بی خانه - میرزاده عشقی

امان از خویش را بی خانه دیدن
خود اندر خانه بیگانه دیدن
سپس بیگانه بی خانمان را
به جای خویش صاحبخانه دیدن
*

جمهوری سوار - میرزاده عشقی

جمهوری سوار
هست در اطراف کردستان دهی
خاندان چند کرد ابلهی
قاسم آباد است آن ویرانه ده
این حکایت اندر آن واقع شده
کدخدایی بود کاکا عابدین
سرپرست مردم آن سرزمین
خمره ای را پر ز شیره داشته
از برای خود ذخیره داشته
مرد دزدی ناقلا "یاسی" بنام
اهل ده در زحمت از او صبح و شام
بود همسایه بر آن ، کاکای راز
وای از بهمسایه ی ناسازگار
عابدین هرگه که می گشتی برون
"یاسی" اندر خانه میرفتی درون
نزد خم شیره ، بگرفتی مکان
هم از آن شیرین ، همیکردی دهان
این عمل تکرار هی میگشته است
شیره هم رو بر کمی میهشته است
تا که روزی ، کدخدای دهکده
دید از مقدار شیره کم شده
لاجرم اطراف خم را کرد سیر
دید پای خمره جای پای غیر
پس همه جا ، جای پاها را بدید
تا بدرب خانه ی "یاسی" رسید
بانگ زد ای یاسی ! از خانه درا
اینقدر همسایه آزاری چرا ؟
دزد شیره ، یاسی نیرنگ باز
کرد گردن را ز لای در دراز
گفت او را این چنین کاکا سخن :
"تو چه حق داری خوری از رزق من"
شیره ی من ، از بهر خود پرورده ام
خواست تا گوید که من کی کرده ام
عابدین گفتش : " نظر کن بر زمین
جای های پای های خود ببین"
دید یاسی ، موقع انکار نیست
چاره ای جز عرض استغفار نیست
"گفت : من کردم ولی ، کاکا ببخش
بنده را بر حضرت مولا ببخش"
بار دیگر ، گر که کردم این چنین
کن برونم یکسر از این سرزمین
از ترحم عابدین صاف دل
جرم او ببخشید و یاسی شد خجل
چونکه از این گفتگو چندی گذشت
نفس اماره ، به یاسی چیره گشت
باز میل شیره کرد آن نابکار
اشتها برد از کفش ، صبر و قرار
دید بسته عهد ، او با عابدین
که ندزدد شیره اش را بعد از این
فکر بسیاری نمود ، آن نابکار
تا در این بابت ، برد حیله بکار
رفت بر پشت خری شد جایگزین
راند خر را در سرای عابدین
دست خود را در درون خم ببرد
تا دلش میخواست از آن شیره خورد
کار خود را کرد ، چون بر پشت خر
با همان خر ، آمد از خانه بدر
باز دید اوضاع خم ، بر هم شده
همچنین از شیره ی خم کم شده
پای خم را کرد با دقت نظر
دید پای خمره ، جای پای خر!
اندرون خمره هم ، سر برد و دید
هست جای پنجه ی یاسی پدید
سخت در حیرت ، فرو شد عابدین
هم ز خر بد دل ، هم از یاسی ظنین
پیش خود میگفت این و می گریست
ای خدا اینکار ، آخر کار کیست ؟
گر که خر کردست خر را نیست دست
یاسی ار کردست ، یاسی بی سم است
زد دودستی بر سر ، آخر عابدین
وز تعجب بانگ بر زد اینچنین!
چنگ چنگ یاسی و پا پای خر
من که از این کار ، سر نارم بدر!

این حکایت زین سبب کردم بیان
تا شوند آگاه انبای مان
گر بخواهد آدمی ، پی گم کند
پای های خویشتن را سم کند
هر که اندر خانه دارد شیره ای
همچو یاسی دارد ، او همسایه ای
آنکه دائم ، کار یاسی می کند
وز طریق دیپلماسی می کند
ملک ما را ، خوردنی فهمیده است
بر سر ما شیره ها ، مالیده است!
او گمان دارد که ایران بردنی است
همچو شیره سرزمینی خوردنی است
دید هر چه مستقیما می کند
ملت آن را زود ، بر هم می زند
مردمان از نام او ، رم می کنند
مقصدش را زود بر هم می زنند
گفت آن به تا برآید کام من
از رهی ، کآنجا نباشد نام من
اندرین ره ، مدتی اندیشه کرد
تا که آخر کار یاسی پیشه کرد
گفت جمهوری ، بیارم در میان
خر شوند از رویتش ایرانیان
گر نگردد مانع من روزگار
می شوم بر گروه ی آن ها سوار
فرق جمعی ، شیره مالی می کنم
خمره را از شیره ، خالی می کنم
نقش جمهوری ، بپای خر ببست
محرمانه زد به خم شیره دشت
ناگهان ، ایرانیان هوشیار
هم ز خر بدبین و هم از خر سوار
های هو کردند کاین جمهوری است
در قواره از چه او یغفوری است؟
این چه بیرق های سرخ و آبی است
مردم ، این جمهوری قلابی است
ناگهان ملت ، بنای هو گذاشت
کره خر رم کرد ، پا بر دو گذاشت
نه بزر قصدش ادا شد نه بزور
شیره باقی ماند ، یارو گشت بور

الهی بمیری - هما میرافشار

الهی بمیری
الهی بمیری

که دیگر بدونم کجایی
بدونم ز عالم جدایی
الهی بمیری
نخنده به چشمت نگاهی
نمونه نگاهت به راهی
نگیری تو جامی ز هر دستی
ننوشی می از دست هر مستی
تا نمونه درون دل دگر هوسی
تا نریزه به پایت سرشک کسی
تا نبینی دگر گریه های مرا
تا ندونه کسی ماجرای مرا
الهی بمیری
این منم که هرگز نمیبرم
از دلم خیال تو را دگر
کی دهم غمت را به عالمی
این منم که دیوونه ی توام
با دلی که رسوای عالمه
خون و تار و پودش پر از غمه
الهی بمیری

 

دارا جهان ندارد - سیمین بهبهانی

دارا جهان ندارد

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره‌ای در، هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گُرزِ گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده‌رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی‌ها، بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی، شهنامه‌ای سُراید
شاید که شاعر ما، دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو  وطن نیز، نام و نشان ندارد
*

 

درس تاریخ - سیمین بهبهانی

درس تاریخ
دخترم تاریخ را تکرارکرد
قصّۀ ساسانیان را بازگفت
تا بخاطر بسپرد آن قصّه را
چون به پایان آمد، از آغازگفت
*

بر زبانش همچو طوطی می گذشت
آنچه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیربابکان
قصّۀ نوشیروان و داد او
*

قصّه ای از آن شکوه و فرّ وکام
کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوه اش
مهر و مه در چشم دشمن تیره شد
*

تا بدانجا کز گذشت روزگار
داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد
خوشه های زرنشان بر باد رفت
*

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست
بر کلامش لرزهٔ اندوه ریخت
تا نبینم در نگاهش یاس را
دیده اش از دیده من می گریخت
*

گفت: دیدی با زبان پاک ما
کینه توزی های آن تازی چه کرد؟
گفتمش: فردوسی پاکیزه رای
دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟
*

گفت: دیدی پتک شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شکست؟
گفتم: اما اشک خاقانی چو لعل
تاج شد بر تارک ایوان نشست
*

گفت: دیدی دست خصم تیره رای
جلوه را از نامۀ «تنسر» گرفت؟
گفتم: اما دفتر ما زیب و رنگ
از هزاران «تنسر» دیگر گرفت
*

گفت: از پرویز، جز افسانه ای
نیست باقی زان طلایی بوستان
گفتمش: با سعدی شیرین سخن
رو به سوی بوستان بادوستان
*

گفت: از چنگ نکیسا نغمه ای
از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟
گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها
سر دهد در گوش پندارت سروش
*

گفت: دیدی زیر تیغ دشمنان
رونق فرش بهارستان نماند؟
گفتمش: اما ز جامی یاد کن
کز سخن گل در بهارستان فشاند
*

گفت: در بنیان استغنای ما
آتشی فرهنگ سوز انگیختند
گفتم: اما سالها بگذشت وباز
دست در دامان ما آویختند
*

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
زادگاه گوهرش دریای ماست
در جهان، ماهی اگر تابنده شد
آفتابش بو علی سینای ماست
*

زیستن در خون ما آمیزه بود
نیستی را روح ما هرگز ندید
ققنسی گر سوخت، ازخاکسترش
ققنسی پر شورتر آمد پدید
*

جسم ما کوه است، کوهی استوار
کوه را اندیشه از کولاک نیست
روح ما دریاست،دریایی عظیم
هیچ دریا را ز طوفان باک نیست
*

آن همه سیلاب های خانه کَن
سوی دریا آمد و آرام شد
هر که در سر پخت سودایی زنام
پیش ما نام آوران گمنام شد
*

 

 

  

بایاتی لار - 2

عزیزیم دامی دا وار
دام اوسته دامی دا وار
کیش لیک آیری سؤز دو
بوغ سه ققل هامی دا وار
*
عزیزیم دره بیللم
قیزیل گول دره بیللم
منیم اصلیم باغباندی
باغدا گول دره بیللم
*
عزیزیم داغا گللم
باغچایا باغا گللم
قیش گونو وعده وئرسم
قار یاغا - یاغا گللم
*
عزیزیم باغدا دارا
آش زولفون باغدا دارا
بلبلو گول دن اؤترو
چکیبلر باغدا دارا
*
عزیزیم گولشن اولماز
بیر گولنن گولشن اولماز
دوست دوست دان اینجی سه ده
اینجییر دوشمن اولماز
*
عزیزینم جان مندن
اورک مندن قان مندن
اوخووی آت دایانما
نشان مندن جان مندن
*
عزیزینم یوز یول وار
یوز دره وار یوز یول وار
اؤزو بیلدیگین ائیلر
سن بو فلکه مین یالوار
*

گفتا که می بوسم تو را - سیمین بهبهانی

گفتا که می بوسم تو را

گفتا که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می، گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در، آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران، باری مدارا می کنم 

گفتا که پیوند تو را، با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این، من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود، روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم

مرحوم سنبل بنیادی



دو عکس از مرحوم سنبل بنیادی اولین زن معلم در شهرستان ماکو

معلم

معلم

آئینهً اندیشه نمایی تو معلم
بخشنده ترین بعد ِ خدایی تو معلم

در رهگذر ِ شب زدگان مشعل ِ نوری
بر گمشدگان ً راهنمایی تو معلم

از طایفهً علمی و از مردم ِ ایثار
افرشتهً بی چون وچرایی تو معلم

بر لوح ِ سخن سنجی ِ تو حرف ِ کجی نیست
عاری ز ِ کژی ها و خطایی تو معلم

ما کودک ِ کم تجربهً طالب ِ علمیم
بر چشم ِ طلب پرده گشایی تو معلم

در حافظهً زیرک ِ دیروز ِ زمانه
جاوید ترین رمز بقایی تو معلم

ای مالک ِ گنج ِ هنر و دانش و تقوا
ازتهمت ِ ایام رهایی تو معلم

بر خامشی ِ نان صفت ِ نسل ِ حقارت
آزاده ترین بانگ ِ رسایی تو معلم

معمار مرمتگر ِ اذهان ِ کج اندیش
کج بین شدگان را تو دوایی تو معلم

چونت بسرایم که سزاوار ِ تو باشد
کان ِ کرم و کاخ ِ صفایی تو معلم
**

شعر معلم - اعظم سبحانی

بوی گل بوی بهاران می دهی
مثل شبنم بوی باران می دهی
آبی استی مثل آرامش به من
درس خوبی درس ایمان می دهی
یک بغل لبخند با فرفره
دست ما گل های خندان می دهی
تو به من با لحن خوب کودکی
یاد ایام دبستان می دهی
یاد ژاله یاد گلهای غریب
مانده در اندوه گلدان می دهی
روز باران و کتاب گمشده
یاد کبرای پریشان می دهی
بوی خوبی بوی بودن بوی مهر
بوی لطف خاله مرجان می دهی
آب بابا نان ندارد دست تو
خالی اما تو به من جان می دهی
خوب می دانم اگر دارا شوی
به تمام کودکان نان می دهی
آشنای تشنگی های زمین
تو به شبنم چشم گریان می دهی
در جهانی خالی از مهر و صفا
بوی بخشش بوی احسان می دهی
برگ ها گر تر شد از اشک یتیم
دفتری از جنس باران می دهی
میرزای کوچک قلب منی
بوی جنگل های گیلان می دهی
میهن خود را کنیم آباد را
یاد فرزندان ایران می دهی
شعر از اعظم سبحانی