می خرم - اشرف حیدری

می خرم
لاله های سرخ و وحشی را، چه آسان می خرم
شاخه ی بشکسته را هم، مفت و ارزان می خرم

باغبانا خسته ام، از بس که تیشه خورده ام
این همه ضربه زدن را،با دل وجان می خرم

قاتل جانم شدی، با هر تبر که می زنی
قاتل جان خودم را،همچو جانان می خرم

بی سرو سامانی ام بین، پر زدم از آشیان
لانه ی مرغ سحر را، قیمت جان می خرم

آشیانم شدخراب، خانه خرابم کردورفت
رهگذر این خانه را، با چشم گریان می خرم

گر چه سقف خانه را، باران غم پر کرده است
یک سبد مهرو محبت، زیر باران می خرم

می فروشم " اشرفا " آن شاخه های پر گلم
عشق و شادی را، به عشق روی جانان می خرم
"دکتراشرف حیدری "

قسم - اصغر عرفان

 قسم
مه من قسم به قلبم،که ز جور توشکسته
به امید وآرزویم،که همه زهم گسسته !
مه من قسم به عشقم،که چو دامن تو پاکست
به دل پر آرزویم ،که زدرد چاک چاکست
مه من قسم به چشمم،به دو چشم اشکبارم
به فغان سینه سوزم،به دو گونه ی نزارم
مه من قسم به روحم،که اسیر غمزه ها شد
به نگاه آتشینم، که دچار عشوه ها شد
مه من فسم به آهم،که چو شعله ییست سوزان
به قلم که مینویسد،غم و درد ورنج دوران
مه من قسم به اشکم،که چو شبنم بهار است
به شکوه عشق ومستی،که همیشه پایدار است
مه من قسم به چشمت،که به رنگ آسمان است
به کمان ابروانت،که چو قد عاشقان است
مه من قسم به مویت،که چو پشت من خمیده
به غزال دیدگانت،که دگر ز من رمیده
مه من قسم به دنیا،به سکوت شامگاهی
به تلا لو ستاره ،به نسیم صبحگاهی
مه من قسم به نغمه، به ترانه های بلبل
به طراوت جوانی،به درختهای پر گل
مه من قسم به باران، به صفای زندگانی
به نوای گرم چوپان، به امید جاودانی
مه من قسم به ژاله،به صدای جویباران
به خزان عمر عاشق،به ترانه های عرفان
مه من قسم به دریا،به سرود زندگانی
به جوانه های ماتم،به کتاب آسمانی
مه من قسم به خشمت،اگرم زخود برانی
زغم تو پیر گردم،به زمان نو جوانی
مه من قسم به هستی،به صفای عشق ومستی
که من عاشق تو هستم،به هرآنچه میپرستی
اصغر عرفان 1342

مادر - آرمان ایزدی

 مادر
شاخهُ سر سبز طوبی ، مادرم
رشحهُ جام اهورا ، مادرم

ای وجودت رشتهُ هستی من
ثدی پاکت اولین مستی من

قلب من ، آرام شبهای منی
عقل من ، پرهیز و پروای منی

ای همه آرامشم لحن خوشت
پندهای بیکران در خامُشَت

آن کسی کو سرنوشتم را سرود
کرده با نجوای تو در دل ورود

ای تمام عمر پشتیبان من
ای اساس سعی و اطمینان من

ابتدای" خلقت از نورم " تویی
شوق جانم در رگم ، شورم تویی

تا سحر بر بسترم ، بیدارَمی
تو شفا بخش تن تب دارَمی

آن خدایی که سرانجامم نوشت
کرده دامان تورا رنگ بهشت

جمله افلاک آفرینت میکنند
هر قدم سهم از نعیمت میکنند

آرمان ایزدی

می خری؟ - آرمان ایزدی

 می خری؟
یک بغل دلدادگی را میفروشم میخری؟
خوابهای بچگی را میفروشم، میخری؟

بعد عمری عاشقی امسال انبارم پر است
حسرت و بیچارگی را میفروشم، میخری؟

گر نوشته بودمش، باری خودش تاریخ بود
سالها آوارگی را میفروشم ، میخری؟

زیر خاکی هم در این مجموعه دارم مشتری
پیری و افتادگی را میفروشم ، میخری؟

بعضی از اقلام این فهرست قیمت دار نیست
مردی و آزادگی را میفروشم ، میخری؟

جنس اعلاء دارم اما حیف تاریخش گذشت
این سراپا سادگی را میفروشم ، میخری؟

یک متاع خوب دارم، کار ایشان ، اصل اصل
مستی و دیوانگی را میفروشم ، میخری؟

عمر رفته، عمر مانده، کلهم هر چی که هست
فله وار این زندگی را میفروشم ، میخری؟

وزن دارم،قافیه دارم، ولیکن جور نیست
یک غزل درماندگی را میفروشم، میخری؟

آرمان ایزدی

کفش هایم کجاست - مهدی فرجی

كفش‌هايم كجاست‌؟ می‌خواهم
بی‌خبر راهی سفر بشوم‌
مدتی بی‌بهار طی بكنم
دو سه پاييز دربدر بشوم‌

خسته‌ام از تو، از خودم‌، از ما
«ما» ضمير بعيدِ زندگی‌ام‌
دو نفر انفجار جمعيت است
پس چه بهتر كه يك نفر بشوم‌

يك نفر در غبار سرگردان‌،
يك نفر مثل برگ در طوفان‌
می‌روم گم شوم برای خودم‌،
كم برای تو درد سر بشوم‌

حرفهای قشنگِ پشت سرم
آرزوهای مادر و پدرم‌
آه خيلی از آن شكسته‌ترم
كه عصای غم پدر بشوم‌

پدرم گفت‌: «دوستت دارم‌،
پس دعا می‌كنم پدر نشوی»
مادرم بيشتر پشيمان كه
از خدا خواست من پسر بشوم‌

داستانی شدم كه پايانش
مثل يك عصر جمعه دلگير است‌
نيستم در حدود حوصله‌ها،
پس چه بهتر كه مختصر بشوم‌

دورها قبر كوچكي دارم
بی‌اتاق و حياط خلوت نيست
گاه‌گاهی سری بزن نگذار
با تو از اين غريبه‌تر بشوم

مهدی فرجی

دلم گرفت - مجید ترکابادی

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت
هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت
هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت
با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...
وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت
بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیابان دلم گرفت
امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت

*
مجید ترکابادی

شعری زیبا از مرتضی خدایگان

من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می کند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است، تبرم درد می کند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟، درد بحران هویت دارم
یک اشاره بدون انگشتم، اثرم درد می کند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هردو می بازیم
پسرم روی دستم افتاده، سپرم درد می کند بدجور
مثل قابیل بی قبیله شدم، بوی گندم گرفته دنیا را
بس که حوّا هوایی اش کرده، پدرم درد می کند بدجور
هرچه کوه بزرگ می بینی، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز، کمرم درد می کند بدجور
تو فقط صبر می کنی تجویز، من فقط صبر می کنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش، جگرم درد می کند بدجور
ستری کن مرا در آغوشت، با دو نخ شعر و یک هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم، که پرم درد می کند بدجور
برسان قرص بوسه اورژانسی، قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئه ای ز لب هایت، که سرم درد می کند بدجور

*
شاعر: مرتضی خدایگان

مرگ انسانیّت - فریدون مشیری

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندانِ آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیّت مرده بود، گر چه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند
آدمیّت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ، آدمیّت بر نگشت
قرنِ ما روزگارِ مرگِ انسانیّت است
سینۀ دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است
صحبت از عیسی و مو سی و محمد نابجاست
قرنِ موسی، چُمبه هااست
روزگارِ مرگِ انسانیّت است
من، که از پژمردن یک شاخه گل، از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس، ازغم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلو است
وندرین ایّام زهرم در پیاله، زهرِ مارم در سبو است
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای!جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن، مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن، یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن، جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشقِ
گفتگو از مرگ انسانیّت است

 

دوبیتی - معینی کرمانشاهی

ای خوش آن لحظه که خون استد و ما سرد شویم
یا به جمع همۀ شیرزنان مرد شویم
ننگ فرهنگ و شرف باختگان کُشت مرا
باده هم نیست که تا بی خبر از درد شویم

گزار - سهراب سپهری

 باز آمدم از چشمۀ خواب، کوزۀ تر در دستم
مرغانی می خواندند، نیلوفر وا می شد، کوزۀ تر بشکستم
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم
*