ملمع


ادبیات تاریخیمزده ، تورکجه - فارسجا و تورکجه – عربجه یازیلان غزل و آیری شعر نوعلارینا ملمع دئییلیر . دیلیمیزده لاپ قدیم ملمع یازانلارین بیریسی « جلال الدین مولوی رومی » اولموشدور
.
*
بیرملمع ابوالقاسم نباتی دن
ای خسرو مه رویان ، گل بیرجه گولوستانه
تا مئهر رخت پرتو ، سالسین گول و ریحانه
آن نرگس جادویت ، سالدی منی صحرایا
ابروی کماندارت ، ائتدی منی دیوانه
ساقی ز کرم جامی ، لوطف ائیله من زاره
بر دور سرت گردم ، بیر دؤورائله مستانه
برخیز خرامان کن ، اول قامت دلجویت
این عاشق مجنون را ، وئر بیر دولو پیمانه
بگذر به سر لیلی ، بو دین و بو مذهب دن
خاک ره رندان شو ، اول خادم مئیخانه
دوش از غم دل یکدم ، بیر داغا گذار ائتدیم
افتاد رهم ناگه ، بیر طورفه بیابانه
قوربان سرت ساقی ، بیر باخ من مخموره
بالله قم العجا ، دؤندو اوره گیم قانه
خال حبشی رنگت ، ائتدی گؤزومو قارا
آن لعل شکرپاشت ، بیر رحمه گلیر یا نه ؟
ای بولبول غمدیده ،گلدی یئنه گول فصلی
برخیز بزن چه چه ، گل شور ایله افغانه
شیرین شکر لب کی ، دیشقاری چیخار ائودن
تا غلغله اندازد ، بو گنبد گردانه
در ریختن خونم ، تعجیل ائله مه چوخ دا
ناحق کش و خونریزی ، لاییقدیمی سولطانه ؟
ای کافر سنگیندل ! بیر پرده گؤتور اوزدن
تا طعنه زند حوسنت ، خورشید درخشانه
رفتن ز سر کویت ، بیر عمرودو چوخ مشکل
حاشا کی جدا از شمع ، هرگز اولا پروانه
از تار خم زلفت ، سال بوینوما بیر زنجیر
در گوشه ابرویت ، سالدی منی زندانه
آن ساغر زرین را ، ساقی منه وئرسن بیر
تا اینکه زنم پایی ، بو مولک سلیمانه
مستانه بیاور می ، سرگرم ائله عشاقی
یکدم بکن احسانی ، بو جمع پریشانه
برخیز نباتی را ، بیر جامیله قیل سرمست
آنگاه تماشا کن ، بو مرغ خوش الحانه
*
برگرفته از : کتب دیوان اشعار ترکی حکیم سید ابوالقاسم نباتی به تصحیح و تحشیه و مقدمه دکتر حسین محمدزاده صدیق
*

پرنده پندار

پشت شیشه باد شبرو جار می زد
برق سیمین شاخه ها را بار می زد
پیش آتش
یار مهوش
نرم نرمک تار می زد
جنبش انگشتهای نازنینش
به چه دلکش!
به چه موزون!
نقشهای تار و گلگون
بر رخ دیوار می زد
موج های سرخ می رفتند بالا روی پرده
بچه گربه جست می زد سوی پرده
جامهای می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه
توله ام با چشمهای تابناکش
من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش
لیرهای سرخ و آبی
روزهای آفتابی
چون دل من
پنجه نرم نگار خوشگل من
بسته می شد باز می شد
جان من لبریز از ماهور و شهناز می شد
چشمهایم می شدند از گرمی پندار سنگین
پلکها از خواب خوش می آمدند آهسته پائین
با پر موزیک ، جان می رفت بیرون
در بهشتی پاک و موزون
ای زمین بدرود تو
ای زمین بدرود تو
سوی یک زیبائی نو
سوی پرتو
دور از تاریکی شب
دور از نیرنگ هستی
رنج پستی
تیره روزی
کشمکش ، دیوانگی ، بی خانمانی ، خانه سوزی
دارد اینجا آشیانه
آرزوی پاک و مغز کودکانه
آرزوی خون و نیروی جوانی
دارد اینجا زندگانی
دور از هم چشمی شیطان و یزدان
دور از آزادی دیوار و زندان
دور دور از درد پنهان
دور ؟ گفتم دور ؟ گفتم سوی خوشبختی پریدم
پس چرا ناگه صدای توله خود را شنیدم
چشمها را باز کردم
آه دیدم
یار رفته
آن همه آهنگ خوش از پرده پندار رفته
بر درخت آرزوی کهنه من خورده تیشه
نونهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه
پشت شیشه
باز برق سیم پیک شاخه ها را باد می زد
باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد
در رگ من نبض حسرت ، تار می زد
گلچین گیلانی
منبع : تاکستان خوشبختی

شعر باید گفت

شعر بايد گفت و شعر تازه گفت
شعر خوش آهنگ و خوش اندازه گفت
تازگی ربطی ندارد با زمان
تازه آن باشد که ماند جاودان
کهنه ی ديروز گر زيبا بود
تازه هم امروز و هم فردا بود
تازه امروز گر بی معنی است
کهنه است و آنی است و فانی است
تازه آن باشد که از دل سر زند
با دو بال ويژه ی خود پر زند
حرف تو مفت است گر از ديگريست
مفت خوردن از جنون يا از خريست
ماه اگر داس است، حافظ گفته است
گر تو گويي، داس تو خواهد شکست
چيز ديگر را به مه مانند کن
يا به داست چيز ديگر بند کن
يار گر چون سرو سويت عازم است
زير پايت نردبانی لازم است
تيغ ابرويش بود گر پر خراش
ريش تو لازم ندارد خود تراش
خال رخسارش اگر چون دانه است
نيست آن رخسار، بلکه لانه است
گر شده قلبت زهجرانش کباب
يا شده اشکت زمژگانش شراب
می کنی قصاب خود را ورشکست
می فروشت خمره را خواهد شکست
مهر او گر درد و رنج و ناخوشی است
مهرورزی نيست اين آدم کشی است
ای بسا ديوان سنگين و کلفت
که پُر است از فکر پوچ و حرف مفت
راه خود جوی و مکن تقليد کس
از پريدن کبک، کی گردد مگس
گر ترا جز خرمگس در سبک نيست
خرمگس مان، غم مخور گر کبک نيست
خرمگس گر بهر خود فکری کند
گاه باشد وزوزِ بکری کند
گلچین گیلانی
منبع : شمالیها

خانه ویران

از خانۀ تار و نيمه ويران
آواز جگرخراش برخاست
رفتم به درون آن شتابان
فرياد زدم: « کسی در اينجاست؟ »
دادم به زمين و آسمان گوش...
ايوان و اتاق و پله و بام
خاموش، چو گورِ تيره، خاموش
آرام، چو چشمِ مرده آرام
.
از پنجره ديدم آسمان را
پوشيده زابر پاره پاره
همراه يکی دو تا ستاره
مه می شد ناپديد و پيدا
.
روميزي، فرش، پاره پاره
آجر، گچ، گِل، به هر کناره
چون بومِ سياهِ چشم بسته
ساعت با شيشۀ شکسته
اين دست بريده روی ديوار
می زد پيوسته زنگِ هستی
وقت کر، با دراز دستی
لالش کرد و فکندش از کار
بالش ها زيزِ پايۀ تخت
رخساره سياه کرده از دود
اين مردۀ مومياييِ سخت
نام ديرينه اش دُشک بود
رفتم، بشتاب، روی ايوان
فرياد زدم دوباره: « اين کيست؟ »
يک ميز، سه صندلي، سه فنجان:
اينجا، يک خانواده می زيست
.
يک گربه سياه و ترس انگيز
لاغر، نازک، چو چوب کبريت
دُم چون نخ، گرد پايۀ ميز
با پنجه و روی و موی عفريت
چشمش: دو ستاره در بُن چاه
پايش: موهايِ ايستاده
گويي، می گفت، در دلش: « آه!
بيگانه! ... کجاست خانواده؟ »
گلچین گیلانی
منبع : شمالیها

شعر باران - گلچین گیلانی

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
روزها راه اوفتاده
.
یک دو سه گنجشک پرگو
شاد و خرم
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
.
از پرنده
از خزنده
از چرنده
بود جنگل گرم و زنده
.
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
.
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
*
برکه ها آرام و آبی
برگ . گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
*
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
*
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ، چرخ می زد همچو مستان
*
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
*
با دوپای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
*
می پراندم سنگریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم « کرد خاله »
*
می کشانیدم به پائین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
*
می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
*
هرچه می دیدم درآنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم
روز ، ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
اینچنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
*
این درختان با همه سبزی و خوبی
گوچه می بودند چون پاهای چوبی
گرنبودی مهر رخشان ؟
*
روز ای روز دلارا
گر دلارائیست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبائیست از خورشید باشد
*
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
*
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هرجا
*
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
*
گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
بادها ، با صوت خوانا
می نمودندش پریشان
*
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
*
بس دلارا بود جنگل
به ، چه زیبا بود جنگل
بس فسانه ، بس ترانه
بس ترانه ، بس فسانه
*
بس گواره بود باران
به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندراین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
*
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا
*
شاعر: مجدالدین میرفخرائی ، گلچین گیلانی
منبع : شمالیها

بزغاله و میمون


شنیدم باز هم گوهر فشاندی
که روشنفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشان ز خویشانت نبودند
در این خط جمله را بی‌جا نشاندی

سخن گفتی ز عدل و داد و آن را
به نان و آب مجانی کشاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تَر بود
هیاهـو شد عجب توتی تکاندی

سخن‌هایت ز حکمت دفتری بود
چه کفترها از این دفتر پَراندی
ولیکن پول نفت و سفره‌ی خلـق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود
دریغا حرفی از جنگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میمون می‌رساندی!

سیمین بهبهانی
ارسالی عزیز سینا از کانادا

عجب صبری خدا دارد!


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول
كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي وزشتي
بروي يكديگر ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه
چندين بزمي گرم عيش ونوش ميديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم
برلب پيمانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان ولرزان
ديگري پوشيده ازصد جامه ي رنگين
زمين وآسمان را
واژگون مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهراستغفاراين بيدادگرها تيزكرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان
سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو
آواره وديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي ، باهمه صبر خدايي
تاكه ميديدم عزيز نابجايي
نازبريك نارواگرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را
وارونه ! بي صبرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف وعامي ، زبرق
فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق ووفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همين بهتركه او خود بجاي خود بنشته
وتاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي اوچو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي
با جاهل وفرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد
"معینی کرمانشاهی"

ستار خان

ستارخان خانام حسن خانین اوغلویام
بؤیوک انقلابین جاوان اوغلویام
ساریلدیم سیلاحا جانیمدان کئچدیم
انقلاب جامینین شربتین ایچدیم
*
ازاد اولکه سینین قهرمان اوغلو
آزادلیق یولونون قربانی اولدون
آند ایچدین وطنه ایگیت ستارخان
یوردومون ایلغاری ایمانی اولدون
*
یاغی دوشمنلر له ائیله دین جنگی
آت سالدین مئیدانا سالدین اوزه نگی
چوخونون قورخودان سارالدی رنگی
اونلارین قتلینین فرمانی اولدون
*
سنیدین سرکرده آذربایجانا
ووروش مئیدانیندا دوردون مردانا
قودوز جلادلاری بویادین قانا
اؤز آنا یوردونون سلطانی اولدون
*
شعله سی سن اولدون باغلی گؤزلرین
قووتی سن اولدون محکم دیزلرین
گ.نشی سن اولدون گولر اوزلرین
تمیز اوره کلرین ویجدانی اولدون
*
دینله سؤزلریمی دینله سرداریم
قوی سنه سویلوم بیر اودلو خبر
سنین ماتمینده سنین غمینده
هله ده یاسلی دیر اوجا ذیروه لر
*
اوستوندن سووشوب آغیر خزانلار
سنه ایل دؤنومو توتان اولمادی
ایللردیر شرفلی قبرینین اوسته
مردانه هئکلین قوران اولمادی
*
سن ائلی بوراخیب گئدن دن بری
آیریلیق اودونا یانیر بو دیار
باخیرلار یولونا ائل اویماق بوتون
دویغولار سرسملی گؤزلر اینتیظار
*
تبریزده مه اسیر خوی دا گؤی طوفان
ساوالان یاسلی دیر سهند آغلاییر
داغلاردا دومان وار ، باغلاردا بوران
آرازین آخیشی اورک داغلاییر
*
غم یئمه هئیکلین قوراجاق سنین
بوتون شهرلرده بوتون کتلرده
هر آشیق توی توتوب ساز چالاجاقدیر
بوتون مجلس لرده داغدا دره ده
*
شرفلی مزارین ایتگین اولسادا
سانماکی ائل سنی اونوداجاقدیر
سنین پاک ، مقدس مردانا آدین
اینسانلار قلبینده یاشایاجاقدیر
*
منبع : گجیل

دلم تنگه کجائی - هما میرافشار

 دلم تنگه کجایی
شنیدم چون دل من دل تو بیقراره
تو هم در انتظاری که برگردم دوباره
شنیدم هر کجایی به دردم آشنایی
نه از یاد تو رفتم نه از یادم جدایی
شنیدم هر بهاری دلت همچون پرستو
به دنبال دل من کشیده پر به هر سو
بنفشه بازم اومد بیا بس کن جدایی
امید آخرینم دلم تنگه کجایی؟
شنیده ام، عزیز من، که هر کجایی
تو همچو من، به درد این دل آشنایی
باز آ با هم دنیایی بسازیم
از این شبها فردایی بسازیم
*

دیشلیک

دیشلیک : دیش هه دیکی ، هه دیک ، دیش آشی ، دیش بوغداسی

این مطلب خواندنی را ساوالان فرستاده است .
http://meshkin-students-lit.blogfa.com/

دوران نوزادی در آذربایجان همانند تمامی جوامع جهان در آذربایجان نیز برای حفاظت ، پرورش ،تربیت و هماهنگ نمودن نوزاد و کودک با گروه اجتماعی خود و قالبهای فرهنگی آن و خلاصه تبعیت از ارزشهای موجود باید از مراحلی متعدد عبور نمود .این امورنظری و عملی بر اساس آداب ورسوم و اخلاق گاه قاطع و گاه نیز بشکلی منعطف و ملایم انجام میگردد .یکی از این موضوعات مهم مراسم نامگذاری بر کودک میباشد . نام؛ یک فرد،یک شئ ،یک وضعیت و یا یک واقعه را با صفتی تداعی میسازد. در قشر سنتی جامعه آذربایجان مراسم نامگذاری بیشتر کیفیتی دینی دارد .نامگذاری کودک کاری معمولی نبوده و بخاطر همین نیز با مراسمی جشن گونه در مقیاس بزرگ و یا کوچک برگزار میگردد . در خلال این مراسم برای نوزاد نامی درخور او و خانواده اش انتخاب میگردد . برای نیل به این منظور روحانی و یا شخصی که دارای جایگاهی خاص در خانواده میباشد ، در گوش نوزاد اذان خوانده و سه بار نامش را تکرار مینماید .فرهنگ سنتی آذربایجان نیز همانند طب مدرن شیر مادر را بهترین و سالمترین ماده مغذی برای نوزادان میدانند . در فرهنگ آذربایجان به اولین شیر مادر "آغوز" گفته شده و این باور وجود دارد که نوزاد محروم از این اولین شیر مادر در آینده ضعیف و رنجور خواهد شد . در فرهنگ سنتی نوزادان پسر طولانیتر از نوزادان دختر شیر داده شده این رفتار در واقع از خواست خانواده در راستای نیرومندتر شدن فرزندان مذکر انجام میشود .دندان در آوردن کودکان نیز در آذربایجان طی مراسمی خاص گرامی داشته میشود . ظاهر شدن دندان کودک که در بریدن و آسیاب خوراکیها نقش مهمی دارد ، در فرهنگ مردمی با مراسمی که هدف آن سپاسگزاری از نعمات پروردگار ،برکت و روزی خانواده است جشن گرفته میشود .در این مراسم همچنین یکسری آداب و رسوم بجای آورده میشوند .نام این مراسم که در مناطق مختلف آذربایجان شکل خاص خود را دارد "دیش حدیگی" و یا حلیم دندان بوده و در مناطق مختلف با عناوینی همانند "دیش آشی (آش دندان)" و یا "دیش بوغداسی (گندم دندان) " خوانده میشود .درفرهنگ سنتی آذربایجان برای کودکانی که دیر زبان میگشایند و یا لال هستند ، بعضی از راههای عامیانه ای همانند "دیل آچماق (زبان باز کردن)"مطرح میگردد . بعنوان مثال کودکی که زبان باز نکرده نزد دعا خوان و یا روحانی برده شده و ایشان با نفس گرم خود سعی در زبان گشائی کودک میکند . باز در نوبت نخست ناخنگیری کودک در آذربایجان بعد از کوتاه کردن ناخنها در دست کودک پولی گذاشته میشود و یا دست کودک در کیسه ای پر از پول فرو برده میشود . همانند بسیاری از کشورها و جوامع مسلمان در آذربایجان نیز اعتقاد به تاثیر چشم بد و یا نظر بد وجود داشته و بخاطر حفظ کودکان از چشم بد همانند گذشته امروز نیز با تدابیری سعی در دور ساختن آن میشود . بعنوان مثال برای حفظ کودکان از چشم بد آنها را به میهمانیها نبرده ، برایشان اسپند دود کرده و یا ناحیه کفلشان را خارانده و فوت میکردند ! مطمئنا بسیاری از این رفتارها از نظر علمی امروزه قابل قبول نمیباشد . هدف ما اینست که تا آنجائیکه میتوانیم آداب و سنن آذربایجان را با زبان قاصرمان تشریح و توضیح داده و از شما نیز در حفظ آن یاری میخواهیم .