آن روز که مرکب فلک زین کردند
این بود نصیب ما ز دیوان قضا
ما را چه گنه، قسمت ما این کردند
*
ایام بر آن است که تا بتواند
یک روز مرا به کام دل ننشاند
عهدی دارد فلک که تا گرد جهان
خود می گردد مرا همی گرداند
*
مهستی گنجوی
آن روز که مرکب فلک زین کردند
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش
وحشی بافقی
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ دیوانه ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ، ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
وحشی بافقی
*
آسمون گوشه گوشه ابری بود
دل به چشم کسی نمی بستم
اومد و بی هوا شکستم داد
وسط درس و درد و بیکاری
با دوتا خنده کار دستم داد
*
عشقمون شیشه بود و از بختم
عقل من پاره سنگ بر می داشت
تا که خنجر به قلب من بزنه
ابروهاشُ قشنگ بر می داشت
*
نرخ نازش همیشه بالا بود
شب به شب خنده شُ گرون می کرد
لبِ سرخِ بدونِ ماتیکش
دل بی دست و پامُ خون می کرد
*
واسش از زندگیم می گفتم
واسم از خونه ای که تو رویاش...
بهترین لحظه های عمرم بود
زندگی لابه لای انگشتاش
*
سر آینده بحث می کردیم
سر تقسیم کار فردامون
مثلا جای خونمون با من
مثلا اسم بچه ها با اون
*
هر محالی براش ممکن بود
دل به هرچی محال می دادم
توی فنجون قهوه ی چشماش
مرگم و احتمال میدادم
*
نارفیقای روز بی پولی
وسط کار ما دوتا موندن
وقتی دیدن که آب سربالاس
زیر گوشش ابوعطا خوندن
*
این پسر آس و پاسه ردش کن
چی ازش بت میماسه ردش کن
یا بسوز و بساز تا آخر
یا یه جوری خلاصه ردش کن
*
روز آخر که دیدمش گفتم
مثل معشوقه های قاجاری!
اعتیادم به دیدنت بالاست
چشم های مخدری داری
*
از دلم دل برید و با سردی
خنجر داغشُ به سینه م زد
رفتنش بی هوا شکستم داد
رفتنش بی هوا زمینم زد
*
من به هرلحظه دیدنش معتاد
به هوای رسیدنش معتاد
رفته رفته یواش ترکم کرد
رفت و رفت و یواش ترکم داد
*
هانی ملک زاده
گردون نگری ز قدّ فرسودۀ ماست
جیحون اثری ز اشک پالودۀ ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهودۀ ماست
فردوس دمی ز وقت آسودۀ ماست
*
هر چند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانۀ خاک
نقّاشِ عزل بهر چه آراست مرا
*
28 اردیبهشت بزرگاشت حکیم عمر خیّامِ نیشابوری
*
بیدل
آری، تو آنکه دل طلبد آنی
امّا
افسوس!
دیری ست کان کبوتر خون آلود،
جویای برجِ گمشدۀ جادو،
پرواز کرده است…
*
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
*
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسی سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كس يازی
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحای جوانمردِ من! ای ترسای پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
*
منم من، ميهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پستِ آفرينش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگِ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشتِ در، چون موج می
لرزد
*
تگرگی نيست، مرگی نيست
صدايی گر شنيدی، صحبت سرما و دندان است
*
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گويی كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخیِ بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلی سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
*
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهای بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
*
نمی خواهند پاسخ گفت: نمیخواهند جواب دهند
کسی سر بر نیارد کرد: کسی سرش را بلند نخواهد کرد
لولی: کولی
وام گزاردن: ادا کردن وام، دادن بدهی
گزاردن: اداکردن، بجا آوردن
گذاشتن: قرار دادن چیزی در جایی
تیپا: اردنگی
تیپا خوردن: اُردنگی خوردن، رانده شدن
دَمِ کسی گرم: برای بیان تخسین و خشنودی از سخن یا عمل کسی به کار می رود،
آفرین
دمت گرم: آفرین
*
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
قیمت گل – امیر خسرو دهلوی شاعر قرن هفتم و هشتم هجری
دوبیتی
شاعر: علی بیانی
پر از اندوهم و شادم کند باز
کشد در بند و آزادم کند باز
به طرز دلبری چشمان نازت
خرابم کرده آبادم کند باز
*
شب و ماه و ستاره دشت برچی
گلوی پاره پاره دشت برچی
کتاب و دفتر و میز پر از خون
منم، من، یک هزاره دشت برچی
*
پر از خون در ارزگان پرپرم من
ورق های کدامین دفترم من؟
کسی با خون نوشته یادگاری
گمانم خاطرات هاجرم من
*
تو کاجی از غرورت ترس دارند
چه پنهان از حضورت ترس دارند
هزاره، خار چشم کیستی تو
که اینقدر از شعورت ترس دارند؟
*
دلی در آرزویت می کشیدم
شبی دستی به مویت می کشیدم
اگر نقاش بودم پشت یک میز
خودم را روبرویت می کشیدم
*
مسیر صخره و سنگ است با من
دلی که بی جهت تنگ است با من
خیالی نیست، کابل شاد باشد
غمی که ناشی از جنگ است با من
*
همین که یاد کابل می کند دل
جوانه می زند گُل می کند دل
دل است و هیچ کارش منطقی نیست
کجا منطق تحمّل می کند دل؟
*
دیگر کدام روزنه،
دیگر کدام صبح
خوابِ بلند و تیره ی دریا را
آشفته وعبوس تعبیر می کند؟
من شنییدم از لبِ برگ
از زبانِ سبز
در خوابِ نیم شب که سرودش را
در آب جویبار
بدین گونه شسته بود
در سکوت ای درختِ تناور
آی آیت خجسته ی در خویش زیستن
ما را
حتی امان گریه ندادند
من اوّلین سپیده ی بیدار باغ را
آمیخته به خون طراوت
در خواب برگ های تو دیدم
من اوّلین ترنّم
مرغان صبح را
بیدار روشنایی رویانِ رودبار
در گل افشانی تو شنیدم
دیدند بادها
کان شاخ و برگ های مقدّس
این سال و سالیان
که شبی مرگواره بود
در سایه ی حصار تو پوسید
دیوار
دیوار بی کرانه ی تنهایی
با
دیوار باستانی تردیدهای من
نگذاشت شاخه های تو دیگر
در خنده ی سپیده ببالند
حتی
نگذاشت قمریان پریشان
اینان که مرگِ یک گلِ نرگس را
یک ما پیش تر
آن سان گریستند
در سکوت ساکت تو بنالند
گیرم که بیرون از این حصار کسی نیست
گیرم در آن کرانه نگویند
کاین موج روشنایی مشرق
بر نخل های تشنه ی صحرا
یمن عدن
با آب های ساحل نیلی
از بخشش کدام سپیده ست
امّا من از نگاه آینه
هرچند تیره، تار
شرمنده ام که: آه
در سکوت ای درخت تناور
ای آیت خجسته ی در خویش زیستن
نالیدن و شکفتن
از خویش
در خاکِ خویش ریشه دواندن
ما را
حتی امان گریه ندادند
*