کاوه یا اسکندر - مهدی اخوان ثالث
موج ها خوابیده اند، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیاب افتاده است
*
در مزارآباد شهری بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان، بی خروش و بی فغان
خشمناکان، بی فغان و بی خروش
*
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرها به زیر بال ها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
*
آب ها از آسیاب افتاده است
دارها برچیده؛ خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان، بوته ها
خشک بُن های پلیدی رسته اند
*
مشت های آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده
ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پَست گدایی ها شده ست
*
خانه خالی بود و خوان بی آب و
نان
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری؛ شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
*
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته ست
*
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم اِستاده، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم: گویی که؛ من: لالم، تو:
کر
*
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم: بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
*
من سری بالا زنم، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
*
گوید: آخر... پیرهاتان نیز... هم
گویمش: امّا جوانان مانده اند
گویدم: اینها دروغند و فریب
گویم: آنها بس به گوشم خوانده
اند
*
گوید: امّا خواهرت، طفلت، زنت!؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
*
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که: این جهل است و
لج
قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
*
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و
باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
*
آب ها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمانی، باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
*
آب ها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی، گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟!
*
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
*
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم
آب ها از آسیاب افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
*
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز
دروغ!؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز
فریب!؟
*
باز می گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود
*
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر