قارداش - حاجی رضا صراف تبریزی


علی بیرجه آیاق ساخلا
بلاگردانیوام قارداش
دیزیم گلمه ز گلم آردینجا
دایان قوربانیوام قارداش
..
علی هرگز دئییم گئتمه
گئدیب مقصودووا یئتمه
منی ده ناامید ائتمه
دایان قوربانیوام قارداش
..
دوزوم سن سیز قراریم یوخ
الیمده اختیاریم یوخ
غمیم چوخ غمگساریم یوخ
دایان قوربانیوام قارداش
..
عجب سالدین منی گؤزدن
دونرمیش آخر اوز اوزدن
مکدر اولما بو سؤزدن
دایان قوربانیوام قارداش
..
اوچار روحوم فراقیندان
چیخار جان اشتیاقیندان
اؤپوم قوی بیر آیاقیندان
دایان قوربانیوام قارداش
..
باجین بو سرو آزاده
اولوب زولفون تک افتاده
الیندن توت یئتیش داده
دایان قوربانیوام قارداش
..
بو بولبول قالدی گلشن سیز
قالا مشکل دی شیون سیز
قاییتمام خئیمه یه سن سیز
دایان قوربانیوام قارداش
..
سنی ایندی یولا ساللام
یول اوسته منتظر قاللام
وئریب جان دردیوی آللام
دایان قوربانیوام قارداش

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

. شاعر این شعر کیست؟
در اینترنت و در اینجا نیز اسم شاعر حمید رضا رجائی نوشته شده است. حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بیکسی خو میکنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فریاد باش
...
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم پت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می باید چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
...
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
...
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه ورسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گوئی از فرهاد دارد ریشه ام
...
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه
...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
...
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمی که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
**
شعری دیگر از حمیدرضا رجائی
**

شکر خدا - مهدی اخوان ثالث

شکر خدا
از نازی و نازیسم و فاشیست و فاشیسم ونظائر این ایست و ایسم ها نفرت دارم و آنرا نوعی مسخ بشر می دانم ، در مصراع اول از بیت دوم ، می توانید بجای مسخ بشر مثلا مسخ عرب ، یا مسخ عجم نیز بگذارید ، فرق نمی کند عرب و عجم باید ابتدا بشر باشند . این قطعه را با تاثر از ترکتازیهای صدام یزید نازی گفته ام .
...
آتشی نوشیده ام امشب ، که باز
می کند با شعله بازی در رگم
باز خشم و نفرت از مسخ بشر
می دود با ترکتازی در رگم
گر چه نفرت زاید از بیگانگان
خون ، حقیقی و مجازی در رگم
راضیم لیک ار بود خون مغول
نیز یونانی ، موازی در رگم
زانکه دانم خون این فرهنگ و خاک
می فروزد سرفرازی در رگم
صلح کل شو می زند فریاد باز
خون ، چه رومی و چه رازی در رگم
نیست باکم گر بود خون سگی
یا که خوکی و گرازی در رگم
شکر میگویم خدایم را که نیست
خون گند و نحس نازی در رگم
..
برگرفته از کتاب ترا ای کهن بوم و بر

چرا از مرگ می ترسید ؟ - فریدون مشیری

چرا از مرگ میترسید ؟
چرا از مرگ میترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
...
مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریزاست ،
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
...
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟
...
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

باز باران - علی اصغر کوهکن

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید کربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ نیزه ها را
...
باز باران
باصدای گریه های کودکان
از فراز گونه های زرد و عطشان
با گهرهای فراوان
میچکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب این رود پیچان
...
باز باران
باز باران با ترانه
آید از چشمان مردی خسته جان هیهات بر لب
ازعطش درتاب ودر تب
نرم نرمک
می چکد این قطره ها
روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان
مرد محزون
دست پرخون
می فشاند از گلوی نازک شش ماهه
بر لبهای خشک آسمان
...
باز باران
باز هم اینجا عطش ، آتش ، شراره
جسم ها افتاده بی سر
پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و
کودکان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی
وندرین صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر زنانه
پای خسته
دلشکسته
رویرو
بر نیزه ها خورشید تابان
می چکد از نوک سرخ نیزه ها بر خاک سوزان
...
باز باران
باز باران
قطره قطره
می چکد از چوب محمل
خاکهای چادر زینب
به آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری
باز سنگ و باز باران
آری آری
تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
بر فراز خیمه ها
بر گونه ها
بر مشک ساقی
کاش می بارید باران

hoseyn110.blogfa.com منبع وبلاک

آئین و آینه - پروین اعتصامی

وقت سحر به آینه ای گفت شانه ای
کاوخ ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست
ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
خرم کسی که همچو تواش طالعی نکوست
هرگز تو بار زحمت مردم نمی کشی
ما شانه می کشیم به هر جا که تار موست
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر زلف گفتگوست
با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی توست هرآنکس که خوبروست
گفتا هرآنکه عیب کسی در قفا شمرد
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست
در پیش روی خلق به ما جا دهند از آنک
ما را هرآنچه از بد و نیکست روبروست
خاری به طعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هر چه مرا هست رنگ و بوست
چون شانه عیب خلق مکن روبرو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست
زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست
ز انگشت آز دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید نه شایسته رفوست
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه روبروست
آن کیمیا که می طلبی یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت آرزوست
پروین نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده ، کسی را مدار دوست

ای رنجبر - پروین اعتصامی

تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند می ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می دهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک می داند ز هر آلودگی
می کند مردار خواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی
غم مخور ، می تابد امشب ماهتاب ای رنجبر
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هرکه پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر
جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
از تو می بایست کردن اجتناب ای رنجبر
هرچه بنویسند حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر

توانا و ناتوان - پروین اعتصامی

در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی
ما می رویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که می رسیم تو با ما چه می کنی
هر پارگی به همت من می شود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی
در راه خویشتن اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش مجزا چه می کنی
تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه می کنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنم
چون روز روشن است که فردا چه می کنی
جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف در آنجا چه می کنی
خودبین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پیش هزار دیده بینا چخ می کنی
پندار ، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من ، تو توانا چه می کنی

دزد و قاضی - پروین اعتصامی

دزد و قاضی
برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی : کین خطاکاری چه بود
دزد گفت : از مردم آزاری چه سود
گفت : بدکردار را بد کیفر است
گفت : بدکار از منافق بهتر است
گفت : هان برگوی شغل خویشت
گفت : هستم همچو قاضی راهزن
گفت : آن زرها که بردستی کجاست
گفت : در همیان تلبیس شماست
گفت : آن لعل بدخشانی چه شد
گفت : می دانیم و می دانی چه شد
گفت : پیش کیست آن روشن نگین
گفت : بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا کار توست
مال دزدی جمله در انبار توست
تو قلم بر حکم داور می بری
من ز دیوار و تو از در می بری
حد به گردن داری و حد می زنی
گر یکی باید زدن ، صد می زنی
می زنم من گر ره خلق ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق
می برم من جامه درویش عور
تو ربا و رشوه می گیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل گر یکی ابریق برد
دزد عارف ، دفتر تحقیق برد
دیده های عقل گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من به راه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی کج نکردی راه را
می زدی خود پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب ، عیب خود مپوش

بازی زندگی - پروین اعتصامی

عدسی وقت پختن از ماشی
روی پیچید و گفت : این چه کسی است
ماش خندید و گفت : غره مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
هر چه را می پزند خواهد پخت
چه تفاوت که ماش یا عدسی است
جز تو در دیگ هر چه ریخته اند
تو گمان می کنی که خار و خسی است
زحمت من برای مقصودی است
جست و خیز تو بهر ملتمسی است
کارگر هر که هست محترم است
هر کسی در دیار خویش کسی است
فرصت از دست می رود هشدار
عمر چون کاروان بی جرسی است
هر پری را هوای پروازی است
گر پر باز و گر پر مگسی است
جز حقیقت هر آنچه می گوئیم
های هوئی و بازی و هوسی است
چه توان کرد اندرین دریا
دست و پا می زنیم تا نفسی است
نه تو را بر فرار نیروئی است
نه مرا بر خلاص دسترسی است
همه را بار برنهند به پشت
کس نپرسد که فاره یا فرسی است
گر که طاووس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است