شاعر: شهاب الدین موسوی
عشق آمد و عشق آمد از اين عشق مپرهيز
نور آمد و نور آمد و شور آمد و با شور
از خانه برون آمده آن شاهد مستور
يار آمد و ديار عيار آمد و عيار
از پرده برون تاخته آن گوهر منظور
اين حيدر كرارست يا احمد مختار
اين جام تجلی زده اين نور علی نور
دادند و نهادند ز سر چشمه ی خورشيد
در سينه ي او جوششی از باده ی توحيد
جوشيد و خروشيد و بنوشيد از آن جام
رقصان شد و چرخان شد و طوفان شد و غريد
ساغر زد و تسخر زد و پرپر زد از اين دام
چون صاعقه حق حق زد و چون زلزله پيچيد
هفت آينه حيرت شد و هفتاد و دو خورشيد
هفتاد و دو خون جوش زد و عشق پسنديد
هفتاد و دو خون موج زد از جوش تمنا
هفتاد و دو آيينه سحر غرق تماشا
هفتاد و دو بيخود شده هفتاد و دو لبريز
هفتاد و دو شط حنجره در شعشعه يكريز
اي عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
عشق آمد و عشق آمد از اين عشق بپرهيز
ذرات جهان جمله به جوشند و خروشند
چون چشم به هم نامده گوشند و به هوشند
اعصار و قرون خسته زنجير كه بشتاب
تاريخ برآورده سر از گور كه درياب
دريا به خروش آمد از اين شور شررخيز
طوفان و جنون جامه دريدند كه برخيز
برخيز و ببين آن چه به انسان ز جفا رفت
برخيز كه اين قافله هم راه خطا رفت
رنگ از گل و نور از دل و صدق از همه جا رفت
پرواز به خون خفت، پرستو به عزا رفت
برخيز و ببين آنچه كه ديديم و كشيديم
با نام حسين آينه ي جور يزيديم
برخيز و ببين داعيه داران خلافت
ز آغاز چه گفتند و چه كردند به غايت
اي آينه گردان جهان آينه گردان
ما سلسله بر جان و تويی سلسله جنبان
از تيره ي اين ابر چنان صاعقه باز آی
اي خورده مي وحدت از اين تفرقه باز آی
بنگر شتر كينه ی صفين و جمل را
آن پينه ی پيشانی ياران دغل را
وز چمبر اين بغض فرو خورده فراز آی
سودي ندهد موعظه زين شقشقه باز آی
اين موج خروشان را زنجير ز پا بشكن
*