از شروع این جهان مرد از پی زن می دوید
از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد
شروين سليماني
هرگز نرسیدهام من سوخته جان،
روزی به امید
وز بخت سیه ندیدهام، هیچ زمان،
یک روز سفید
قاصد چو نوید وصل با من میگفت،
آهسته بگفت
در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟
این حرف شنید
*
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
می کشد آتش سوزنده دل و جان مرا
این چه عشقی ست که جانم همه در خواهش او ست
دل من بند دلش، وای که دیوانه ی او ست
داد زین دل، دل دیوانه ی مجنون، بیداد
می کند از غم دوری، دمادم فریاد...
وای بر این من بی دل، به تو دل باخته ام
نیستی، وز غم عشقت کفنی ساخته ام
من پر از عشق پر از شعر پر از شور تو ام
بین به یک جرعه ز جام نفست زنده شدم
این هوس نیست، دلم در طلبت بال زده
تیز پروازِ وجودم ز می ات جام زده
این قفس می شکنم بال و پرت خواهم شد
گر بمانی نفسی، هم نفست خواهم شد
شیما شایسته پور