بایاتیلار - 1

عزیزیم دریادا
گه میم قالدی دریادا
آغلادیم گؤز یاشیمدان
دولدو داشدی دریادا
*
دوشوبدو قان آرادا
خسته یوخ ، قان آرادا
اولدوم قفس بلبلو
قالدیم من قنارادا
*
عاشقم سلماسادا
یول گئده ر سلماسادا
پنهان آغلا گؤزلریم
عالمه سالما صدا
*
عزیزیه م قولومدا
قووتیم یوخ قولومدا
گؤر نئجه قارا باختام
بو دا وارمیش یولومدا
*
عزیزیه م بو داغدا
بولبول اوخور بو داغدا
سار گلدی داغا قوندو
هارای چکیر بو داغدا
*
ائل کؤچ ائیلر بو داغا
قوشلار قونماز بوداغا
ائله کی من دؤزورم
هیچ کیم دؤزمه ز بو داغا
*

یا حسین - غفاری اردبیلی

یا حسین دردیمیزین سنده دی درمانی اقا
نا امید ائیله مه سن بیل ننه وین جانی آقا
آند وئرریک سنی گؤزلردن آخان اشک لره
اصغرین لب لری مثلی قورویان مشک لره
نیزه اوسته شهدانین یارالی باشلارینا
محمل اوسته باجیوین قانه باتان ساچلارینا
آند وئرریک سنی اللرده اؤله ن زهرایه
محرمی گؤز قاباغیندا دؤیولن مولایه
ای کرم صاحبی سائل لره احسان ائیله
قره کؤینک لریوین دردینه درمان ائیله
*
اگر اینسان حکیم اولسا ، اسیر روزگار اولماز
بو بئش گون عمره خاطیر ، نفس شومه دستیار اولماز
سلیمانلار گئدیبلر دست خالی قبره دونیادان
نقدیر اولسا اینسانین جلالی ، پایدار اولماز
شکوه و فر جاویدان ، فقط مخصوص سبحان دیر
اجل حکمی گلنده ، هئچ کسه راه فرار اولماز
بو سؤزلر منتسب دیر مکتب شاه ولایتدن
بویوردو ثروت و مکنت دلیل افتخار اولماز
بشرده اولسا حریت ، اؤزون دونیایه سیندیرماز
شرافتمند اولان اینسان ، قالار آج روشوه خوار اولماز
اگر اینسان بیر آز فیکر ائیله سئیدی متن قرآنه
بیلردی هئچ حقیقت پیشه اینسان ظلم کار اولماز
بلای فقر و نکبت دن قاچیرلار قیزلار ائولردن
مساوات اولسا، عدل اولسا ، بو قدری انتحار اولماز
بو بیر امر مسلم دیر ، درآمدلر حلال اولسا
بو قدری کوچه و بازارده بی بند و بار اولماز
گلین آی باشرافتلر ، چکیب تخت دن سالاخ فقری
برابر اولسا اینسانلار ، شرافت داغدار اولماز
گئدیرسن مکه یه هر ایل ، دئییرسن عاشقم حجه ؟
ولی مین حجه گئتسن ، هئچ بیرینده اعتبار اولماز
تبرا ائیله شیطاندان ، سورا گئت حجه ای حاجی
وگرنه مکه ده شیطانه ، شیطان سنگسار اولماز
اگر مین ایل اوروج توتسان ، همان قرآنه آند اولسون
اگر آج یاتسا بیر اینسان ، رضا پروردگار اولماز
*

ایوان مدائن - خاقانی شروانی

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجله‌ی خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان
تا سلسله‌ی ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه‌ی جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان
این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان
پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان
نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته به پی دوران
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی ازین درگه دریوزه‌ی عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان
این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی
این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوک مسیحا دل، دیوانه‌ی عاقل خوان
*
*

پریا - احمد شاملو

يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير
*
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد
*
" - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ "
*
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
" - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
*
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
*
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل
مركب صرصر تك من
آهوي آهن رگ من
*
گردن و ساقش ببينين
باد دماغش ببينين
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن
" - شهر جاي ما شد
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره
***
پريا
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
*
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله
*
آتيش! آتيش! - چه خوبه
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
*
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
*
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون
*
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
" - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون
شما ئين اون پريا
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
*
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود
*
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه
*
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره
*
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه
*
دنياي ما - هي هي هي
عقب آتيش - لي لي لي
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك
*
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه
*
خوب، پرياي قصه
مرغاي شيكسه
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟
*
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
شدن، ستاره نحس شدن
*
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد
*
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن
*
" - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود
*
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين

بالاتر از سیاهی - عمران صلاحی


رنگ سیاه به نقاش گفت : بالاتر از سیاهی رنگی نیست ، همه چیز را سیاه بکش . رنگهای دیگر را روی بوم راه نده .
نقاش گفت :شب را می توانم سیاه بکشم ، اما درخت و گل و آفتاب را چه کار کنم ؟
رنگ سیاه گفت : آنها را هم سیاه بکش. ادم باید یا رومی روم باشد یا زنگی زنگ.
نقاش گفت : من اگر شیر را سیاه بکشم ، خیال می کنند قیر است. آیا به نظر شما صحیح است که مادری توی شیشه شیر بچه اش قیر بریزد ؟
رنگ سیاه گفت : چه اشکالی دارد ، کار نشد ندارد.
نقاش گفت : من چطور می توانم گل مریم را سیاه بکشم؟
رنگ سیاه گفت : از گل فروشی ها یاد بگیر که گل ها را با جوهر به هر رنگی که بخواهند درمی آورند.
نقاش گفت :قشنگی رنگین کمان به رنگارنگ بودن آن است.
رنگ سیاه گفت : کاش می شد از نردبان ماشین آتش نشانی بالا رفت و رنگین کمان را هم رنگ سیاه زد.
نقاش گفت : اگر رنگهای آبی و زرد و قرمز دست همدیگر را بگیرند و با هم نرقصند ، رنگ سفید پیدا نمی شود.
رنگ سیاه گفت : رنگ سفید به چه درد می خورد ، فضایش با فضای من یکی نیست.
نقاش گفت :اگر رنگهای زرد و قرمز با هم دوستانه صحبت نکنند ، رنگ نارنجی به وجود نمی آید.
رنگ سیاه گفت : حرف مرد یکی است.
نقاش گفت : تازه تو خودت هم شخصیت مستقل نداری و از ترکیب رنگهای سرخ و آبی پیدا شدی .
رنگ سیاه گفت: رنگ های سرخ و آبی سگ کی باشند؟
رنگ های سرخ و آبی با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدند و به هم گفتند : عجب بی چشم و روست . بیا برگردیم به جای اول خودمان.رنگ های سرخ و آبی از هم جدا شدند و رنگ سیاه از بین رفت.

گرگ - زنده یاد فریدون مشیری

گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
هر که از گرگش خورد هردم شکست
گر چه انسان می نماید گرگ هست
وآنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی می کنند
آن ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه وانسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

آزادی - زنده یاد فریدون مشیری

پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
کودکی-از شیطنت- بازی کنان،
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وارهد
خشک لب، میگشت و حیران، راه جو
زیر و بالا، بسته هر سو، راه او
روزنی میجست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دیگر
هر چه بر جهد و تکاپو میفزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر ، عزیز

یا مولا دلم تنگ اومده

برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
هرجا که بود دری به شب بربندند
الا در دوست را که شب باز کنند
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا ، زیر سنگ اومده
ای سر تو در سینه هر صاحب راز
پیوسته در رحمت تو بر همه باز
هر کس که به درگاه تو آید به نیاز
محروم ز درگاه تو کی گردد باز
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
غمناکم و از پیش تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم
از درگه همچون تو کریمی
محروم کسی نرفت و من هم نروم
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
گر من گنه روی زمین کردستم
لطف تو امید است که گیرد دستم
گفتی که به روز عرش گیری دستم
عاجزتر از این مخواه که اکنون هستم
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده

ساقی - فیض کاشانی

دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی ز جا شد، چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم برآمد ، چو به زلف تاب دادی
در خرّمی گشودی، چو جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی، چو شراب ناب دادی
همه کس نصیب دارد، ز نشاط و شادی اما
به من غریبِ مسکین، غم بی حساب دادی
ز لب شکر فروشت،دل فیض ها ستانی
نه اجابتم نمودی، نه مرا جواب دادی

آذربایجان - رند تبریزی

در بیان ما را عجم انگاشتند
در نهان همچون خران پنداشتند
ترک ما کردند ترک و گویشش
خاک غفلترا بر آن انباشتند
گرچه ترکان ساختند ایران زمین
پرچم قومی دگر افراشتند
همچو باران بلا نازل شدند
هیچ ظلمی را فرو نگذاشتند
تا که امت را به فرمان در کشند
شیخ قلابی به ما بگماشتند
قلعه بابک چرا ویرانه گشت
خائنین ، تخم خیانت کاشتند
تکه تکه گشت آذربایجان
داغ هجران را به دل بگذاشتند
سروری کردند بر این آب و خاک
هر چه ما کشتیم ، خود برداشتند
قهر کن رندی از این قوم ریا
چونکه جای آشتی نگذاشتند