چون سبوی تشنه - مهدی اخوان ثالث

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
*
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما - با که باید گفت این ؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
*
جویبار لحظه ها جاری
تهران - تیر 1335
*

کنون بنگر به خوزستان - مهدی اخوان ثالث

کنون بنگر به خوزستان که بینی چونش و چندش
به خون آلوده کارونش ، به بهمنشیر و اروندش
بر او تازان یکی تازی ، به خونریزی و لجبازی
ددی مزدور غرب و شرق ، با صد مکر و ترفندش
ز خونریزی خوش و خندان ، مسلح تا بن دندان
عراق از او چنان زندان ، گرفته عالمی گندش
درختی فاسد و شوم است و بارش بدتر از زقوم
به همت هم توان هم دید از اعماق برکندش
همین رزمنده تو اللهیان ، الله اکبر گوی
به لطف حق توانند از بن و بنیان برآرندش
به چنگ آریم با جنگ و به دست داد بسپاریم
و خواهد دید او از داد فرجام خوشایندش
شهود دادگاه ما شهیدان و یتیمانش
دگر آواره جنگی و جانباز و همانندش
ددک صدام بی دین را، نه دد ، بل عنترک صدام
به روی دار رقصانیم ، با زنجیر و یکچندش
عرب را می کشد نامرد و می گوید عرب خواهم
عجم بگذار و با دین عرب سی نسل پیوندش
اگر رحمی نکرد او بر زن و فرزند و ما مردم
به راه خوی و خونش رفت و حزب لعنت آوندش
تو ای آزاده ایرانی ، شرفمند ، از بنی احرار
به راه لاتزر رو با زن و با اهل فرزندش
خوشا ملک عراق ما، که دارد اشتیاق ما
خوشا دیرین میانرودان ما و اروند و مروندش
امید این لخته خون قلب تو می خواهد بگوید باز
خوشا اقلیم خوزستان و چند و چون دلبندش
*
این شعر را یک سال و اندی پس از شروع جنگ تحمیلی سروده است.
*

عشق جمال جانان دریای آتشین است - عطار نیشابوری


عشق جمال جانان دریای آتشین است
گر عاشقی بسوزی ، زیرا که راهش این است
جایی که شمع رخشان ناگاه برفروزد
پروانه چون نسوزد؟ چون سوختن یقین است
عاشق چو در ره آمد اندر مقام اول
چون سایه ای به خواری افتاد و بر زمین است
چون مدتی برآمد سایه نماند اصلا
کز دور جایگاهی خورشید در کمین است
گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کن
جایی که عشق آمد ، چه جای کفر و دین است؟
چندین هزار رهرو دعوی عشق کردند
بر خاتم طریقت ، منصور چون نگین است
کاریست سخت مشکل کاندر ره طریقت
از هر هزار سالی یک مرد راه بین است
تو مرد ره چه دانی؟ زیرا که مرد ره را
اول قدم در این ره بر چرخ هفتمین است
آن کس که درمعنی زین بحر باز جوید
پیوسته در دو عالم ، جاوید نازنین است
عطار اندرین ره جایی رسید، کانجا
برتر ز جسم و جان دید بيرون ز مهر وکین است
*

ای نفست تاخته در شعر من

ای نفَس ات تاخته در شعر من
اشکِ شبیخون زده بر شعر من

ابر شدی، آمدی این دور و بَر
من به تماشای تو با چشم تر

هُرم نفَس هات، بر آیئنه ام
چون عطش آویخته بر سینه ام

آی...شکیبایی حیران شده
در قلم ام روح تو پنهان شده

چشم مرا باز چرا می بری؟!
پای به زنجیر کجا می بری؟!
.
من که گرفتارترین شاعرم
حرف بزن، حرف، خودم حاضرم

تا که بگویم به خدا سوختم
از تو فقط یک سخن آموختم

عشق، جنون نیست، جنون آور است
راه رسیدن به دل از یک در است

چشم ببندی به سراپای درد
تا که بگویند به تو مرد مرد

سعیدتقی_نیا

*

انسان - معینی کرمانشاهی

در بندها بس بنديان ، انسان به انسان ديده ام
از حكمبر تا حكمران ، حيوان به حيوان ديده ام
در مكر او در فكر اين ، در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان ، شيطان به شيطان ديده ام
ديدى اگر بى خانمان ، از هر تبارى صد جوان
من پيرهاى ناتوان دربان به دربان ديده ام
اى روزگار دل شكن ، هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان ، دندان به دندان ديده ام
از خود رجز خوانى مكن ،تصوير گردانى مكن
من گردن گردنكشان ، رسمان به رسمان ديده ام
شرح ستم بس خوانده ام ، آتش به آتش مانده ام
من اشك چشم كودكان ، دامان به دامان ديده ام
از اين كله تا آن كله فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان ايران به ايران ديده ام
ماتم چه گويم زين وطن كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران ديوان به ديوان ديده ام
چكش به فرق من مزن اى صبر فولادين من
من ضربت پتك زمان ، سندان به سندان ديده ام
*

من نگویم که به درد دل من گوش کنید - معینی کرمانشاهی

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد
بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد
عاشقانرا بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد
خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من
لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد
بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد
غير غم دارو ندارم بجهان چيست مگر؟
رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد
خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه مخدوش كنيد
سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد
عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد

*

قحط سالی دمشق- سعدی شیرازی

چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق 
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
بخوشید سرچشمه‌های قدیم
نماند آب، جز آب چشم یتیم
نبودی به جز آه بیوه زنی
اگر برشدی دودی از روزنی
چو درویش بی برگ دیدم درخت
قوی بازوان سست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورده مردم ملخ
در آن حال پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان پوستی
وگرچه به مکنت قوی حال بود
خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
بغرید بر من که عقلت کجاست؟
چو دانی و پرسی سؤالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید
مشقت به حد نهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان
نه بر می‌رود دود فریاد خوان
بدو گفتم: آخر تو را باک نیست
کشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عالم اندر سفیه
که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
یکی اول از تندرستان منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
منغص بود عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی رنجور سست
چو بینم که درویش مسکین نخورد
به کام اندرم لقمه زهرست و درد
یکی را به زندان بری دوستان
کجا ماندش عیش در بوستان؟
 


ایینه ایله خیاط

سیری در دیوان زنده یاد پروین اعتصامی به زبان ترکی 
سراینده: حسین پسیان
ایینه ایله خیاط

ایینه نین دردی دئشیلدی، دئدی خیاطه بئله
آخشام اولدو نه قدر ایشله یه جک سن، سن هله
گئجه گوندوز ووروسان هئی منی سن، بیزلی ییسن
گونده یوز یول قانادیب، بیر دفعه اوف اوف دئمیسن
قانا باتدیم دئمه دین فلسفه سین یارماغیوی
بویا دین قانه منی، هم ده کی اؤز بارماغیوی
بیر دئمیرسن کی اوزون ساپ منی دالدان قووالیر
بعضی وقت من گئدیرم، ساپ قیریلیر یولدا قالیر
باشیم اوسته گئدیرم، دالدان هئی اوسگوهدو وورور
بزیرم لوت گزیرم، سینه ده قلبیم توتولور
درزی حیرصلندی دئدی تعریف ائدیرسن اؤزونو
خالق بیر جوت گؤزونن یاخشی گؤرور دار گؤزونو
سنلی منلی نه قدر یاخشی دی بیر لحظه گئدک
داغیلان قلب لره هیممت ائدیب روفه ائدک
چاغیراق پئسیان ایر تیکمه لی واردیر اوره یین
تیکک اما ائله بیل گؤیده قیریلدیر اله یین
*
منبع: مجلۀ آفتاب آذربایجان
*

خاطرات کودکی - رضا علی پور

من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی
این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !

قصّهٔ افتادنٍ دندانٍ شیری از هُما
لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !

قصّهٔ گاوٍ حسن ، دارا و سارا و امین
روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !

تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !
بر سرٍ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !

چای والفجر و سماور نفتیٍ کُنجِ اتاق
مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی !

سکّه ها و پول هایم ، ثروتٍ آن دوره ام
جمع می شد اندک اندک در درونٍ قُلّکی !

داستانٍ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ !
در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک لَکی !

هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش !
یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی !

هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخٍ ما
پر ز آژیرٍ خطر با حمله های موشکی !

آرزوها کوچک ، امّا ، در نگاهٍ ما بزرگ
آرزویم بوده من هم جبهه باشم اندکی !

تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا
کاش می رفتم به آن دورانٍ خوبم ، دزدکی !

یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من
من به یاد و خاطراتت زنده ام ، ای کودکی !

دفتر‌ٍ مشقٍ دبستانم ببین
پر ز مُهرٍ آفرین ،‌ صد آفرین !

راستی ما شعرٍ باران داشتیم !
توی‌جنگلهای گیلان داشتیم !

گردشٍ یک روزٍ دیرین داشتیم !
شعرٍ زیبایی ز گلچین داشتیم !

راستی آن دفترٍ کاهی کجاست ؟!
عکس حوض آبٍ پُر ماهی کجاست ؟!

باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟!
در حوادث جامه از تن کنده اند ؟!

کاش حالا ‌خاله کوکب زنده بود !
عطرٍ نانش خانه را آکنده بود !

ای معلّم خاطر و یادت به خیر
یادٍ درسٍ آب بابایت به خیر !

شمعٍ نور افشانٍ ‌یادٍ کودکان!
نامتان در لوحٍ جان شد جاودان !

هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان !
‌ کامیابی گرمیٍ آغوشتان !

هم کلاسی های سالٍ کودکم
دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم !

باز از دل می کنم یادٍ شما
یادٍ قلبٍ سادهٔ شادٍ شما

باز باید یادٍ یک دیگر کنیم
تا به یادی ، شاد ، يکدیگر‌ کنیم

آدمی سر زنده از یاد است ، یاد !
رمزٍ عمرٍ آدمیزاد است یاد !
*
منبع : صفحه فیس بوک رضا علی پور



کهلیک

کهلیین دیمدیی قان
دیلی قان دیمدیی قان
آغا دینسه سؤز اولماز
نؤکرین دیندیی قان
*