرمانشاهی

شنیدم بایزید آن عارف حق
چو چشمش باز شد در نورمطلق
ز شهر عاشقی آرام، آرام
غبارآلوده آمد سوی بسطام
چو این بازآمدن مردم شنیدند
به استقبال مرد حق دویدند
به ظاهر سیل جمعیّت روان بود
ولی در پرده بحثِ امتحان بود
تکبُّر چونکه در تقوی نهد پای
مسیمِ امتحان برخیزد از جای
بیابان چون پُر از خلق زمین گشت
خدابین مردِ حقّی، خلق بین گشت
ندا آمد که زیرِ آن قبا کیست
که از آن بایزید اکنون نشان نیست
کجا شد بایزید پاک بازی
که جایش بایزیدِ خاک بازی
چو این بشنید گوشِ مردِ حق جوی
برای این که باز آرد به حق روی
فغان زد گرچه اکنون روزه دارم
لیکن تشنه ای بی اختیارم
بگفتندش که ای در زُهد پادار
زمانی نیست تا هنگامِ افطار
بگفتا دانم این فعلی حرام است
ولی اکنون چُنین حالم به کام است
چو آب آورده شد، گفت این که آب است
علاجِ دردِ من جامی شراب است
شراب آمد، تحّرها فزون شد
دلِ ظاهرپسندان غرقِ خون شد
به لب آورد عارف آتشین آب
وزین کفران نعمت، خلق بی تاب
مریدان را به جوش آمد رگ و پوست
که آیا این همان مردِ خداجوست
در این هنگامه از آن خلقِ دنیا
به یک دَم شد تُهی دامانِ صحرا
مراد آنگه چو برگشت از مُریدش
جهانِ عشق ماند و بایزیدش
ملامتگر اسیرِ قیدِ هستی
ملامت جو رها از خودپرستی
نَفَس را تازه کرد آن تازه خودجو
سر تنهای خود را زد به زانو
که ای « من » در رهم چاهی گشودیپ
ز خالق سوی خلقم ره نمودی

به خودبینی مرا چون می کشانند
همان بهتر سیه رویم بدانند
کسی کو عاشق آدم شدن بود
دمادم در پی خود سوختن بود
زخَلقش خوش نیاید بانگِ تحسین
کسی از خود بُرید و شد خدابین
علی گفتا اگر مردِ خدایی
به گوش ات ناید از پایی صدایی
که از پیرو صدایِ پا شنیدن
همان و شمعِ ره دیگر ندیدن
*

هیچ نظری موجود نیست: