ای کاش - محسن مردانی



 
ای کاش که حج رفتن ما بهر خدا بود
ای کاش که اخلاص عمل شیوه‌ی ما بود

احرام چو بستیم و، ز تن جامه جدا شد
اندیشه‌ی بد نیز، ز ما کاش جدا بود

هنگام طواف حرم و خانه‌ی کعبه
گاهی نظری کاش سوی خانه خدا بود

از مروه بسی سوی صفا هروله رفتیم
ای کاش به دل نیز کمی صدق و صفا بود

چون در عرفه ذکر و مناجات نمودیم
ای کاش کز آن معرفتی حاصل ما بود

خودخواهی و تزویر به جای شتر و گاو
قربانی ما کاش به صحرای منا بود

ای کاش پس از سنگ به ابلیس زدن‌ها
از وسوسه‌اش نیز دل و دیده رها بود

ای کاش که هر حاجی ما بین همه خلق
از پاکی و تقوای خود انگشت‌نما بود

محسن سخن تلخ چه گویی، فقط ای کاش
گوشی شنوا بهر چنین موعظه‌ها بود

محسن مردانی
15
آبان 1391


چه سود - محسن مردانی



گریه کردن بر حسین و مردم‌آزاری، چه سود
مال ناپاک و ، ز آن خرج عزاداری، چه سود
بر سر و سینه زدن ده روز وگاهی هم دو ماه
بعداز آن رسوایی وجرم وگنه‌کاری، چه سود
غافلی از حال آن همسایه‌ی بی‌سرپرست
بر یتیمان حسین‌ات اشک و غمخواری، چه سود
از حسین آموختی هرگز تو درس زندگی؟
نوحه‌خوانی‌ها به این اشعار تکراری، چه سود
یار مظلومان نبودی هیچ، اکنون بر لبت
«
وای مظلومم حسین»وشیون و زاری، چه سود
کو جوانمردی و انصاف خودت، در این زمان
عاشق و مشتاق  عباس علمداری، چه سود
از دروغین بودن بسیار شعر و روضه‌ها
با خبر هستی به‌روی خود نمی‌آری، چه سود
می‌زنی بر پشت خود زنجیر با آهنگ طبل
گر که زنجیر ریا بر دست و پا داری، چه سود
سوگواری بر شهید کربلا شایسته است
گر نیاموزی ز او کردار و رفتاری، چه سود

محسن مردانی
۲۹ آبان ماه ۱۳۹۱

ریاکاری - محسن مردانی



به مسجد نرفتم ولی در عوض
به زهد و ریا مبتلا نیستم

نبینی تو تسبیح در دست من
که اُجرت شمار دعا نیستم

نخواندم نماز شب، اما به روز
رباخوارِ تاجرنما نیستم

نه عمره ، نه حج رفته‌ام بارها  
که جز مؤمنی بینوا نیستم

نه ندبه، توسل، نه جوشن کبیر
دعاخوان به بانگ رسا نیستم

به دنبال نذری به هر سوی شهر
نگردم، که خوش اشتها نیستم

ندادم به کس خمس مال وزکات
زراندوزِ پر ادعا نیستم

به عنوان نهی از گناهان خلق 
خودم عامل صد خطا نیستم

تظاهر به تقوی ندارم نیاز 
که میخواره زیر عبا نیستم

فزون‌تر مگو، گر به زندان روی
ضمانت گذار شما نیستم

محسن مردانی
چهاردهم بهمن ماه ۱۳۹۰

آتش در دبستان - محسن مردانی

 
کودکان و بخاری نفتی
یک کلاس شلوغ و پُرتعداد 
فاجعه در کمین‌شان آنجا
در دل روستای شین‌آباد 
فقر می‌بارد از در و دیوار
بچه‌ها دلخوشند، اما باز 
چه توان کرد، سهم آنان نیست
بهره‌ور گشتن از منابع گاز 
از درون بخاری معیوب
ناگهان شعله سر برون آورد 
آن کلاس و محیط کوچک را
همچو گودالی از جهنم کرد 
حلقه‌ای زد به دورشان آتش
بی‌ترحم درید پیکرشان 
جامه چسبید بر تن و بر پوست
مقنعه هم به گیسو و سرِشان 
سوختن بود و رنج و ناله و مرگ
آخرین درس دانش‌آموزان 
خط زد آن روز مشقِ دفترشان
خشمگین دستِ آتش سوزان 
باز مثل همیشه این پرسش
که «دراین حادثه مقصر کیست؟  
پاسخش این شده: «قضا و قدر
جرم و تقصیر هیچ شخصی نیست  
باز این ماجرای تلخ و سیاه
جرمش افتاد گردن تقدیر 
زحمتی هم نمی‌دهد به خودش
عذرخواهی کند جناب وزیر 
اینچنین است رسم این کشور
مشکلات و خطا و حادثه‌ها   
سرنوشت و قضا و تقدیر است 
یا که باشد عذاب و خشم خدا
تا که رفتارمان چنین باشد 
حرفمان «ای‌دریغ»و«ای‌کاش» است
وضعمان هم نمی‌شود بهتر 
که همین کاسه و همین آش است
محسن مردانی   
بیست و هفتم آذرماه    1391
از وبلاک یکی بود یکی نبود
*

شام مهتاب - مینا جلالی

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مها سا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تا
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریا
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت  

 به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پایت شکستم
تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

 

بر سر قابقش - نیما یوشیج

بر سر قایقش اندیشه کنان ، قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد"
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه،
دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان ، قایق بان
نا شکیباتر
بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم
ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"
*