فاطمه ای دختر رسول گرامی
در خورِ شأنت نه واژه ای نه کلامی
فخر زمانی ز بَدو عالم هستی
نیست فراتر ز حرمت تو مقامی
آینه ای بر جمال حضرت جانان
وز میِ دیدار دوست، مست مدامی
سوره کوثر تُراست شأن و
نزولش
باده ی الفقر فخر را همه جامی
راهروی اسوه بر زنان مسلمان
رایحه ی دین احمدی به مشامی
سجده به پیشت برند خیل
ملایک
بنده ی آن درگهند عارف و عامی
بنده ی درگاه خاندان رسالت
فخر کند شاه عالمش به غلامی
آتش مسکین اگر ثنای تو گوید
هست غرض عرض بندگی و سلامی
*
برای حضرت فاطمه - مهدیه الهی قمشه ای
در تجلیل و ستایش مقام زن - مهدیه الهی قمشه ای
در تجلیل و ستایش مقام زن:مهدیه الهی قمشه ای متخلّص
به "آتش"
فرشته بود و خدا، عشق در میانه نبود
فضای عالم هستی پر از ترانه نبود
سکوت بود و خداوندگار و خلوتِ خویش
ز شورعشق نشانی در این زمانه نبود
فرشتگان خدا خاضعانه در تسبیح
ز تیرِ غمزه دلی را کسی نشانه نبود
مقام حُسن به جا بود و
دلبری می کرد
ولی چه سود که آیینه در میانه نبود
برای جلوه ی آن چهره آفریده
شدی
برای خلق تو زین خوبتر بهانه نبود
تو آفریده شدی ای زن ای
تبلور عشق
که بی فروغِ نگاه تو خانه ، خانه نبود
هزار مشعل خورشید این فروغ
نداشت
اگر چراغ تو روشن در آشیانه نبود
اگر نه آینه بودی به پیش
طلعت دوست
حدیث حُسن و جمالت بدین فسانه نبود
در این مقام نیامد سخن به
سر آتش
که بحرِ پر گهر عشق را کرانه نبود
احمد سهیلی خوانساری
احمد سهیلی خوانساری( تولد 1291 – درگذشت 1373 در تهران ) شاعر، پژوهشگر، عتیقه شناس ،
کتاب شناس، خطاط، خط شناس
*
سنگدل
سنگدلا چرا دگر، جور و جفا نمی
کنی
جور و جفا بکن اگر، مهر و وفا نمی کنی
هر چه غم و بلا رسد، از تو به جان ما
رسد
دور ز جان خستگان، رنج و بلا نمی کنی
ایکه ترش نشسته ای، تیغ چرا نمی
کشی
زخم چرا نمی زنی، قهر چرا نمی کنی
زخم دگر بزن به دل، مرهم اگر نمی
نهی
درد دگر بده اگر، خسته دوا نمی کنی
عهد هرآنچه می کنی، وعده به هرکه می
دهی
عهد ز یاد می بری، وعده وفا نمی کنی
در ره دوست شسته ای، دست اگر ز جان
دلا
جان به لب رسیده را، از چه فدا نمی کنی
ای بت سرو قامتم، منتظر
قیامتم
خیز چرا نشسته ای، فتنه به پا نمی کنی
تیر غمم زدی به جان، تا که به خون
نشانیم
هر چه کنی بکن بتا، زانکه خطا نمی کنی
کیست سهیلی ای صنم، خسته دلی ز درد
و غم
کام دل شکسته ام، از چه روا نمی کنی
*
تنگه - هوشنگ ابتهاج ( ه - الف - سایه )
صبر کن ای دل پر
غصه در این فتنه و شور
گرچه از قصه ی ما می ترکد سنگ صبور
از
جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت
ای
دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور
تو
عجب تنگه ی عابرکشی ای معبر عشق
که
به جز کشته ی عاشق نکند از تو عبور
در
فروبند برین معرکه کآن طبل تهی
گوش
گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور
تیز
برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد
تا
غباری ننشیند به تو از اهل قبور
مرگ
می بارد ازین دایره ی عجز و عزا
شو
به میخانه که آنجا همه سورست و سرور
شعله
ای برکش و برخیز ز خاکستر خویش
زان
که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور
اشک واپسین - هوشنگ ابتهاج ( ه - الف - سایه )
به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حريفان هر يك آوردند از سودای خود سودی
زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم
ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم
به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم
تو رشك آفتابی كی به دست سايه مي آیی
دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم