گل یخ - نادر نادرپور


گل و بوته های آتش ، همه رنگ خون گرفته
شب پر ستاره ی من ، عطش جنون گرفته
بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را
که در بهار مرده ست و ، خزان سکون گرفته
*
تن من درخت تر بود و پر از شکوفه ی خون
تب تند عشق سوزاند و تکاند برگ و بارش
عطشی شکفت در او که مکید سبزی اش را
ز شرار بادها سوخت شکوفه ی بهارش
*
چه کنم ، بهار مرده ست و دمیده سوز سرما
گل یخ ، چو شبنم صبح ، چکیده بر تن من
تو بیا تو ، ای که چون جام شراب می درخشی
تو بسوز ، ای تب ظهر بهار ! خرمن من
*

شعر انگور - نادر نادرپور


چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک
اشک باغبان پیر رنجور است
که شب ها راه پیموده
همه شب تا سحر بیدار بوده
تاک ها را آب داده
پشت را چون چفته های مو دو تا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این خون است
خون باغبان پیر رنجور است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم
و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه آن مستی است
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید
از خون دلم مستید
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است
دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است
مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش
*

ای زمین ، ای گور ، ای مادر - نادر نادرپور


پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد
روح چل سالگی من بود
روحی آشفته تر از سایه ی صدها برگ
و پرکنده تر از لرزه ی صدها موج
روحی آماده ی مردن بود
پیرمردی که سر تیز عصای او
صلح آن چشمه ی خندان را پیوسته به هم می زد
روح من بود که در پشت درختان خزان دیده قدم میزد
آه می دانم
دیگر این روح ، از آن پنجره ی روشن رؤیاها
آسمان را نتواند دید
به درختان و به خورشید ، نگاهی نتواند بست
دیگر احساس غریب او
در سحرگاه پس از باران
عطر نمناک چمن را نتواند نفسی بویید
دلش از وحشت شب های کهولت نتواند رست
دیگر او پیر است
پیری اش تیره و دلگیر است
پیری اش تیره اتاقی است کز آن روزنه ای رو به خیابان نیست
نه خیابان ، نه بیابان نیست
آه ، می دانم
دیگر آن عشق که در صبح جوانبختی
پنجه بر پنجره ی کلبه ی او می سود
روی ازین روح نگونبخت نهان کرده ست
روی رغبت به حریفان جوان کرده ست
دیگر او پیر است
پیری اش تیره و دلگیر است
دیگرش چهذه بدانگونه که باید نیست
گر شبی اینه در مخمل خوابیده ی زلفان سیاه او
تار تنهای سپیدی را دزدانه نشان می داد
دیگر امروز ، در ابریشم پوسیده ی موهای سپید او
تار تنهای سیاهی نتواند یافت
آفتاب اینجا ، جز بر شب برفی نتواند تافت
آه ، می دانم
زیر این برف پریشان غم آلود کهنسالی
زیر این توده ی خاکستر سنگین فراموشی
اخگری چند به جا مانده ز دوران سبکبالی
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که پس پرده ی نارنجی ، باران چون دم اسب فرو می ریخت
و ، زنی کودک گریان را در بارش گیسوی نوازشگر خود می شست
و نگاه گم کودک را در چشم پدر می جست
اخگری چند به جا مانده از آن ایام
که در آن سوی اتاق اینه ی کوچک دیواری
جنبش دائم گهواره و پیشانی مادر را
منعکس می کرد
و در آن گوشه ی رف ، ساعت شماطه
عقربک های درازش را
پیش و پس می کرد
و زن دهفان با دست حنا بسته
صبح را از سر پستان ورم کرده ی گاوانش می دوشید
و پدر آن را در برگ گل زنبق می نوشید
نور در جام برنجین طنین افکن می جوشید
و به خورشید ،‌ شتک می کرد
و پس از غلغل جوشان سماورها
استکان های کمر تنگ طلایی لب
چای را با نفس صبح ، خنک می کرد
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که در ایوان حیاطش دل فانوس کهن می سوخت
و در آتشدان ، رؤیای بهار گذران می مرد
گل یخ ، عطر غریبانه ی غمگین غروبش را
تا سراپرده ی رنگین سحر می برد
و سحر ، چشم به تاریکی ان روح جوان می دوخت
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که دلش از وزش عطری می لرزید
و تنش از تپش قلبی پر می شد
و لبش با مدد بوسه
دم به دم ترجمه می کرد زبانش را
اخگری چند به جا مانده از آن ایام
که در او خشم جگر سوز نفس می زد
نفسش حق بود
نعره اش در همه آفاق ، صدا می کرد
و نهیب غضبش ، جار شبستان خدایی را
خرد می کرد و فرو می ریخت
و سرانگشتش ، گلمیخ زراندوده ی عصیان را
در دل خام ترین پرتو فیروزه ای صبح ، فرو می کوفت
و حقیقت را از بند رها می کرد
آه ، دیری است که در خاطر ویران پر آشوبش
دیگر از این همه ، جز یادی
گنگ و پیچان و گریزان و پریشان نتواند یافت
در شبستان غمش ، نور نشاطی نتواند تافت
گاه ، راهی به فراموشی می جوید
از سر حسرت می گرید و می گوید
آه ای پیری ، ای موسم فرزانگی و تسلیم
آه ، ای پیری ، ای دوره ی تدبیر و خردمندی
ای فراموشی ، ای مایه ی خاموشی و خرسندی
این همه یاد پریشان را از خاطر من بردار
ای زمین ، ای گور ، ای مادر
کی در آغوش تو خواهم خفت ؟
نوبتم را به کسی مسپار
نوبتم را به کسی مسپار
آه ، می بینی ؟
پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد
پیرمردی که سر تیز عصای او
صلح آن چشمه ی حندان را پیوسته به هم میزد
روح چل سالگی من بود
روحی آشفته تر از سایه ی صدها برگ
و پرکنده تر از لرزه ی صدها موج
روحی آماده ی مردن بود
*

نیزه ای در هوا - نادر نادرپور


از آسمان آبی چتری نساختم 
تا در شب زمین
از ازدحام باران ، بیرون کشد مرا
روحم همیشه چون تن کودک برهنه است
سهمی که از تولد بردم ، برهنگی است
وین مرده ریگ عشق
مجنون صفت به خلوت هامون کشد مرا
از بیم نیستی سخن آغاز می کنم
کاهم که در برابر آتش نشسته ام
خاکم که گردباد به گردون کشد مرا
ای رهروی که سر به گریبان کشیده ای
ای رهرو غریب
فریاد من برنده تر از نیزه در هواست
هشدار تا ز پرده ی گوش تو نگذرد
بگذار تا بیفتد و در خون کشد مرا
*

هارا قاچسین انسان - شهریار

جانا گلمیشیک بیز بو جانان الیندن
که انس امان تاپدی نه جان الیندن
مسلمانه باخ ، دین و ایمان قان آغلیر
بو دین سیز ، ایمان سیز مسلمان الیندن
بو شیطاندی ، بیز آدمی گؤیده توولار
قاچا بیلمز آدم بو شیطان الیندن
آلار اول ایمانی ، سوندان دا جانی
نه ایمان قالار دیبده نه جان الیندن
قاریشقا کیمی دئو نزادی قیمیلدیر
که خاتم چیخیب دیر سلیمان الیندن
بادمجان چوخی بازیلاردا کوچوکلر
دا ترپشمک اولماز بادمجان الیندن
خوروز تک بیزی دنله ییب قورتاریبدیر
چینه قالماییب نو چینکدان الیندن
پناه اولسا بیز خلقه کافر ، قوی اولسون
سیخینتی دوشه ک کفره ، ایمان الیندن
گئدیب چؤلده کی حیوانا یالوارایدیق
که گلسین ، بیزی آلسین انسان الیندن
ائله تورشادیب ایرانین عیرانین کی
گؤزللر گؤزی یاشدی ایران الیندن
سالیب دیر اله ، سانکی موسا عصاسین
قاچیر اژدها لر ، بو ثعبان الیندن
نه سلطانلار اولموش الینده اویونجاق
نه گلسین اویونجاقلی سلطان الیندن
بئش اوچ باش بیله ن ده قالیرسا ، اوشاق تک
قاچیب گیزله نیب لر ، بو خورتان الیندن
ائویم زندانیم ، ماموروم اؤز ایچیمده
هارا قاچسین انسان بو زندان الیندن ؟
بیز انسان اولاق ، یا کی حیوان ، اما یوخ
نه انسان قوتارمیش ، نه حیوان الیندن
نه دئولر کی قیطانلا زنجیرله نیب لر
قنف لر قیریلمیش بو قیطان الیندن
سالیب خلقی درمان آدیلان نه درده
که درد اغلاییر بئیله درمان الیندن
دو بیگ خان یازیقلار نه انسانیمیشلار
عبث آغلیاردیق او بیگ خان الیندن
وئرردیک قدیم دیوانا عرضه ، ایندی
کیمه عرضه وئرمک بو دیوان الیندن
نه طوفانه راس گلمیشیک بیز ، مگر نوح
گله قورتارا خلقی طوفان الیندن
*

طاووس - معینی کرمانشاهی

در کنار گلبنی خوش رنگ و بو طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود مستانه زد چرخی فریبا
از غرورش هر چه من گویم یک از صدها نگفتم
نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
تاج رنگینی به سر داشت
خرمنی گل جای پر داشت
در میان سبزه هر سو
بی خبر از خود گذر داشت
هر زمان بر خود نظر بودش سراپا
نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا
بی خبر از کار دنیا
من که خود مفتون هر نقش و جمالم
هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بدم گرم تماشا
چو شد ز شور او ، فزون غرور او
پای زشتش شد هویدا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
چو غنچه بسته شد
پرش شکسته شد
تا بدید آن زشتی پا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
من همان طاووس مستم
چتر خود نشگاده بستم
یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغا
سینه ای بی کینه دارم
قلب چون آئینه دارم
گنج شعر و شور و حالم
این همه نقدینه دارم
جلوه آن مرغ شیدا ، گفته جان پرور من
پای آن طاووس زیبا ، این دل بی دلبر من
*

دو بیتی هائی از کارو

شبی کو را به گردش برده بودم
به سرحد جنون می خورده بودم
ز ترس مرگ من مرد و ندانست
من از روز تولد مرده بودم
*
گفتم که ای غزال چرا ناز می کنی؟
هر دم نوای مختلفی ساز می کنی
گفت : به درب خانه ات ار کس نکوفت مشت
روی سکوت محض تو در باز می کنی؟
*
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ
لرزید دلش ، شکست و نالید که آه
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ؟
*
من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
آثار شب زفاف کامی است پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
*
گفتم که چیست فرق میان شراب و آب
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا که آب خنده عشق است در سرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب
*

ابوسعید ابو الخیر

دیشب ز پی گلاب می گردیدم
در طرف چمن
پژمرده گلی میان گلها دیدم
افسرده چو من
گفتم که چه کردی که چنین می سوزی؟
ای یار عزیز
گفتا که دمی در این چمن خندیدم
پس وای به من
*

دوبیتی - اثیرالدین اخسکینی

من بودم و دوش یار سیمین تن من
جمعی ز نشاط و عیش پیرامن من
آنها همه صبحدم پراکنده شدند
جز خون جگر که ماند بر دامن من
*
ایزد دلکی مهر فزایت بدهاد
زین بی نظری به این گدایت بدهاد
خوبی و خوشی و دلفریبی و جمال
داری همه ، جز وفا ، خدایت بدهاد
*
بر ما رقم خداپرستی همه هست
ناکامی و عشق و تنگدستی همه هست
با این همه در میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست
*
سوزیست مرا در دل ، دانی که چه سان سوزی ؟
سوزی که وجود من ، بر باد دهد روزی
چون شاخه بر آتش ، می سوزم و می نالم
دیده قدح اشکی ، دل مجمر پر سوزی
*

می خندم - میرزاده عشقی

من که خندم ، نه بر اوضاع کنون می خندم
من برین گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده ، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم ، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم